سایت تحلیلی خبری عصر امروز - آخرين عناوين تاريخ و حماسه :: rss_full_edition http://asremrooz.ir/history Sat, 02 Nov 2019 09:27:08 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 {FILE_SERVER_DOMAIN}/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهیه شده توسط سایت عصر امروز http://asremrooz.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام سایت عصرامروز آزاد است. Sat, 02 Nov 2019 09:27:08 GMT تاريخ و حماسه 60 خانواده‌ای با ۶ پسر و ۶ رزمنده http://asremrooz.ir/vdci5zarrt1ayw2.cbct.html به گزارش عصر امروز، پرویز متولد سال ۴۳ و یعقوب متولد سال ۴۷ بود. این دو برادر هر دو در یک خانواده مذهبی و انقلابی در شهر تبریز رشد کرده بودند. خانواده‌ای با شش فرزند پسر که از بین پسرها، دو نفرشان شهید شدند و دو نفر هم به مقام جانبازی نائل آمدند. سال‌های دفاع مقدس برای خانواده باغبان هر لحظه‌اش مملو از خاطرات، دلشوره‌ها و اخباری بود که از حضور پرتعداد پسران این خانواده در جبهه‌ها حکایت می‌کرد. گفت‌وگوی ما با سردار جانباز علی باغبان‌نوین برادر شهیدان پرویز و یعقوب باغبان‌نوین را پیش رو دارید.  آقای باغبان کمی از خانواده خود بگویید. چگونه خانواده‌ای داشتید که دو شهید و دو جانباز تقدیم کرده است؟ ما یک خانواده مذهبی و متدین از قشر متوسط داشتیم. پدرم کارش آزاد بود. ما شش برادر بودیم و خواهر نداشتیم. بنده متولد سال ۴۰ هستم دو شهید (پرویز و یعقوب) کوچک‌ترین عضو خانواده بودند. فاصله سنی من با شهید پرویز سه سال و شهید یعقوب هفت سال بود. در زمان جنگ گاهی اتفاق می‌افتاد هر شش برادر همگی در جبهه بودیم. خانواده ما دو شهید و دو جانباز نثار انقلاب کرده است. خودم ۲۲ درصد جانبازی دارم؛ یکی از برادرانم هنوز عوارض موج‌گرفتگی در جنگ را همراه خودش دارد. چون انقلاب کرده بودیم و دوست نداشتیم دوباره خاک وطنمان را از دست بدهیم برای همین در مسیر جبهه در رفت‌وآمد بودیم. با آنکه خانواده پدر و مادرم تنها می‌ماند و از ما گلایه می‌کردند، ولی ما برادرها وظیفه خودمان می‌دانستیم که جبهه‌ها را خالی نگذاریم.   از میان شش پسر، کدام برادر اول به جبهه رفت؟ بنده توفیق داشتم که بعد از گذشت شش ماه از شروع جنگ، ابتدا در کردستان حضور پیدا کردم. بعد از آن توفیق پیدا کردم پنج بار دیگر به جبهه بروم و چندین مرتبه هم با برادرم شهید پرویز در جبهه همرزم بودیم. حتی در عملیات آزادسازی خرمشهر که پرویز شهید شد، با یکدیگر بودیم. آن زمان از اقوام و دوروبری‌هایمان خیلی‌ها به جبهه می‌رفتند. دایی و دو نفر از بستگان و بچه‌های مسجد و... خیلی‌ها جبهه‌ای بودند.   در همان جبهه که با پرویز بودید متوجه شهادتش شدید؟ نه؛ آنجا متوجه نشدم. پرویز خبرنگار روزنامه اطلاعات بود. دسته عملیاتی ما جدا از یکدیگر بود. با آنکه هر دو در عملیات بیت‌المقدس شرکت داشتیم، ولی من از شهادتش مطلع نشده بودم. آن موقع نیروهای رزمنده آذربایجان شرقی و غربی و اردبیل دو گردان بیشتر نداشتند و فرمانده‌مان شهید علی تجلایی بود. من در گردان شهید مدنی و برادرم پرویز در گردان شهید قاضی بود. در مرحله دوم عملیات الی بیت‌المقدس تا نزدیکی‌های خرمشهر پیش رفته بودیم. باید بگویم من هر روز داداش پرویز را می‌دیدم ولی عملیات که تمام شد دیگر از او خبری نداشتم. با آنکه دوستان از شهادت پرویز خبر داشتند برای اینکه من ناراحت نشوم به من چیزی نگفته بودند. وقتی دیدند من خیلی پرس‌وجو می‌کنم یکی از همرزمانمان به من گفت: «پرویز بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سرش با جمعی از دوستانش به شهادت رسیده است.» آنجا شخصی به نام آقا مهدی مسئول تعاون رزمی بود که آمار شهدا و مجروحین دست ایشان بود. ایشان خبر موثق داشت و گفت برادرت شهید شده است. به من مرخصی دادند تا بتوانم در مراسم تشییع پرویز شرکت کنم. گفتم می‌خواهم تا آخر عملیات آزادسازی خرمشهر حضور داشته باشم. آقا مهدی برگشت به من گفت: «فکر کردی اگر حادثه‌ای برای شما هم اتفاق بیفتد آیا خانواده شما می‌تواند تحمل دو مصیبت همزمان را داشته باشد؟» من را با یک اتوبوس آمبولانسی از خرمشهر به اهواز و از آنجا به تهران فرستادند و با هواپیما خودم را سریع به تبریز رساندم. در تبریز میدانی به نام میدان شهدا نام دارد که دیدم آنجا خلوت است. فکر کردم برادرم را تشییع کردند و به گلزار شهدا برده‌اند. سریع خود را آنجا رساندم دیدم گلزار شهدا هم خبری نیست. مجدداً به میدان شهدا برگشتم. خودم را آماده می‌کردم به مادرم روحیه بدهم تا پذیرای خبر شهادت داداش پرویز باشد. دیدم مادرم به طرفم آمد و دست برگردنم انداخت و من را بوسید و دلداری داد و گفت: «علی ناراحت نباش من پرویز را در راه اسلام داده‌ام و ناراحت نیستم. می‌دانستم که شما به منطقه می‌روید یا شهید می‌شوید یا اسیر یا مجروح!»   بعد از شهادت پرویز چطور شد که یعقوب هم به جبهه رفت؟ قبل از یعقوب، ما که برادر بزرگ‌تر او بودیم بارها به جبهه اعزام شده بودیم، ولی او هم وظیفه شرعی‌اش می‌دانست که به جبهه برود و به نوبه خودش در جهاد مردم ایران سهیم باشد. یعقوب متولد ۱۵ مرداد ماه سال ۴۷ بود. موقعی که به جبهه می‌رفت ۱۵ سال بیشتر نداشت. موقع ثبت‌نام از او به علت کم بودن سنش ایراد گرفتند و گفتند نمی‌توانیم اعزامت کنیم. آن روز من شاهد ماجرای ثبت‌نام یعقوب به جبهه بودم و شنیدم که به او جواب منفی دادند. ناگهان یعقوب به اتاق خلوت پایگاه مقاومت مسجد پناه آورد و شروع به گریه کرد. با خودم گفتم یعقوب با این سن کم از جبهه چه می‌داند که اینطور گریه می‌کند. بعد از شهادتش فهمیدم که یعقوب چه افکار بلندی داشت. واقعاً عاشق خدا و شهادت بود و شهادت هم سن و سال نمی‌شناسد. همانطور که شهادت حضرت قاسم در واقعه عاشورا حجتی برای همه بود، به نظر من زمانی که انسان به مقام بالایی می‌رسد خدا هم او را می‌پذیرد و شهید می‌کند. اینکه یعقوب با اصرار موفق شد از پدر و مادرمان رضایت بگیرد و ثبت‌نام کند و به جبهه برود، دلیلی بر عزم راسخش بود. او در اعزام اول رفت و سال ۶۲ شهید شد.   نحوه شهادتش به چه صورت بود؟ یعقوب عضو گردان تخریب بود و قسمت تخریب از بخش‌های مهم جنگ محسوب می‌شود. نیروهایی که در این بخش کار می‌کردند لحظه لحظه با شهادت سر و کار داشتند. عملیات جزیره مجنون بود که عراقی‌ها بر اثر فشارهایی که به منطقه آورده بودند منجر شده بود گردان تخریب را به گردان رزمی تبدیل کنند. بعثی‌ها نیروی پیاده‌شان کمتر از نیروی زرهی بود. بچه‌ها در حال تغییر موضع بودند و داشتند عقب‌نشینی می‌کردند که ناگهان یعقوب از ناحیه پا مجروح می‌شود و هرچه دوستان اصرار می‌کنند او را به عقب ببرند اجازه نمی‌دهد و می‌گوید: «اگر شما به خاطر من معطل شوید حتماً عراقی‌ها سر می‌رسند.» محمد نجف‌پور یکی از دوستان یعقوب که شاهد مجروحیت رزمندگان ازجمله یعقوب بود برای ما تعریف کرد: ما یعقوب را به علت اصرار خودش رها کردیم و رفتیم پشت خاکریز پنهان شدیم که دیدیم عراقی‌ها به ستون زرهی نزدیک شدند و یک افسر عراقی از تانک پیاده شد. کلت را درآورد و به پیشانی هشت نفری که مجروح بودند هرکدام یک تیر خلاص زد. یک تیر خلاص هم به پیشانی یعقوب زد که جایش در عکس شهادت یعقوب مشخص است. از همان بچه‌هایی که پشت خاکریز بودند یکی‌شان با دیدن کار افسر عراقی نمی‌تواند تحمل کند و با کلتش همان افسر بعثی را به درک واصل می‌کند. دیگر عراقی‌ها وقتی می‌بینند فرمانده یگان زرهی‌شان کشته شده است سوار تانک می‌شوند و عقب‌نشینی می‌کنند و می‌روند. محمد نجف‌پور دوست یعقوب در ادامه می‌گفت: کمی بعد توانستیم جنازه بچه‌ها را به عقب بیاوریم که به دست عراقی‌ها نیفتد. بعد از شهادت یعقوب به فاصله هشت روز پیکرش به دست خانواده رسید. هنوز خون یعقوب خشک نشده بود که من لباس یونیفرم سپاه او را آغشته به خونش کردم تا یادگاری برای مادرم بماند. موقعی که مادرم پیکر پسرش را در آغوش گرفت یک عکس یادگاری از آن لحظه انداختیم. مادرم با دست خودش یعقوب را داخل قبر گذاشت.   یعقوب ۱۵ ساله وصیتنامه‌ای هم داشت؟ او با آن سن کم وصیتنامه‌اش را خیلی زیبا نوشته بود. در بخشی از وصیتنامه‌اش گفته بود: پدر و مادر عزیز گریه نکنید. بگذار آن مادری گریه کند که فرزندش نوکر شرق و غرب شده و علیه جمهوری اسلامی قیام می‌کند. شمایید در بهشت موعد، زیرا که همین صبر و استقامت‌ها است که جنگ را به پیش می‌برد. ما بر این جمله امام یقین داریم. ولی به گفته قرآن باید صبر کرد (ان الله مع الصابرین).   در آزادسازی خرمشهر شما یکی از برادرانتان را از دست دادید؛ چه خاطره‌ای از این عملیات دارید؟ بعد از شهادت پرویز من برای شرکت در مراسم او به تبریز برگشتم. کمی بعد به ما اطلاع دادند که می‌خواهند خانواده شهدا را به دیدار حضرت امام (ره) ببرند. سوم خرداد سال ۶۱ همراه پدر و مادرم از تبریز به سمت تهران حرکت کردیم. بعد از دو ساعت به میانه رسیده بودیم که از رادیو اعلام کردند: «خرمشهر آزاد شده است». ما آن روز دومین گروه بودیم که به خدمت امام (ره) می‌رسیدیم. من در همان جماران با خوشحالی فریاد زدم: «خرمشهر آزاد شد، قلب امام شاد شد.»   سخن پایانی... من از روزنامه «جوان» در پی زنده نگه داشتن نام شهدا و پیگیری ثبت آثار شهدا تشکر می‌کنم. خاطرم هست هشت سال پیش برای کاری به تهران آمده بودم. متأسفانه دیدم در بزرگراهی که به نام یک شهید بود، صفت شهید از نامش حذف شده بود. الان هم چنین کاری داشت صورت می‌گرفت که اعتراض‌های مردمی مانع شد. حرف من این است مردم جوانان خود را تقدیم اسلام کرده‌اند و نباید یکسری چنین برخوردی با نام شهدا داشته باشند. بحمدالله جوانان انقلابی و خانواده شهدا هوشیارند و اجازه لطمه زدن به این میراث گرانقدر را نمی‌دهند. ما اجازه نمی‌دهیم به بهانه‌های پوچ یکسری از جریان‌ها سعی کنند نام شهدا را ابتدا از معابر و سپس از یادها پاک کنند. ]]> تاريخ و حماسه Sat, 02 Nov 2019 05:41:31 GMT http://asremrooz.ir/vdci5zarrt1ayw2.cbct.html جان عالم فدای پیغمبر(ص) http://asremrooz.ir/vdcbf8b59rhbz5p.uiur.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز 28 صفر سالروز شهادت نبی مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی صلی الله و علیه و آله آغاز مظلومیت اهل بیت علیهم السلام می باشد. ضمن تسلیت این ایام جانگداز اشعار زیر تقدیم شما خوبان می شود: جان عالم فدای پیغمبر بی نگاهش نبود طی طریق شان او را نگفته‌ایم درست وصف او را نخوانده‌ایم دقیق  عالمی بی تلالو نورش به ضلالت همیشه محکوم است به فدایش که بین امت خویش هم غریب است هم که مظلوم است  عقل ما عاجز است از درکش علت خلق کائنات است او بی وجودش همیشه گمراهیم چون که تنها ره نجات است او  کیست جز حضرت محمد (ص) که در دل عرش قرة العین است بین ذات خدا و حضرت او فاصله کم ز قاب قوسین است  عمر چل ساله‌ی رسالت او آیه در آیه مهربانی بود گرچه بر خاک بود شصت و سه سال اهل اینجا نه، آسمانی بود  اوست آنکه در شب معراج با خداوند همکلام شده است بعد از ابلاغ روز عید غدیر کار او با جهان تمام شده است  لحظه‌ی رفتن از علی می‌گفت دین اسلام روح تازه گرفت وقت وارد شدن به خانه‌ی او ملک الموت هم اجازه گرفت  خانه‌ای در مدینه که یک عمر ملجا بی پناهی‌ همه بود داشت می‌رفت مصطفی اما دل پریشان برای فاطمه بود  فاطمه، فاطمه همان که رسول داشت بر دست او نوازش‌ها حضرت مصطفی چه‌ها می‌دید در پس آن همه سفارش‌ها  فاطمه ، آنکه نزد پیغمبر هر زمان محترم‌تر از همه بود چشم این شهر شاهد یک عمر احترام نبی به فاطمه بود  چشم خود را که بست پیغمبر فاجعه زود اتفاق افتاد در دل امت رسول خدا بذر نامردی و نفاق افتاد  مست قدرت شدند بعضی ها باطل آمد برای حق پوشی در فضای مدینه پاشیدند گرد مسمومی از فراموشی  یادشان رفت -کمتر از یک روز- آن همه گفته ی پیمبر را زودتر از تصور تاریخ یادشان رفت حق حیدر را  اهل یثرب، مهاجر و انصار همگی خویش را نشان دادند دست یاری علی به پیش آورد در جوابش سری تکان دادند  فتنه پیچیده تر شد و آنگاه نوبت غصب حق فاطمه شد آمد از خانه او پی حقش تا به مسجد رسید، همهمه شد  خطبه ای خواند و حق خود را خواست با روایات و تکیه بر آیات شیر زن، مثل همسر شیرش زیر بار ستم رود؟ هیهات!  آنچنان خطبه خواند آنجا که دست تزویر عاقبت رو شد سینه ی مسجد النبی آنروز صحنه ی کارزار بانو شد  مِلک زهراست آسمان و زمین او به یک باغ احتیاج نداشت داشت با انحراف می جنگید درد تحریف دین علاج نداشت  آمد آن روز که شقاوت را به تماشای مردم آوردند آمد آن روز که چهل نامرد  تیغ و شمشیر و هیزم آوردند  خانه ی وحی را نگاه کنید کار او به کجا کشیده شده این طرف فاطمه به پشت در و آن طرف هیزمی که چیده شده  آمدند و به درب کوبیدند خانه ای که پر است از حوری لگد جمعیت به در می خورد تا بگیرند بیعت زوری  در هیاهوی این همه ضربه  کفر، آیینه را شکستش داد میخ میخواست ضربه ای بزند لگدی یک بهانه دستش داد  آنقدر که فشار بر در بود به حرارت رسیده بود تنش همه گفتند محسنش می سوخت من نوشتم که بیشتر حسنش  آنکه از چادرش ملک می ریخت نور قدیسه بود در ذاتش به کدامین گناه نا کرده  گیسوانش گرفته بود آتش  دست حق را به ریسمان بستند دارد از خانه میرود مولا فاطمه خواست تا که نگذارد تازیانه گرفت دستش را  #پیامبر_اکرم صلی الله علیه وآله #محمد_رسولی #شهادت‌پیامبراسلام   درمیان اهالی گریه اولین روضه آخرین روضه است  اینکه بعد از غدیر، پیغمبر ازعلی گفت و گفت، این روضه است  زهر کم کم براو اثر می کرد زردی چهره هم یقین روضه است  *لفظِ اِرْجِع فاِنَّه یَهْجُر تا قلم خواست بدترین روضه است  با گریزش شکستن دندان وسط کوچه اولین روضه است  با دلیل شهادت زهرا لفظ پیغمبر امین روضه است  #مهدی‌رحیمی‌زمستان #پيامبر_اكرم صلوات الله عليه  کل عوالم تحت فرمان محمد رزق دو عالم بر سر خوان محمد  اعجاز های انبیأ یک سمت باشد یک سمت هم اعجاز قرآن محمد  صدها خلیل الله خدمتکار احمد صدها ذبیح‌الله قربان محمد  دینی بجز اسلام مقبول خدا نیست  شکر خدا هستم مسلمان محمد   بهر شفاعت هست در روز قیامت دست پیمبرها به دامان محمد   جان پیمبر بسته بر جان علی و ... ...جان علی هم بسته بر جان محمد   بعد از غدیر خم فقط چندین مسلمان... ...ماندند پای عهد و پیمان محمد  مرثیه خوانی پیمبر کار ما نیست زهراست اول‌مرثیه‌خوان محمد  ریحانه باغ نبی را چید گلچین افتاد آتش بر گلستان محمد  زینب گریبان چاک زد در شام و کوفه از غصه پاره شد گریبان محمد  اهل قرن در شام و کوفه کاش بودند تا نشکند با چوب، دندان محمد  #آرش_براری #پيامبر_اكرم صلوات الله عليه  سایه ات را کم نکن ، بعداز تو ای ختم رسل  در هم و برهم شود دورانِ من بی اختیار    کینه ها از مرتضی آتشفشانی می شود  می شود تنها شه مردانِ من بی اختیار    یک دعایی کن پس از تو دخترت راهی شود  یک دعایی کن رسد پایانِ من بی اختیار    می زنم خود را به آب و آتش و دیوار ودر  تا مگر گیرد اجل این جانِ من بی اختیار    پای حیدر جانشینت ، جان چه باشد ای پدر  کیست تا گیرد سر و سامانِ من بی اختیار    دیدنِ حیدر ، حسن حتّی حسین بغض آور است  بی امان شد دیده ی گریانِ من بی اختیار     #محسن‌راحت‌حق ]]> تاريخ و حماسه Sun, 27 Oct 2019 06:07:49 GMT http://asremrooz.ir/vdcbf8b59rhbz5p.uiur.html پیش‌بینی چاپ عکس امام روی پول ایران http://asremrooz.ir/vdcg7q9xqak9uz4.rpra.html به گزارش عصر امروز، سیدمحمدصادق قاضی طباطبایی، فرزند آیت‌الله حاج سیدحسین قاضی طباطبایی(ره) از مبارزان علیه رژیم و از دوست‌داران حضرت امام (ره) بوده است که امام به وی عنایت داشت. آیت‌الله قاضی، همرزم آیت‌الله طالقانی بود و یکی از عارفان بزرگی بود که سعی داشت گمنام باقی بماند. کتابی هم درباره زندگی و کرامات او به نام «شیدای گمنامی» منتشر شده است.  او برادرزاده آیت‌الله العظمی سیدعلی قاضی طباطبایی بود و امام علاقه بسیاری به او داشت. حتی زمانی که امام (ره) در قم تشریف داشتند، مراسم روضه هفتگی آیت‌الله سیدحسین قاضی طباطبایی را با علامه طباطبایی شرکت می‌کرد.  سیدمحمدصادق قاضی طباطبایی به علت دوستی پدرش با امام، تحت تاثیر ایشان قرار گرفت و در مبارزه علیه رژیم پهلوی شرکت کرد و با شهید مصطفی خمینی نیز ارتباط داشت. به مناسبت سالروز شهادت مشکوک آیت‌‏اللَّه سیدمصطفی خمینی در اول آبان ۱۳۵۶ شمسی برابر با ۹ ذی قعده ۱۳۹۷ قمری در ۴۷ سالگی با وی به گفت‌وگو پرداختیم که می‌خوانید:  فارس: شما با آقا مصطفی خمینی دوستی داشتید. در جایی شنیدم که ایشان روزی خاطره جالبی برای شما نقل کرده است. آن خاطره چه بود؟  مرحوم حاج سیدمصطفی خمینی برایم نقل کرد که روزی مرحوم آیت‌الله سید‌حسین قاضی طباطبایی در خلوت با پدرم نشسته و مشغول صحبت‌های گوناگون بودند. دیدم مرحوم آقای قاضی طباطبایی یک قطعه اسکناس ظاهراً پنج ریالی که تصویر شاه روی آن بود، از جیب خود در آورد و به مرحوم آقای خمینی نشان داد و گفت: «در آینده عکس شما را به‌جای این عکس روی اسکناس می‌بینم.» مرحوم آقای خمینی به این‌گونه گفتارهای آقای قاضی طباطبایی توجه خاصی می‌کردند. در تفکر فرو رفتند و فرمودند: «این هم از آن حرف‌هاست.» زمانی که مرحوم آقا مصطفی در بیت امام این مطلب را به من گفتند، برایم سخنی بسیار گزافه آمد و به شوخی از کنارش گذشتم.   سیدمحمدصادق قاضی طباطبایی  فارس: ظاهرا پدر شما پیغامی به آقا مصطفی دادند که به امام برساند. آن ماجرا چه بود؟  در سال ۱۳۴۲ پس از ملاقات با امام و آقای شریعتمداری در منزلشان که به اتفاق حدود ۱۰ تن از دوستان صورت گرفت، این تقریباً اوایل شروع مبارزه روحانیت بود. پس از خروج از منزل آقای شریعتمداری در سه‌راه موزه، توسط کامکار رئیس آگاهی شهرستان قم بازداشت شدم و پس از بازجویی مقدماتی به تهران نزد سرهنگ مولوی رئیس ساواک تهران فرستاده و از آنجا به زندان قزل‌قلعه منتقل شدم. در آنجا با عده‌ای از روحانیون مبارز هم‌بند شدم؛ از جمله مرحوم شیخ فضل‌الله محلاتی، مرحوم حاج شیخ رضا گلسرخی، مرحوم ربانی املشی، مرحوم شیخ محمد تهرانی، مرحوم حاج شیخ مهدی حق‌پناه، مرحوم آقای هاشمی رفسنجانی و عده‌ای دیگر. نزدیک به دو ماه در زندان بودیم که قرار شد تمام افرادی که در مورد روحانیت در زندان بودند، آزاد شوند. من تنها فرد غیر روحانی بودم که آزاد شدم. البته قبل از آزادی ما را به اتاق سرلشکر پاکروان رئیس ساواک بردند و او هم قدری تندی کرد و از در نصیحت وارد شد. یکی از روحانیون به نام حاج شیخ علی‌اصغر مروارید که در جمع آزادشدگان بود، پاسخ ایشان را داد و تقریباً منفعلش کرد.   به قم آمدیم. منزلمان نزدیک منزل مرحوم آیت‌الله مرعشی نجفی بود. به لحاظ علاقه به والد اغلب آقایان به دیدار من حقیر آمدند؛ از جمله آقایان مرعشی نجفی، شریعتمداری و امام. امام به من یک جلد تفسیر منهاج‌الصادقین و شیشه عطری هم مرحمت کردند.  پس از چند روز به اتفاق مرحوم پدرم برای بازدید به منازل آقایان از جمله امام رفتیم. در اتاق اندرونی منزل امام بودیم که مرحوم آقا مصطفی، مطلب اسکناس را برایم گفت. مرحوم پدرم به آقا مصطفی که ایشان داماد مرحوم حاج شیخ مرتضی حائری و باجناق آقای مهندس عبدالباقی طباطبایی فرزند علامه طباطبایی بودند، گفته بود: وقتی بنده‌زاده را به بازدید آقا می‌آورم، شما به مرحوم امام بگو بنده‌زاده را نصیحت کند. دنبال این کارها نرود، مادرش مریض احوال است و نگران می‌شود.  اتفاقاً مرحوم آقا مصطفی این مطلب را به امام گفته بودند و مرحوم امام برعکس خواسته پدرم به من سفارش کرد خوف و هراس به دل راه ندهید و در مبارزه کتک، شلاق، تبعید، زندان و کشته شدن هم وجود دارد. مرحوم پدرم به آقا مصطفی فرمودند: آقا! عجب حرفم را وارونه کردند. ]]> تاريخ و حماسه Wed, 23 Oct 2019 19:16:06 GMT http://asremrooz.ir/vdcg7q9xqak9uz4.rpra.html این چهل روز عدو سنگ به ما زد بد زد // هر که آمد غم من دید مرا زد بد زد http://asremrooz.ir/vdcbwgb5grhbzzp.uiur.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز اربعین یکی از مهمترین علامات شیعه به حساب آمده است. شیخ طوسی در دو کتاب «تهذیب الاحکام» و «مصباح المتحجد و سلاح المتعبد» در روایتی از حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام)، زیارت ابی عبدالله علیه السلام در این روز را یکی از پنج علامت مومن برشمرده است.  بنا بر این گزارش، اما روز اربعین امام حسین علیه السلام، دو زائر دل شکسته داشته است، یکی زینب کبری سلام الله علیه و دیگری جابر، اما عاشقان ابی عبدالله جابر برای اولین بار قبر امام حسین علیه السلام را زیارت می کند، ولی عمه ی سادات اولین بار در گودال قتلگاه زائر حسینش بود بدن بی سر حسین را در آغوش گرفت (لبهاشو) گذاشت رو رگهای بریده ی برادر ... و عرضه داشت خدایا این قربانی را از آل رسول الله قبول بفرما  🍁صل الله علیک یا اباعبدالله🍁چهل روزه حسینم را ندیدمبلایش را به جان و دل خریدمچهل روز است چهل منزل اسیرمدعا کن در کنار تو بمیرمچهل روزه غم چهل ساله دیدم غم واندوه دیدم ناله دیدمسر پر خون تو همراه من بودبه هرجاچهل چراغ راه من بودهمینجا غرق در خون شد وجودمتن پاک توراگم کرده بودممیان نیزه ها دل باختم منترا دیدم ولی نشناختم من اگر امروز برداری سرت را توهم نشناسی ای گل خواهرت رازجا برخیز ای نور دودیدهببین موی سپید وقد خمیده  #امام حسین #اربعین حسینی    این چهل روز عدو سنگ به ما زد بد زد هر که آمد غم من دید مرا زد بد زد  شد چهل روز نه،انگار چهل سال گذشت غمت آتش به دل ارض و سما زد بد زد  نرود از نظرم صحنه ی گودال حسین هر که دور از بدنت بود جدا زد بد زد  پیش چشمان ترم حلقه به دور تو زدند پیرمردی به تنت آه عصا زد بد زد  من خودم از روی تل دیدم و فریاد زدم شمر بر پهلوی تو ضربه ی پا زد بد زد  تا درآورد عدو جسم علی را از خاک سر او را به سر نیزه که جا زد بد زد  یک شب از ناقه زمین خورد یتیم تو حسین زجر آمد چقدر طفل تو را زد بد زد  نشود قسمت کافر لگد زجر ای کاش که از آن ضربه عزیز تو صدا زد بد زد  سر بازار به ناموس تو می خندیدند خصم دانی که چرا طعنه به ما زد بد زد  دشمنی داشت عدو با علی از بدر و احد که نوامیس تو را در همه جا زد بد زد  🔸شاعر: #محمود_اسدی#اربعین حسینی   وقت ضیافت آمد و در پشت در ماندم تنها میان این قفس بی بال و پر ماندم جا ماندم از کرب و بلا و در به در ماندم این روزها جانم به لب آمد اگر ماندم  انگار که روی زمین تنها ترین هستم محروم از خیر کثیر اربعین هستم  مونس ندارم غیر این چشمان گریانم خیره شدن بر عکس شش گوشه است درمانم زوار، راهی بهشتند و پریشانم خیلی خجالت می کشم من از رفیقانم  کارم فقط اشک است و ناله از فراق دوست تربت ببوسم هر سحر از اشتیاق دوست  اصلا ندیده پستی و روی سیاهم را دیده همیشه خواهش و شوق نگاهم را قبل از دعایم داده هر آنچه بخواهم را او مطمئنا خوب می داند صلاحم را  من راضی ام بر آن چه که جانان پسندیده امسال قربانش شوم هجران پسندیده  تنها پناه و ملجأ جا مانده ها مشهد در وقت غربت دلخوشی هر گدا مشهد شاه خراسانی صدا زد که بیا مشهد تنها شدم رفتم به جای کربلا مشهد  خیلی رئوفانه به فریادم رسید آقا خیلی عطوفانه سرم دستی کشید آقا  دستم به دامانت رضا کاری برایم کن قدری از این درد و غمِ در سینه ام کم کن و انظر إلیَّ...سائلت را باز محرم کن سلطان! برات کربلایم را فراهم کن  تسکین هر درد و غمی روضه است، می دانی ابن شبیبم، چند خطی روضه می خوانی؟  فابک علی المظلوم.. جدم دست و پا می زد فابک علی المحروم.. زینب را صدا می زد فابک علی المهموم.. خولی بی هوا می زد فابک علی المغموم.. پیری با عصا می زد  او نیزه می خورد و علی آن لحظه آن جا بود عطشانِ زیر دست و پا فرزند زهرا بود  🔸شاعر: #علی_سپهری🏴  اربعین‌حسینی  🏴  #السلام‌علیک‌یااباعبدالله‌ علیه‌السلام    معراجمان پیاده روی بود تا حسین ما با خدا شدیم در این راه با حسین   صد شکر ما به نوکریِ او مکلفیم در هر قدم به حجِ تمتع مشرفیم   خرد و کلانُ ریز و درشتُ جوان و پیر هر کس رسید و گفت چه زیباست این مسیر   سختی برای زائر راهش حلاوت است زائر فقط به فکر سلامِ زیارت است   گر چه ز نعمت این سفر از هر کجا سر است گرد و غبار راهِ حرم خوردنی تر است   رفته است در حرم به صد امید آن پدر تا با توسلی  بشود صاحب پسر   از حاجت گرفتهٔ خود شاد گشته است آن مادری که صاحب اولاد گشته است   این غم نشاط واقعی ماست یا حسین بر ما دهند هرچه که خواهیم با حسین   #حامدآقایی اربعین‌حسینی    از نجف تا کربلا، این راه بی حکمت که نیست، کربلا هم با امیرالمومنین زیبا تر است   مثل زینب، جاده را پای پیاده می رویم مجمعِ طیّاره ها؛ بی سر نشین زیبا تر است   سربرهنه، پابرهنه، عاری از هر ادّعا اصلاً انگاری زیارت، این چنین زیباتر است   کربلا رفتن، نشستن، زیرِ پرچم های سرخ، کار زیبایی ست، اما اربعین زیبا تر است  این طرف ظرفِ نبات و آن طرف هم ظرفِ چای، موکبِ این مردمِ صحرا نشین زیبا تر است   من به این ایمان رسیدم در میانِ شغل ها چای ریزیّ امامِ سومین زیبا تر است    ساکنان عرش اعلی!... ای اهالیّ بهشت!... جنّتِ ما، کربلا، روی زمین زیبا تر است   #مهران‌قربانیاربعین‌حسینیای برادر جان رسیده خواهر تو از سفر آمدم اما ببین در هم شکسته بال و پر   بعد تو جان برادر روز خوش چشمم ندید از غم داغت شده موی سر زینب سفید   مانده بر روی تنم از تازیانه بس نشان زیر این بار گران زینب شده قامت کمان   کوچه و بازار شام آتش زده بر پیکرم سوخت از زخم زبان شامیان پا تا سرم   از خجالت مانده ام با تو چه گویم یار من مانده یک داغ از سفر بر روی قلب زار من   در خرابه لاله ات پر پر شده ای هست من جسم پاک دخترت ماند روی هر دو دست من   #وحیدزحمت‌کش ]]> تاريخ و حماسه Fri, 18 Oct 2019 12:44:58 GMT http://asremrooz.ir/vdcbwgb5grhbzzp.uiur.html سال‌ها پس از شهادت، جانبازی‌اش احراز شد! http://asremrooz.ir/vdcd9z0x5yt05o6.2a2y.html به گزارش عصر امروز، شهید حاج‌بهزاد قائدی بارده را تا چند سال پیش کمتر کسی می‌شناخت. او بدون بیان سابقه جانبازی و جبهه‌اش در یکی از محلات شهر اراک به صورت گمنام زندگی می‌کرد و کسی نمی‌دانست حاج‌بهزاد یک پایش را در دفاع مقدس از دست داده و جانباز شیمیایی ۷۰ درصد است. حتی خانواده‌اش هم اطلاع دقیقی از سابقه رزمندگی و جانبازی‌اش نداشتند. او با خدا معامله کرده بود و از بیان جانبازی‌هایش شرم داشت. شهید قائدی را چندین سال پس از شهادتش در سال ۱۳۸۹ شناختند. بنیاد شهید پس از شهادتش برایش پرونده تشکیل داد و شهادتش را احراز کرد. موسی انصاری، فرمانده سپاه شهرکرد، پیگیر معرفی حاج‌بهزاد به جامعه است تا این الگوی اخلاقی به مردم معرفی شود. انصاری شیفته تواضع و نیت خالص شهید قائدی است و در گفتگو با «جوان» از این شهید بزرگوار می‌گوید.  اولین شهادت حاج‌بهزاد در تاریخ ۲۶/ ۸ /۱۳۳۳ در روستای بارده از توابع استان چهارمحال و بختیاری متولد شد. پدرش در پالایشگاه آبادان استخدام می‌شود و خانواده برای امرار معاش به خوزستان و آبادان می‌روند. دوران کودکی و نوجوانی ایشان در آبادان سپری می‌شود و برای سال آخر دبیرستان به اهواز نقل مکان می‌کنند و در محله لشکرآباد ساکن می‌شوند. به خاطر زندگی در استان خوزستان زبان عربی را یاد می‌گیرد و پس از انقلاب فعالیت‌های انقلابی انجام می‌دهد. شهید قائدی قبل از انقلاب عضو تیم ملی بوکس ایران بود. حتی به مسابقات خارج از کشور اعزام می‌شود و مدال و مقام آسیایی و بین‌المللی هم می‌آورد. پس از انقلاب وقتی بوکس منع می‌شود ایشان از مسابقات کنار می‌کشد و در کنار نیروهای پاسدار و بسیجی مشغول کار می‌شود.  ورزشکار بودن و دانستن زبان عربی در کار نظامی خیلی کمکش می‌کند. حاج‌بهزاد با شجاعت خاصی مرتب به گشت‌های اطلاعاتی می‌رود. چون زبان عربی‌اش خوب بوده به عنوان نیروی اطلاعاتی وارد خاک عراق می‌شود. در حین یکی از شناسایی‌هایش در کشور عراق پایش روی مین می‌رود و مجروح می‌شود. عراقی‌ها او را می‌گیرند و به عنوان اسیر می‌برند. ایشان سال ۱۳۶۱ به اسارت دشمن درمی‌آید. چون داخل خاک عراق جانباز می‌شود و به کشور برنمی‌گردد و کسی هیچ اطلاعی از او ندارد احتمال می‌دهند که ایشان شهید شده و خبر شهادتش را به خانواده‌اش اعلام می‌کنند و برایش مجلس ختم می‌گیرند. روزنامه کیهان در تاریخ سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۶۱ این‌گونه تیتر می‌زند: «بهزاد قائدی، مشتزن سابق تیم ملی شهید شد.» نشریات ورزشی خبر شهادت بوکسور سابق تیم ملی را اعلام می‌کنند و برایش مراسم گرفته می‌شود.  جانبازی پای حاج‌بهزاد را در اسارت به خاطر رعایت نکردن مسائل بهداشتی و درمانی از زانو قطع می‌کنند. او دو سال پس از اسارت آزاد می‌شود و به وطن برمی‌گردد. کسی از دلیل آزادی ایشان اطلاع دقیقی ندارد. مشخص نیست به خاطر بلد بودن زبان عربی او را آزاد کرده‌اند یا اینکه در جریان مبادله اسرای جانباز و بیمار به میهن بازگشته است. بازگشت ایشان باعث خوشحالی خانواده و دوستانش می‌شود. این بار روزنامه کیهان در تیتر خوشحال‌کننده‌ای در تاریخ شنبه ۷ مهر ۱۳۶۳ می‌نویسد: «میعاد با بهزاد قائدی- شهید زنده در کیهان ورزشی». خبرنگار خوش‌ذوق کیهان ورزشی در متن خبرش چنین می‌آورد: «وقتی رزمنده بهزاد وارد دفتر روزنامه شد با تبسم گفت هدف بنده از آمدن به دفتر مجله کیهان ورزشی فقط آن بود که به اطلاع برسانم متأسفانه افتخار پیوستن به خیل شهیدان اسلام نصیب این حقیر نشده است.»  حاج‌بهزاد پس از آزادی با وجودی که یک پایش را از دست داده باز هم عازم مناطق عملیاتی می‌شود. در یکی از عملیات‌ها جانباز ۷۰ درصد شیمیایی می‌شود. به مرور دوباره فعالیت‌های ورزشی‌اش را از سر می‌گیرد و مربی بوکس استان خوزستان می‌شود. به استخدام شرکت نفت هم درمی‌آید. چون همسرش اهل شهر اراک بود به این شهر کوچ می‌کند و بقیه عمرش را در این شهر زندگی می‌کند. حاج‌بهزاد در شرکت نفت کار می‌کرد و آنجا هم به عنوان مربی بوکس و داور در استان خوزستان فعالیت داشت.  ناجی یک محل زندگی حاج‌بهزاد از اینجا به بعد تماشایی است. ایشان به محله تخت‌سید در روستای کرهرود استان مرکزی کوچ می‌کند. ایشان به خاطر جانبازی هایش هیچ‌گاه به بنیاد شهید مراجعه نمی‌کند و هیچ درصدی نمی‌گیرد. از سابقه جبهه‌اش جایی سخن نمی‌گوید و به صورت گمنام شروع به خدمت‌رسانی به مردم روستا می‌کند. همسرش می‌گوید ایشان دنبال کارهای جانبازی‌اش نرفته بود و دنبال این مسائل نبود که بخواهد پیگیر کارهای جانبازی و سابقه جبهه‌اش باشد. او برای قطع پا و شیمیایی شدن یک بار هم به بنیاد شهید مراجعه نکرده بود. زمانی که پسرش در محل کارش استخدام شد یک برگه از سابقه رزمندگی پدرش نداشت.  همسر شهید در خاطره‌ای تعریف می‌کرد، چهار ماه پس از شهادت حاج‌بهزاد در خانه را می‌زنند و می‌گویند که با سید کار دارند. همسرش به خاطر پادرد از طبقه بالا می‌گوید که سید از دنیا رفته و نیست. آن شخص وقتی این جمله را می‌شنود از حال می‌رود. وقتی حال شخص بهتر می‌شود و همسر شهید می‌خواهد نسبتش را با حاج‌بهزاد بداند، او می‌گوید حاج‌بهزاد نیست و چهار ماه است که اجاره خانه‌ام را نداده‌ام. همسر سید تازه متوجه می‌شود که شوهرش اجاره خانه آن شخص را می‌داده و هیچ‌کس از این موضوع خبر نداشته است.  به تمام خانواده‌های مستضعف روستا سر می‌زد و کمک‌شان می‌کرد. حاجی را به عنوان ناجی محله می‌شناختند. وقتی وارد محله می‌شد ۲۰ تا بستنی می‌خرید و به بچه‌هایی که در کوچه بازی می‌کردند بستنی می‌داد. رسالتی پدرانه بر عهده داشت و به پیر و جوان خدمت می‌کرد. خانواده‌اش می‌گویند هیچ کدام از مدال‌های ورزشی اش را ما ندیدیم. زمانی که مدال می‌آورد قبل از اینکه به خانه برسد همه را اهدا می‌کرد. خانواده از صحبت‌های رؤسای فدراسیون بوکس متوجه قهرمانی‌های سید می‌شوند. خانواده‌اش هیچ اطلاعی از فعالیت‌ها و کارهایش نداشتند. خانواده و دوستان و آشنایان بعد از شهادتش تازه فهمیدند او چه کسی بوده و به همین خاطر رفقایش به دنبال زنده کردن نام سید افتادند. آزادگانی که در تکریت عراق با حاج رضا بوده‌اند در اردبیل برایش یادواره می‌گیرند. یک افسر عراقی هم کتابی چاپ کرده و نوشته که برخورد ایشان چه تأثیر عمیقی رویش گذاشته است.  دومین شهادت حاج‌بهزاد یک برادر به نام بهفر قائدی داشت. زندگی ایشان هم خیلی جالب است. برادرش هم ۱۰ سال جانباز شیمیایی بالای ۷۰ درصد بود و فقط با اکسیژن تنفس می‌کرد. به خاطر نزدیکی به بیمارستان ساسان خانه‌اش را به تهران می‌آورد. وقتی ایشان هم به رحمت خدا می‌رود هیچ‌کس متوجه جانبازی‌اش نمی‌شود و به عنوان فوتی به خاک می‌سپارند، اما بعداً متوجه می‌شوند او هشت سال در جبهه حضور داشته و جانباز شیمیایی بوده. این دو برادر آنقدر در عالم دیگری بودند که دنبال پرونده و درصد نرفتند و خودشان را کاملاً وقف انقلاب و خدمت به مردم کردند. ۱۳۸۹ حاج‌بهزاد وصیت کرده بود پیکرش را در تخت‌سید به خاک بسپارند. ایشان در صبح روز جمعه سال ۱۳۸۹ به خیل شهدا می‌پیوندد و طبق وصیتش همان جا دفن می‌شود. هر دو برادر در اوج گمنامی و مظلومیت از دنیا می‌روند و بعدها بنیاد شهید دو برادر را شهید اعلام می‌کند. زمانی که شهادت بهفر قائدی محرز می‌شود بنیاد شهید استان تهران سنگ قبر او را عوض و نام شهید روی سنگ حک می‌کند.  هیچ‌کس تا چند سال پیش اطلاعی از شهید قائدی نداشت و در اوج گمنامی بود. خودش می‌خواست شناخته نشود. جالب این که الان به خوبی در حال شناخته شدن است. در اربعین آزادگان برایش یادواره می‌گیرند. پس از شهادتش روزنامه‌ها تیتر زدند: «رزمنده‌ای که دو بار به شهادت رسید.» یعنی یک بار در سال ۱۳۶۱ که برایش مراسم گرفتند و بار دیگر هم زمانی که بنیاد شهید شهادتش را احراز کرد.  مظلومیت دو برادر وقتی به خانواده شهید سر زدیم گفتند شما اولین نفری هستید که به ما سر می‌زنید. خانواده هم هیچ چشمداشتی و هیچ خواسته و توقعی از کسی نداشتند. در این سال‌ها سختی زیادی کشیده و چیزی از کسی نخواسته بودند. خانواده شهید هم خیلی مظلوم است. آنقدر افتاده و بی‌توقعند که هیچ انتظاری از کسی یا جایی ندارند. همسر شهید تعریف می‌کرد که یک روز بیرون رفته بودم و دیدم عکس بزرگ حاج‌بهزاد را در خیابان زده‌اند. من تعجب کردم که چرا عکس شوهرم را در خیابان زده‌اند. ایشان نمی‌دانست که مردم شوهرش را می‌شناسند. همسر شهید می‌گوید اطلاعات من از شوهرم صفر است و هر چیزی که از ایشان می‌دانم از صحبت‌های دیگران است. حتی پسرش هم می‌گفت من چیزی از پدرم نمی‌دانم و هر چیزی که می‌دانم را بعد از شهادتش متوجه شدیم.  پسر حاج‌بهزاد می‌گوید شما بروید سراغ عمویم تا ببینید او چه شخصیتی بوده است. می‌گوید باز پدر من را دوستانش معرفی کرده‌اند، ولی عمویم کسی را نداشته تا او را به جامعه معرفی کند. به خاطر شیمیایی شدن فرزندی هم نداشت. شهید بهفر قائدی ۱۰ سال در بیمارستان ساسان بستری بود و سختی‌های زیادی کشید. هیچ کس را نداشت که کمکش کند و در اوج غربت به شهادت رسید. حاج‌بهزاد دنبال کارهای برادرش بود که عمرش قد نداد. دو برادر مقام والا و بزرگی داشتند. در دوران دفاع مقدس که بسیاری از رزمندگان گمنام بودند این دو برادر هم در گمنامی مجاهدت کردند و سال‌ها پس از پایان دفاع مقدس نیز همچنان ناشناخته ماندند. این‌ها الگوهایی هستند که باید به جامعه معرفی شوند. ما در سپاه استان دنبال این هستیم که یادبودی برای ایشان بگیریم. سنگ مزارش را پیگیر هستیم و می‌خواهیم خاطراتش را از طریق بسیج ورزشکاران منتشر کنیم. به گزارش روزنامه جوان اگر به محله کرهرود و تخت‌سید بروید همه حاج‌رضا را می‌شناسند. یک روز سرهنگی را فرستادند تا درباره شهید تحقیق کند. او تعریف می‌کرد وقتی به محله رسیدم و از هر کسی درباره حاج‌رضا سؤال پرسیدم گریه کرد و گفت او یک ناجی برایمان بود. می‌گفتند او همانند یک فرشته برای مردم محله نازل شده بود. ]]> تاريخ و حماسه Sun, 13 Oct 2019 05:11:23 GMT http://asremrooz.ir/vdcd9z0x5yt05o6.2a2y.html دعوت عمومی به عروسی «رحیم صفوی» http://asremrooz.ir/vdchxvnik23nqkd.tft2.html به گزارش عصر امروز، آنچه می خوانید، برشی از روایت «مهرشاد شبابی» از همراهی با سرلشگر سید رحیم صفوی در کتاب همراه است:  قرار شد کارت عروسی را آقای افشار، شوهر خواهر رحیم تهیه کند. او هم یک برگه A4 را نصف کرد و با عکس برگردان هایی که الان هم هست، یک گل کنج آن انداخت. رحیم یکی از این برگه ها را که در واقع کارت عروسی هم بود روی تابلوی اعلانات دفتر سپاه اصفهان زد و از پاسدارها دعوت عمومی کرده بود.  با این دعوت عمومی، جمعیت آقایان خیلی زیاد شده بود. بعدا رحیم می گفت: دیگه توی حیاط خونه جا برای کفش پاسدارها نبود. خیلی هاشون مجبور شدن پوتین هاشون رو توی کوچه دربیارن. اما حضورشان خیلی موثر و خوب بود. با کارهایشان کلی مجلس مردانه را گرم و شاد کردند. شعرهای طنز خواندند و نمایش کمدی اجرا کردند. رحیم هم که همیشه متعادل بود با آنها مخالفت نکرد چون آن زمان عده ای حتی دست زدن را حرام می دانستند.  قبل از خواندن خطبه عقد، آقای پرورش سخنرانی کرد و بعد از آن آیت الله طاهری، امام جمعه اصفهان خطبه عقد را خواند. یادم هست موقع خواندن خطبه عقد باز هم خواستم سنت شکنی کنم. تصمیم گرفتم همان بار اول که آقای طاهری برای خواندن خطبه اجازه میگیرد، بله را بگویم. از هول اینکه کار به بار دوم نکشد، هنوز جملات آقای طاهری تمام نشده بود که بله را گفتم. آقای طاهری خندید و گفت: حالا اینقدر عجله نکنین! خجالت کشیدم اما همه خندیدند.  کتاب «همراه» را انتشارات مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس به چاپ رسانده است. ]]> تاريخ و حماسه Sat, 12 Oct 2019 12:34:45 GMT http://asremrooz.ir/vdchxvnik23nqkd.tft2.html یا اهل العالم ما گدای مجتبائیم // ما خاک پای خاک پای مجتبائیم http://asremrooz.ir/vdcfjxd0tw6dexa.igiw.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز هفتم صفر بنابر روایتی سالروز شهادت سبط اکبر پیامبر آقا امام حسن مجتبی علیه السلام می باشد. واژه «حَسَن» به معنای نیکو است این نام را پیامبر(صلی و الله و علیه و آله) برای حضرتش برگزیدند.حضرت امام حسن مجتبی (علیه السّلام) از عابدترین و زاهد ترین مردم بود. در مناقب ابن شهر آشوب و روضة الواعظين روايت شده است كه حضرت امام حسن (عليه السّلام) هرگاه وضو مى‏ ساخت، بندهاى بدنش مى‏ لرزيد و رنگ مباركش زرد مى‏ گشت. سبب اين حال را از آن حضرت پرسيدند، فرمودند: سزاوار است بر كسى كه مى ‏خواهد نزد ربّ العرش به بندگى بايستد رنگش زرد گردد و رعشه در مفاصلش افتد. وقتی حضرت به مسجد مى ‏رفت، چون به درب مسجد مى ‏رسيد، سر را به سوى آسمان بلند مى‏ كرد و مى ‏فرمود: «الهى ضيفك ببابك يا محسن قد اتاك المسى‏ء فتجاوز عن قبيح ما عندي بجميل ما عندك يا كريم: اى خداى من، اين ميهمان تو است كه به درگاه تو ايستاده. اى خداوند نيكوكار، به نزد تو آمده بنده تبهكار، پس در گذر از كارهاى زشت و ناستوده من به نيكيهاى خودت اى كريم.»غریب بن غریب  در خانه غریب وخارج از خانه غریب ای جان بفدای تو غریب بن غریب  رنجیده ز خصم و بعض یاران گشتی مظلوم زمانه بودی ومرد شکیب  مسموم شدی بدست همسر، افسوس لعنت به بنی امیه اصحاب فریب  زینب چو بدید پاره های جگرت نالید،مصیبت نوام گشت نصیب  ای زینت دوش مصطفی، در جنت مادر به عزای تو زکف داد شکیب  بردند کنار جد خود دفن شوی اصحاب جمل زدند نعشت آسیب  درخاک بقیع پیکرآرام گرفت سوزد دل شیعه از برای تو حبیب  امید خدا حرم برایت سازیم شب می گذردزمان صبح است قریب  شعر:اسماعیل تقواییشهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)  🔻علی اکبر لطیفیان  بیچاره دستی که گدای مجتبی نیست یا آن سری که خاک پای مجتبی نیست  بر گریه ی زهرا قسم مدیون زهراست چشمی که گریان عزای مجتبی نیست  وقتی سکوتش این همه محشر به پا کرد دیگر نیازی به صدای مجتبی نیست  در کربلا هر چند با دقت بگردی چیزی به جز عشق و صفای مجتبی نیست  کرب وبلا با آن همه داغ مصیبت همپایه ی درد و بلای مجتبی نیست  طوری تمام هستی اش وقف حسین شد انگار قاسم هم برای مجتبی نیست  او جای خود دارد در این دنیا مجال ِ رزم آوری بچه های مجتبی نیست  یا اهل العالم ما گدای مجتبائیم ما خاک پای خاک پای مجتبائیم  آیا شده بال و پرت افتاده باشد در گوشه ای از بسترت افتاده باشد  آیا شده مرد جمل باشی و اما مانند برگی پیکرت افتاده باشد  آیا شده در سن وسال کودکی ات جایی ببینی مادرت افتاده باشد  آیا شده در لحظه های آخرینت چشمت به چشم خواهرت افتاده باشد  من شک ندارم که عروس فاطمه نیست وقتی به جانت همسرت افتاده باشد  آیا شده سجاده ات هنگام غارت دست سپاه و لشگرت افتاده باشد  مظلوم و تنها و غریب عالمین است گریه کن غم های این بی کس حسین است#امام_حسن_مجتبی_علیه_السلام #غزل  غزلی از حرمت ساخته‌ام با «مثلا» گرچه خاک است روی قبر تو ؛ اما مثلا ...  گنبدِ زرد تو خورشید شده می‌تابد  نور می‌گیرد از آن ؛ گنبدِ خضرا مثلا  چه ضریحی شده کارِ هنرِ فرشچیان ! جنسِ هر پنجره‌اش هست ، مُطلّا مثلا  چقدَر پارچه‌ی سبز ، گره خورده به آن می‌کنی باز ، تمام گره‌ها را مثلا  خادمانت همه دورِ سرمان می‌گردند ما عزیزیم ، در این صحنِ مُعلّا مثلا  تشنه‌ها مست شوند از مِیِ سقاخانه ساقیِ میکده هم «حضرت سقا» مثلا  هیئتی شکل گرفته‌ست ، میان حرمت  نام هیئت شده «یا حضرت زهرا» مثلا  روضه‌خوانی وسطِ صحن ، حکایت می‌خواند  قصه‌ی کوچه‌ای از شهر تو ؛ حالا مثلا ...  مادری با پسرش رد شده از آن ؛ اما ... هیچ کس راه نبسته‌ست بر آنها مثلا  دست نامردِ کسی هم وسط کوچه نبود چادری خاک نخورده‌ست ، در آنجا مثلا  مادرِ قصه‌ی ما رفت ، صحیح و سالم وَ نپوشاند ، رخ از دیده‌ی مولا مثلاای شاهد ناله های مادر اول پسر عزیز حیدر ای آنکه میان اولیا شد مظلومی تو زحد فراتر مولا حسنی وحسن کامل شرمنده ی روی توست اختر ای آنکه کریم اهل بیتی از حاتم وهر کریم برتر از دوست تو ناروا شنیدی دیگرچه رسد به خصم کافر زخمت بزدند بعض یاران یاران به دشمنان برابر شدپشت توخالی از سپاهت صفین شد ودوباره حیدر اینگونه برون زخانه بودی درخانه اسیر جور همسر اوخورده فریب وزهر دادت افتاد به پیکرتو آذر افسوس زآن دمی که زینب آمد به بر تو زار ومضطر دیدش جگرت به تشت خونی گفتا که بمیرم ای برادر گفتی دم آخر است زینب خوشحالم از آنچه شد مقدر دیگر غم کوچه را ندارم زود است روم به پیش مادر بردند که دفن تو نمایند درپیش مزار جد اطهر افسوس که اینچنین نگردید مانع شد از آن عدوی حیدر گردید هدف به تیر دشمن تابوت تو ای حبیب داور روی کفن تو لاله گون شد ای بهر رسول سبط اکبر آخر به بقیع دفن گشتی ای صاحب مدفنی محقر خوش باد دمی که شیعه سازد بهرت حرمی مثال حیدر    شاعر : اسماعیل تقوایی ]]> تاريخ و حماسه Sat, 05 Oct 2019 16:07:00 GMT http://asremrooz.ir/vdcfjxd0tw6dexa.igiw.html سی سال با شنیدنِ «سقّا»، «علم»، «عمو» // یاد لبان خشک علمدار گریه کرد http://asremrooz.ir/vdce7o8wpjh8pei.b9bj.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز 25 محرم الحرام مصادف است با سالروز شهادت زین العابدین سید و ساجدین حضرت علی ابن الحسین علیه السلام. امام هماهمی که کتاب صحیفه سجادیش نمونه کامل قرآن صاعد است.در این خصوص امام راحل می فرمایند:صحیفه کامله سجادیه، نمونه کامل قرآن صاعد است و از بزرگ‌ترین مناجات عرفانی در خلوتگاه انس است که دست ما کوتاه از نیل به برکات آن است؛ آن کتابی است الهی که از سرچشمه نورالله نشأت گرفته و طریقه سلوک اولیای بزرگ و اوصیای عظیم‌الشأن را به اصحاب خلوتگاه الهی می‌آموزد. کتاب شریفی است که سبک بیان معارف الهیه اصحاب معرفت را چون سبک قرآن کریم بدون تکلف الفاظ در شیوه دعا و مناجات برای تشنگان معارف الهیه بیان می‌کند. این کتاب مقدس چون قرآن کریم سفره الهی است که در آن، همه‌گونه نعمت موجود است و هرکس به مقدار اشتهای معنوی خود از آن استفاده می‌کند. این کتاب همچون قرآن الهی ادقِّ معارف غیبی که از تجلیّات الهی در ملک و ملکوت و جبروت و لاهوت و مافوق آن حاصل می‌شود در ذهن من و تو نیاید و دست طلبکاران از حقایق آن کوتاه است، به شیوه خاص خود قطراتی که از دریای بیکران عرفان خود می‌چشاند و آنان را محو و نابود می‌کند: #حالات_حضرت_سجاد_علیه_السلام_در_راه_شام  (به سایهء شتری زآفتاب برده پناه) (کسیکه عالم امکان به زیر سایهء اوست)  به بند و قید جفا دست قدرتی بسته ست که حول و قدرت او را امامت آیهء اوست  شهی که عرش برین باشدش نشیمنگاه بسیط خاک و زمین کی سزای پایهء اوست  قیاس صبر جهان کی توان به صبرش کرد قوام صبر جهان خشتکی ز پایهء اوست  اگرچه پیکر او گشته ناتوان و ضعیف زنی چو زینب کبری بسان دایهء اوست  فراز نخل نی آن مصحف ورق به ورق چو ذکر ذبح عظیم و حروف آیهء اوست  به دشت ماریه گر پرچمی به خون غلطید فراز ناقهء او راس شه چو رایهء اوست  صفوف فوج ملک، رهبری چو جبرائیل به پیش موکب او جملگی طلایهء اوست  اگر چه خصم سِتَد درهمیّ و حق را کُشت بحق که هر دو جهانی کمینه مایهء اوست    #نگین  #مختار_وطن_پرست#امام_سجاد_شهادت    دیر آمدی اجل دلم از غصه آب شد کوهی زغم بروی سر من خراب شد  دنیا نساخت با من دلخسته،سوختم قلبم ز خاطرات جوانی کباب شد  بیمار بودم و پدرم یاوری نداشت فریادهای العطشش بی جواب شد  یادم نرفته دامن آتش گرفته را یا دختری که زَهره اش از ترس آب شد  از روی نیزه یک سر کوچک زمین که خورد فریاد عمه وای به حال رباب شد  من هرچه میکشم فقط از شام میکشم آنجا که خارجی به امامت خطاب شد  هر کینه ای ز حیدر و خیبر که داشتند با ضربه های سنگ به زنها حساب شد  در کوچه های پر ز یهودی چه سخت بود تحقیر اهل بیت پیمبر ثواب شد  بر خورد به غرورم و مردم همان زمان وقتی که عمه وارد بزم شراب شد  کابوس هر شبم شده بازار شامیان تا آستین پاره به سرها حجاب شد  این درد قاتلم شده ،حرف از کنیز بود از بین جمع خواهر من انتخاب شد  دیگر بس است جان مرا زودتر بگیر دنیا فقط برای وجودم عذاب شد   #علی_اکبر_نازک_کار‍ #امام_سجاد_شهادت   سی سال در فراق پدر، زار گریه کرد از داغ غربتِ شهِ بی یار گریه کرد  سی سال نیمه شب سر سجّاده تا سحر چشمش به هم نیامد و بیدار گریه کرد  سی سال با شنیدنِ «سقّا»، «علم»، «عمو» یاد لبان خشک علمدار گریه کرد  سی سال هر جوان رشیدی به راه دید با یاد شبه احمد مختار گریه کرد  سی سال هر زمان که سر سفره‌ای نشست یک دم نگاه کرد و دوصدبار گریه کرد  سی سال تا که برد کسی نام شیرخوار یاد رباب و اصغر و گهوار گریه کرد  سی سال تا نظر به قدِ خواهرش نمود با خاطرات مجلس اغیار گریه کرد  هر کودکی که دید به ره، زیر لب سرود: «دامن»،«شراره»،«سنگ»،«سنان»،«خار»؛ گریه کرد   #فقیر_تهرانی#امام_سجاد_شهادت    روضه ی سوختن کرب و بلا را دیده او وداع حرم و خون خدا را دیده قاتل و مقتل کلِّ شهدا را دیده عصر ان واقعه قحطی حیا را دیده هر چه ما روضه شنیدیم تمامش را دیده اتش و سوختن اهل خیامش را دیده  دیده پاهای مغیلان زده ی خواهر را درد شرمندگی از سوختن معجر را خنده ی شمر و سنان زجر به یکدیگر را ساربان و پدر و قصه ی انگشتر را کاش در کرب و بلا این همه نیرنگ نبود کاش انگشتر و انگشت بهم تنگ نبود  روز تشییع پدر تیر سه پر پیرش کرد قبر کوچک،تن سقا،چقدر پیرش کرد روی نیزه شدن ان همه سر پیرش کرد خیزران و لب و دندان پدر پیرش کرد زیر زنجیر تمام بدنش زخمی بود تا چهل سال دلش مثل تنش زخمی بود  شام بر روح و تنش تیغه ی تکفیر کشید اتش از بام که افتاد سرش تیر کشید درد بسیار تر از خنجر و شمشیر کشید یکسر از قهقهه ی حرمله تحقیر کشید مرد تنهای اسیران شده باشی سخت است شاهدی بر صدقه نان شده باشی سخت است  #حسن_کردیشهادت امام سجاد (علیه السلام)  🔻سعید نسیمی  امام مقتل و روضه، امام اشك و بكا امام سجده و محراب امام ذكر و دعا  امام وارث آلاله‌های بی‌سر عشق امام شبنم گلواژه‌های سرخ بلا  امام واقعهء حرّه، ای پناه همه امام غربت شيعه، امام خوف و رجا  امام ناقهء عريان، امام شام‌ستيز كه كرد خطبهء شامت يزيد را رسوا  امام روضهء «الشّام» وسنگ وآتش وبام زنان و معجر و سرها، نظارهء اعدا  چقدر آينهء ريسمان و دست عليست ميان اين غل و زنجير دست‌های شما  فدای غيرت چشمان بسته از شرمت كه همسر تو ز سيلی فتاد چون زهرا  امام روضهء سختِ «زحرمله چه خبر؟» امام گريهء مشك دريدهء سقا  امام پيرو خورشيد سرخ نيزه‌نشين امام بوسه به حلق مقطّع‌الاعضا  تمام عمر زآب وغذا وطفل وجوان گريز روضه زدی ياد ظهر عاشورا  هجوم اين همه گرگ و دريدن يوسف به تير ونيزه وخنجر، به تيغ وسنگ وعصا  امام نالهء شب‌های بی‌چراغ بقيع كه بی‌صداست چو فرياد زائران شما  #امام_سجاد علیه السلام #سعید_نسیمی ]]> تاريخ و حماسه Wed, 25 Sep 2019 05:23:03 GMT http://asremrooz.ir/vdce7o8wpjh8pei.b9bj.html اخطار به یک فوتبالی برای اذان گفتن با صدای بلند! + عکس http://asremrooz.ir/vdcgu79x7ak9374.rpra.html به گزارش عصر امروز، نخبگان در هر کشوری، قطعا از سرمایه‌های بسیار گرانقدر و بی‌نظیر آن کشور محسوب می‌شوند. سرمایه‌هایی که موجب پیشرفت و تعالی جامعه، هموطنان و کشورشان خواهند شد. به همین دلیل برای مردم و مسئولین هرکشوری مورد احترام هستند...  اما آیا باید همیشه زمینه و امکانات برای فرد نخبه فراهم باشد تا بتواند فعالیت و کار کند؟ آیا اگر شرایط فراهم نبود، فرد نخبه می‌تواند از فعالیت و خدمت به کشور دست بردارد و حتی جلای وطن کند؟  آیا نخبگان جوانی در تاریخ معاصر ایران بوده‌اند که با عدم وجود شرایط و امکانات مناسب، وجود موانع بسیار بر سر راه و اهدافشان، دست از تلاش و فعالیت برنداشته باشند و موجب پیشرفت کشور هم شده باشند؟... و اینکه چگونه می‌توان به تصحیح تفکر غلط برخی از نخبگان جوان کشور درباره «ناامیدی به علت قدر نخبه‌ها را ندانستن!!!» و «آماده بودن شرایط و امکانات شرط فعالیت کردن نخبگان!» اقدام کرد؟  اینها سؤالاتی است که پاسخ آن را می‌توان به راحتی از دل زندگینامه سردار شهید «حسن غازی» استخراج کرد....  نخبه ورزشی شورای عالی انقلاب فرهنگی در «سند راهبردی کشور در امور نخبگان»، تعریف نخبه را این چنین بیان کرده است: «به فردی برجسته و کارآمد اطلاق می‌شود که در خلق و گسترش علم، فناوری، هنر، ادب، فرهنگ و مدیریت کشور در چارچوب ارزش‌های اسلامی اثرگذاری بارز داشته باشد و همچنین فعالیت‌های وی بر پایه هوش، خلاقیت، انگیزه و توانمندی‌های ذاتی از یک سو و خبرگی، تخصص و توانمندی‌های اکتسابی از سوی دیگر، موجب سرعت بخشیدن به پیشرفت و تعالی کشور شود، نخبه گفته می‌شود.» کتابی با محوریت زندگی شهید حسن غازی با نام «وقت اضافه» از سوی نشر نارگل منتشر شده است  یکی از شهدایی که می‌توان او را مصداق بارز فرد نخبه، آن هم با تعریف بالا دانست سردار شهید «حسن غازی» است.  او در سال ۱۳۳۸ در شهر اصفهان متولد شده بود. خانواده‌ای مذهبی داشت و دانش‌آموز درس‌خوانی بود. در کنار درس خوان بودن، به فوتبال هم خیلی علاقه داشت و بازیکن بسیار قابلی بود. در دوره دبیرستان ابتدا کاپیتان تیم فوتبال مدرسه شان شد و به دلیل برنده شدن تیم شان در مسابقات منطقه‌ای و استانی، و مهم‌تر از آن به نمایش گذاشتن قابلیت‌های فنی خود در این رشته، به تیم فوتبال نوجوانان سپاهان دعوت شد.  بعد از انجام چند بازی در تیم نوجوانان سپاهان، آنچنان درخشید که ابتدا کاپیتان تیم شد و سپس در جریان مسابقات قهرمانی تیم‌های نوجوان کشور، برای حضور در تیم ملی جوانان انتخاب شد.  البته حضور در لیگ حرفه‌ای و مشغول شدن به تمرینات، او را از سایر فعالیت‌هایش غافل نمی‌کرد. یکی از آن فعالیت‌ها رسیدگی به درس‌هایش بود. اما فعالیت دیگرش پیگیری امور مذهبی و مبارزاتی علیه رژیم پهلوی بود.  از آنجا که حسن آقا در خانواده‌ای مذهبی متولد شده بود، حضور در محافل مذهبی و مبارزاتی را از کودکی آغاز کرده بود، برای همین در همان سن نوجوانی برای سایر هم تیمی‌های خود، جلسات مخفی تشکیل می‌داد و ضمن دادن آموزش‌های قرآنی و مذهبی به دوستانش روحیه مبارزه با حکومت پهلوی را هم در آنها ایجاد می‌کرد.  مثلا رئیس شهربانی دزفول به سرپرست تیم نوجوانان اصفهان به‌خاطر اینکه «حسن آقا» صبح با صدای بلند اذان می‌گفت و دوستانش را برای نماز صبح از خواب بیدار می‌کرد، اخطار داده بود...  نخبه علمی توجه جدّی به درس‌ها و خوب درس خواندن در کنار سایر فعالیت‌ها، باعث شد که حسن آقا بعد از پایان دوره دبیرستان و بعد از شرکت در کنکور در رشته پزشکی دانشگاه اصفهان قبول شود.  اما قبول شدن او در دانشگاه با روزهای پیروزی انقلاب اسلامی همزمان شده بود. او در عین حال که حضور در کلاس‌های درس و یادگیری مطالب رشته پزشکی برایش خیلی مهم بود ولی حوادث کشور و نیاز انقلاب به حضور فعالانه در دفاع از نظام اسلامی را مهم می‌دانست. برای همین با شروع تحرکات ضدانقلاب در غرب کشور در سال ۵۸ درحالی‌که تازه سال اول دانشگاه بود، درس را رها کرد و بعد از طی یک دوره امدادگری در بیمارستان دکتر شریعتی اصفهان، برگه مأموریت گرفت و برای کمک به پاسداران و رزمندگان راهی کردستان شد. و اینها یعنی «حسن آقا» تشخیص می‌داد که برای تحصیل در رشته پزشکی، باید شرایط امنیت و آرامش برای همه فراهم باشد؛ و چون فراهم نبود، به جبهه رفت تا در حدّ توان خود شرایط را برای پیشرفت کشور آماده کند...  نخبه نظامی با شروع جنگ تحمیلی و تجاوز ارتش بعث صدام به خاک کشور، حضور او در جبهه‌ها تداوم پیدا کرد. اما به دلیل تغییر شرایط از بخش امدادگری به فاز نظامی وارد شد. آن‌وقت در یکی از عملیات‌ها مقادیر بسیار زیادی از توپ وتانک بعثیون به غنیمت نیروهای اسلام درآمد. اتفاقی که باعث شد، «حسن آقا» به فکر راه انداختن یک گردان توپخانه و ادوات جنگی برای سپاه بیفتد. عابدزاده در کنار شهید غازی  هوش سرشار او باعث شده بود که به فکر بیفتد با مهندسی معکوس روش عملکرد و حتی ساخت آن توپ وتانک‌ها را به دست بیاورد. کار را با حضور چند جوان نخبه و دغدغه‌مند مانند خودش شروع کرد. جوانانی چون «محمد آقایی»، «حسن طهرانی مقدم»، «محمدرحیم احمدی» و...  اینچنین توپخانه «جوادالائمه(ع)» که بعدها به گروه توپخانه و موشکی ۱۵ خرداد معروف شد، توسط حسن آقا شکل گرفت.  اما اینجا تازه اول ماجرا بود، آموزش فشرده ادوات موشکی در دو ماه و در سوریه؛ آموزشی که در حالت عادی دوره یک‌ساله دارد. برگشت به ایران و شروع به طراحی، ساخت و عملیات... در این مقطع حسن آقا به‌عنوان یک نخبه نظامی به سختی شرایط کار، حجم بالای کار و وظایف، نبود امکانات و بودجه و.... هیچ اهمیتی نمی‌داد و فقط به تکلیفش برای بالا بردن سطح دفاعی کشور فکر می‌کرد و برایش تلاش شبانه‌روزی می‌کرد...  تلاش‌های او و دوستانش، به علاوه کسب موفقیت‌های جدید در بخش توپخانه‌ای سپاه پاسداران ادامه داشت تا زمان به روز ۱۱ اسفند ۱۳۶۲.ش رسید. روزی که حسن آقا برای پاسخ دادن به حملات توپخانه‌ای دشمن، در عملیات خیبر در منطقه طلائیه حضور داشت و با اصابت‌ترکش‌های موشکی که در نزدیکی گروه آنها منفجر شد، به شهادت رسید. اما چون بعثی‌ها شکست را نزدیک می‌دیدند، منطقه طلائیه را به زیر آب بردند و به این شکل جسد سردار شهید «حسن غازی» مفقود شد و به عقب برنگشت.  شهید حسن غازی به‌عنوان یک جوان نخبه که در سه بخش ورزشی، علمی و نظامی درخشیده بود؛ هیچگاه منتظر فراهم شدن شرایط و حمایت مسئولان نمی‌ماند. بلکه با روحیه جهادی و انرژی فوق‌العاده‌اش شرایط را برای رسیدن به اهدافش تغییر می‌داد و زمینه را برای پیشرفت کشور فراهم می‌کرد.  به گزارش کیهان آنچنان‌که شهید طهرانی مقدم در وصف خصوصیات و روحیات او گفته است: «ماشاءالله از این انرژی! شهید [حسن] غازی که اصلا ما مسخ ایشان بودیم در اخلاق، در قدرت فرماندهی، در اخلاق محمدی(ص)، در آن سجایا با کرامت‌های بالای انسانی، یک گنج مخفیه بود ایشان. درّی بودند که در روی زمین می‌درخشیدند و زمین برای‌شان خیلی کوچک بود...ما در جنگ با شهید غازی تا لحظات آخر با هم بودیم که ما بی‌لیاقت بودیم و در واقع برگشت داده شدیم. البته «محمد آقایی» که در آنجا شهید زنده[شد]، «اعتصامی» جانباز شد و «حسن غازی» هم شهید شد.»  قسمتی از وصیت نامه شهید حسن غازی باید بنده خدا شد. بنده خدا شدن تو را از بند همه بندگی‌ها و از بندگی همه بنده‌ها آزاد می‌سازد. چون عبادت خدا آزادیبخش است و عبودیت او حریت می‌آورد. ببین اسیر چه هستی؟ شکم و غذا؟ شهوت و شهرت؟ خانه و خادم؟ نام و نان؟ زن و فرزند؟ زر و سیم؟ وابسته به هر چه که باشی به همان اندازه قیمت داری.  منابع: ۱- «با دستهای خالی»- خاطراتی از شهید حسن طهرانی مقدم- ، به کوشش مهدی بختیاری، نشر یازهرا(س)، چاپ اول ۱۳۹۴.ش ۲- «شقایق عاشق»- روایتهایی از زندگی سردار شهید حسن غازی»، نوشته زینب عطایی، نشر ستارگان، چاپ اول ۱۳۹۴.ش ۳- سند راهبردی کشور در امور نخبگان، شورای عالی انقلاب فرهنگی، مصوبه جلسه ۲۴۸، مورخ ۱۱/مهر/ ۱۳۹۱.ش ]]> تاريخ و حماسه Sun, 15 Sep 2019 06:26:53 GMT http://asremrooz.ir/vdcgu79x7ak9374.rpra.html شد شمر ز قتلگه برون، فهمیدم // آمد بسرم از آنچه می ترسیدم http://asremrooz.ir/vdch-6nii23n--d.tft2.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز عاشورای اهل بیت پیامبر اکرم صلی الله و علیه و آله از امروز تازه شروع می شود که اوج آن با غارت و اسارت خاندان امام حسین علیه السلام می باشد.و در این میان قلم و زبان از بیان داغ رفته بر دختر علی علیه السلام و صبر و تحمل این غافله سالار هر چه بگوید کم گفته است، چرا که مقام ایشان آن اندازه بلند است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) با آن عظمت و رفعت، ایشان را زینب به معنای آبروی پدر نام نهاده است.درد دل زینب   شد شمر ز قتلگه برون، فهمیدم آمد بسرم از آنچه می ترسیدم   با رفتن او به جستجویت رفتم دیدم تن بی سر ترا نالیدم   در قتلگهت قرار من رفت زدست رو سوی مدینه بی امان گرییدم   درد دل من زحد فزون شد وقتی انگشت بریده ات برادر دیدم   جای رخ چون مهت عزیز زهرا خونین رگ گردن ترا بوسیدم   تو گرمی جان من به دنیا بودی برخیز بتاب بر من ای خورشیدم   از بعد تو شد هجوم بر اهل حرم صد طعنه زدشمنان تو بشنیدم   آتش بزدند خیمه های حرمت باران شدم وبه خیمه ها باریدم   جان پسرت علی بیفتاد خطر مردانه برای حفظ او جنگیدم   در یاری کودکان وزنهای حرم بر طبق سفارشات تو کوشیدم   ای کاش به زیر نعل مرکبهاشان جای تن بی سر تو می خوابیدم   با اینکه مرا تو داده بودی خبرش صحبت زاسارت آمدو ترسیدم   سخت است اسارتم ولیکن باشد همراهی تو زروی نی امیدم   شاعر : اسماعیل تقوایی #حضرت_زینب   مانند سایه از سرم ای تاج سر ، مرو ما با هم آمدیم و تو بی همسفر ، مرو  تنها نه این که خواهر تو ، مادر توام از رفتنت به خاطر من درگُذر ، مرو  از کودکی برای تو بودم سپر ، حسین میدان جنگ می روی و بی سپر ، مرو  حالا که می روی کمی آهسته تر برو آتش به جان مزن تو از این بیشتر ، مرو  طفلت به خواب رفته و بیدار اگر شود بیچاره میکند همه را بی خبر ، مرو  لبها دو چوب خشک شده میخورد به هم این گونه از مقابل چشمان تر ، مرو  از آب هم مضایقه کردند کوفیان ای از تمام اهل حرم تشنه تر ، مرو  باشد نگاه تو به من اما دلت کجاست؟ هستی به یاد مادر و دیوار و در ، مرو  🔸شاعر: #سعید_خرازی بی سرپناه ، سایهٔ بر سر کجا روم با شمر و با سنانِ ستمگر کجا روم   همراه خواهرت شده چشمان پستِشان از ترس دستِ دشمن و معجر کجا روم   با گریهاش آخرش از دست می رود من با ربابِ بی علی اصغر کجا روم   درآتش خیام به صحرا دویده ایم از بغض شهر شام، برادر کجا روم   زد تازیانه لحظه محمل سواری است وقتی که نیست شانه اکبر کجا روم   #حامد_آقاییحضرت_زینب_س_ یاسر_مسافر  آنجا که اشک پای غمت پا گرفت و بعد  بغضی میان سینه من جا گرفت و بعد  وقتی که ذوالجناح بدون تو بازگشت این دخترت بهانه بابا گرفت و بعد  ابری سیاه بر سر راهم نشسته بود  ابری که روی صورت من را گرفت و بعد  انگار صدای مادری دلخسته می رسید  آری صدای گریه ی زهرا گرفت و بعد   همراه آن صدا تمامیِّ کودکان  ذکر محمدا و خدایا گرفت و بعد  هر کس که زنده بود از اهل خیام تو  مویه کنان شد و ره صحرا گرفت و بعد  دور از نگاه علمدار لشگرت آتش به خیمه های تو بالا گرفت و بعد  سرمست انتقام ولی بی نصیب تر پس معجر از سر زنها گرفت وبعد * ((پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل)) #حضرت_زینب_س_ نترس دختر خوبم  خداکه هست هنوز کنار عمه برای تو جا که هست هنوز  نترس عزیز دلم گرچه راه تاریک است سر حسین تو بر نیزه ها که هست هنوز  ببین که بر سر آن نیزه یک قمر بالاست سر عمو است نگهبان ما که هست هنوز  برای پیکر بر خاک مانده ی بابات کفن اگر که نشد بوریا که هست هنوز  خدا کند به همین نیزه ها بماند سر تنور مانده و تشت طلا که هست هنوز  گلایه میکنی از درد گوش و سیلی ها بدان که آبله و زخم پا که هست هنوز  به شام می روی عمه خدا به خیر کند خرابه مانده و ظرف غذا که هست هنوز  تو دختر زهرایی قوی بمان عمه به پیش روی تو صد کربلا که هست ]]> تاريخ و حماسه Wed, 11 Sep 2019 06:43:55 GMT http://asremrooz.ir/vdch-6nii23n--d.tft2.html