سایت تحلیلی خبری عصر امروز - آخرين عناوين تاريخ و حماسه :: rss_full_edition http://asremrooz.ir/history Wed, 27 May 2020 17:45:50 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 {FILE_SERVER_DOMAIN}/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهیه شده توسط سایت عصر امروز http://asremrooz.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام سایت عصرامروز آزاد است. Wed, 27 May 2020 17:45:50 GMT تاريخ و حماسه 60 خاطرات منتشر نشده امام خامنه ای از مقاطع حساس دهه 1360 http://asremrooz.ir/vdcbs5b59rhbwwp.uiur.html به گزارش عصر امروز، در کتاب «روایت رهبری: مناسبات جمهوریت و اسلامیت» نوشته سید یاسر جبرائیلی که سال گذشته از سوی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله العظمی منتشر شد، برای نخستین بار خاطراتی از رهبر انقلاب مربوط به مقاطعی حساس از دهه 1360 شمسی آمده است که این گزارش به مرور این خاطرات می پردازد.کتاب «روایت رهبری» به هدف تبیین الگوی تعیین رهبر در نظام جمهوری اسلامی نگاشته شده و سه رویداد تعیین حضرت امام خمینی(ره) به رهبری نظام اسلامی، تعیین آیت‌الله منتظری به رهبری آینده و سپس برکناری ایشان، و نهایتا تعیین حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای به رهبری را واکاوی کرده است.در این کتاب علاوه بر خاطرات اختصاصی و منتشر نشده از رهبر انقلاب، برای نخستین بار از برخی اسناد مهم تاریخی نظیر مذاکرات مجلس خبرگان قانون اساسی و مذاکرات شورای انقلاب استفاده شده است.حساب ویژه انقلاب اسلامی روی آقای منتظریاز همان ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی، هرگاه این پرسش مطرح میشد که پس از امام خمینی چه کسی شایستگی به دست گرفتن سکّان هدایت انقلاب را دارد، اذهان متوجّه آیت‌الله منتظری میشد و همین نقطه‌ی امید، مخالفان و دشمنان نظام را ناامید و ناراحت ساخته بود. آقای هاشمی رفسنجانی میگوید:‌ «برای همه‌ی ما، یعنی سران و امام، روشن بود که بنا است اگر حادثه‌ای پیش بیاید، آقای منتظری را جایگزین کنیم.»جانشینی آیت‌الله منتظری به اذهان محدود نماند و شرایط خاصّ امام و کشور باعث شد این مسئله به افعال و اقوال شخصیّتهای مهمّ کشور نیز راه یابد. تا جایی که پس از تثبیت ولایت فقیه به‌عنوان یکی از اصول قانون اساسی، تلاشهایی نیز برای مطرح کردن آیت‌الله منتظری به‌عنوان ولیّ‌فقیه پس از امام(قدّس‌سرّه) آغاز شد و حتّی در سال 1358، مرحوم سیّداحمد خمینی، فرزند امام(قدّس‌سرّه)، بحث قائم‌مقامی ایشان را برای رهبری مطرح کرد. آیت‌الله خامنه‌ای دراین‌باره میگویند:‌ «از اویل انقلاب ما سعیمان بر این بود که برای ایشان [آیت‌الله منتظری] یک تمیّز و تشخّصی را هم فرض کنیم، هم تحقّق ببخشیم. بعضی‌های دیگر هم این را که ماها در این فکر هستیم احساس کرده بودند. یک عدّه هم ناراحت بودند. من یادم است در یک جلسه‌ی شورای انقلاب یکی از همین آقایان عضو نهضت آزادی که جزو شورای انقلاب بود، رو کرد به من و بعضی دیگر و گفت: «آقای خمینی نوکرش هم هستیم، امّا اگر شما بخواهید بعد از آقای خمینی، منتظری، پُنتظری، بگذارید، ما قبول نمیکنیم‌ها!».این مربوط به آن اوایل است که هنوز شورای انقلاب بود و ماها عضو شورای انقلاب بودیم. یعنی افراد حس میکردند که ماها روی آقای منتظری یک حساب ویژه‌ای باز کرده‌ایم. البتّه این به معنای این نبود که آقای منتظری برای این کار یک شخصیّت کامل و تمام‌عیار بود؛ نه، ضعفهای آقای منتظری را ماها بیش از دیگران میدانستیم و فاصله‌ی بین ایشان و امام را ماها میدانستیم.».از سویی به نظر میرسید از نظر آیت‌الله خامنه‌ای، آیت‌الله منتظری در بین «عناصری که در انقلاب هستند، از لحاظ سنّی و دوره‌ی درسی از بقیّه جلوتر بود و جزو کسانی هم بود که در جریان مبارزات وسط میدان بود» و از سوی دیگر دارای نقاط ضعفی از جمله نفوذ افراد ناصالح در بیتش بود که امثال ایشان امیدوار بودند بتوانند آنرا برطرف کنند که برخی از این تلاشها در صفحات پیش رو بازگو میشود.می‌خواستند مسئله رهبری را با غوغاسالاری تمام کنندطرح و پیگیری این ایده در داخل و خارج مجلس خبرگان که «نیازی به تشکیل مجلس خبرگان برای شناسایی رهبری نیست.»، گروهی از دلسوزان نظام را بشدّت نگران کرده بود؛ چه، مجلس خبرگان یکی از ارکان اصلی نظام جمهوری اسلامی بود و این تهدید وجود داشت که از دُور خارج شدن مجلس خبرگان به‌عنوان مرجع تشخیص رهبری، فرایند نهادینه شدن ساختار سیاسی نظام را با چالشهایی اساسی مواجه سازد. اتّفاقاتی نظیر آنچه در نشست سالانه‌ی دفتر تحکیم وحدت در سال ۱۳۶۳ افتاد و اعلام شد این تشکّل اجازه نخواهد داد که انتخاب آیت‌الله منتظری توسّط خبرگان انجام شود، این خطر را بسیار جدّی کرده بود.آیت‌الله خامنه‌ای روایت میکنند: «من احساس کردم که جمعی در صددند مسئله‌ی رهبری بعد از امام را با غوغاسالاری تمام کنند. ممکن هم بود آن شخص به نظر آنها همان آقای منتظری باشد امّا دوست میداشتند که این کار تحت ضابطه نیاید [بلکه] با هیاهو و های‌وهوی یک نفر را بگذارند، بعد هم با تبلیغات، قضیّه را تمام کنند. من خوفم این بود. [بنابراین] میخواستم این قضیه به شکل قانونی و منضبط تحقّق پیدا کند تا اینکه جایی برای غوغاسالاری نباشد. چیزی که من را در این احساس بیشتر دچار سوءظن میکرد این بود که بعضی از کسانی که در جلسه با این قضیّه مخالفت کردند جزو کسانی بودند که آن روز معروف بودند به جریان چپ. میدانید دیگر، سال 63 و 64 بعضی از اینها، افراد خیلی تند فعّالِ تبلیغاتچی بودند. جماعت خیلی فعّالی بودند، از‌ لحاظ تبلیغات هم خیلی تبلیغات میکردند و فعّالیّتهای زیادی میکردند و هیاهو زیاد داشتند. چند نفر از اینها که دو نفرشان الان یادم است ــ البتّه اسم نمی‌آورم ــ با این‌که این کار در مجلس خبرگان انجام بگیرد در جلسه مخالفت میکردند که به احتمال زیاد در صورت‌جلسات منعکس است. لذا بود که در این قضیّه خیلی اصرار ورزیدم [که] ما باید این کار را با ضابطه تمام کنیم.».بر این اساس و به منظور مقابله با حاکمیّت غوغاسالاری و ساختارشکنی و صیانت از قانون اساسی و تحکیم فرایند قانونی انتخاب رهبر آینده توسط مجلس خبرگان، در روز بیست‌وچهارم تیرماه 1364، در جلسه‌ی چهارم سوّمین اجلاسیّه‌ی خبرگان، طرحی توسّط آیت‌الله خامنه‌ای درباره‌ی شناسایی رهبر آینده تنظیم و با امضای چهل نفر از اعضا تقدیم هیئت رئیسه شد.اصرار آیت الله منتظری برای استفاده از سیدمهدی هاشمی در سپاهبا پیروزی انقلاب اسلامی ‌مهدی هاشمی از زندان بیرون آمد و علی‌رغم اینکه به‌عنوان یک مجرم و یا لااقل متّهم به قتل شناخته میشد، باتوجّه‌به شرایط سالهای اوّل پیروزی انقلاب و در پناه حمایتها و اصرار آیت‌الله منتظری، توانست به مسئولیّت واحد نهضتهای آزادی‌بخش سپاه پاسداران برسد. امّا هنگامی که امام(قدّس‌سرّه) متوجّه حضور او در سپاه شدند، بلافاصله به مقامات اطّلاعات سپاه دستور دادند مراقب او باشند.حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، که در آن هنگام سرپرستی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را به عهده داشتند، درباره‌ی اصرار آیت‌الله منتظری برای استفاده از مهدی هاشمی در سپاه میگویند:‌ «من یادم است یک روز در همین محلّ مجلس شورای اسلامی سابق، که آن وقت جلسات شورای انقلاب، آنجا تشکیل میشد، ناهار خورده بودیم و داشتیم میرفتیم بالا. من و آقای منتظری با هم داشتیم میرفتیم. پلّه‌ها هم شلوغ بود. آقای منتظری به من گفت که شما چرا از آقا مهدی در سپاه استفاده نمیکنی؟ از آقا مهدی استفاده کن! در سپاه، یک جای خوبی بگذارش! من گفتم آخر من [نسبت به] آن قضیّه‌ی قتل شمس‌آبادی، دلم چرکین است. ایشان گفت آقا، قضیّه این‌جوری نیست که شما خیال میکنی. شروع کرد دفاع مفصّلی از او کردن. من هم به اعتماد حرف آقای منتظری، سیّد مهدی را آوردم در سپاه.»البته در اوایل حضور سید مهدی هاشمی آیت‌الله خامنه‌ای با سپاه ارتباط سازمانی داشتند و بنابراین به کارهای او اشراف داشتند. به همین دلیل بود که سید مهدی هاشمی خود قبل از اعدام نامه‌ی مفصّلی به ایشان نوشته و به خطاهای خود اعتراف کرده بود. حضرت آیت‌الله خامنه‌ای می‌گویند: «او نوشته بود ما تا وقتی با شما مرتبط بودیم کارهایمان درست بود، مرتّب بود؛ از وقتی از شما جدا شدیم، متأسّفانه دچار انحراف شدیم و کار ما به اینجاها رسید. حالا چه قدر درست بود، این را دیگر من نمیدانم.»حضور سیدمهدی در بیت آیت‌الله منتظری مانع تصمیم خبرگان نشدسیّدمهدی هاشمی اگر فرد فاسد، منحرف و قاتلی بود و حتّی اگر همه‌ی اعضای خبرگان اشراف کاملی به سابقه‌ی وی داشتند، صرف حضور وی در بیت آیت‌الله منتظری، دلیلی بر صلاحیّت نداشتن آیت‌الله منتظری برای رهبری آینده نبود. یک فرد منحرف به بیت یک شخصیّت مهم راه یافته بود و باید تلاش میشد آیت‌الله منتظری از زیر نفوذ وی خارج شود. آیت‌الله خامنه‌ای در این‌باره میگویند: «‌من خوب واقف بودم [به اینکه] آن کسانی که حول و حوش آقای منتظری بودند، چکار دارند میکنند و [اینکه] آنها بر ذهن آقای منتظری تسلّط داشتند. این را میدانستیم منتها این از اینکه ما نسبت به آقای منتظری یک چنین تصمیمی بگیریم مانع نمیشد. ما سعیمان بر این بود بلکه آقای منتظری را از زیر نفوذ آنها خارج کنیم یا ایشان را از آنها جدا کنیم یا تصمیمات آنها را خنثی کنیم که در خیلی موارد معدودی هم احتمالاً شده بود اما اغلب موارد نمیشد یعنی آنها بر ذهن آقای منتظری تسلّط داشتند. بنابراین ما میدانستیم که گروهی حول و حوش ایشان هستند و دارند فعّالیّت میکنند. البته آنچه بعدها با دستگیری سید مهدی هاشمی آشکار شد، نه. برای ما معلوم نبود که اینها یک گروه سازمان‌یافته‌ی منظّمی هستند که مقدّمات حتّی حرکت مسلحانه را برای یک روزی دارند فراهم میکنند. این برای ما روشن نبود امّا اینکه اینها گروه خطرناکی هستند و خیلی خود رأیند، تندرواند چرا، برای ما روشن بود.»تصور اینکه امام مخالف رهبری آیت‌الله منتظری است، ممکن نبودتصوّر اعضای خبرگان این بود که امام(قدّس‌سرّه) آیت‌الله منتظری را برای رهبری آینده در نظر دارند و برای مقابله با پیشامدهای ناگوار، باید در اسرع وقت، وظیفه‌ای را که قانون اساسی در این زمینه به دوششان گذاشته، انجام دهند؛ لذا مسئله به‌قدری برای خبرگان بدیهی است که برای اقدام خود نه‌تنها نیازی به مشورت با امام(قدّس‌سرّه) نمی‌بینند، بلکه هم در بیان فضایل آیت‌الله منتظری، و هم اساساً در تبیین صلاحیّت ایشان برای رهبری انقلاب، محور استدلالها، تأییدات امام(قدّس‌سرّه) است. فراتر از این، اعضای خبرگان تصمیم درباره‌ی رهبری آینده در زمان حیات امام(قدّس‌سرّه) را ازاین‌جهت یک مزیّت میدانند که این انتخاب، تأیید امام(قدّس‌سرّه) را نیز به همراه خواهد داشت. حضرت آیت‌الله خامنه‌ای میگویند: «ماها اصلاً فکر نمیکردیم که امام با این قضیّه مخالف باشد. ما خیلی بعدها ــ نه اینکه همان وقت هم بلافاصله ــ شنیدیم که امام مخالف بود‌ه‌اند. قضیّه‌ی آقای محمّدی گیلانی و ملاقاتش با امام و پیغام به آقای هاشمی رفسنجانی را من سالها بعد شنیدم. اصلاً گمان نمیکردیم امام با این قضیّه مخالفتی داشته باشد. فکر میکردیم این چیزی است که حتماً امام [با آن]  موافق است. شاید اگر کسی آن وقت میگفت امام مخالف است، ردّش میکردیم که چطور چنین چیزی ممکن است؟ به نظر ما این کار کاملاً یک کار درست، یک پیش‌بینی منطقی برای آینده بود.»آقای محمدی گیلانی آیت‌الله منتظری را در قواره رهبری نمی‌دیدآقای محمّدی گیلانی از اعضای خبرگان بجد مخالف انتخاب آیت‌الله منتظری به رهبری بود و تصمیم گرفت پیش از برگزاری اجلاسیّه‌ی فوق‌العاده برای این انتخاب، موضوع را با امام (قدّس‌سرّه) در میان بگذارد. ایشان با دفتر امام خمینی (قدّس‌سرّه) تماس گرفته و درخواست ملاقات کرد. آن ایّام دفتر امام (قدّس‌سرّه) اعلام کرده بود که ایشان تا پانزده روز ملاقات ندارند؛ با این‌ وجود آقای محمّدی گیلانی اصرار کرد که مطلبی واجب و ضروری دارد و اجازه‌ی ملاقات یافت. در این دیدار، ایشان خدمت امام اطّلاع داد که قرار است موضوع آیت‌الله منتظری در خبرگان مطرح شود و درخواست کردند این اتّفاق نیفتد. آقای محمّدی گیلانی به امام عرض کرد که به آیت‌الله منتظری ارادت دارد، نزد ایشان درس خوانده‌ است، ایشان را عابد و زاهد میداند، امّا این خصوصیّات برای رهبری کافی نیست.[1] آیت‌الله خامنه‌ای درباره‌ی مخالفت آقای محمّدی گیلانی با انتخاب آیت‌الله منتظری به رهبری و ملاقات وی با امام(قدّس‌سرّه)، نقل میکنند: «علت اینکه آقای محمّدی گیلانی از امام سؤال میکند [این بود که] خودش با این قضیّه موافق نبود. این را ما در سالهای بعد از رحلت امام فهمیدیم. [این را] آقای محمّدی گیلانی به خود من یک وقت گفت. مضمون حرف ایشان این بود که من آقای منتظری را اصلاً در قواره‌ی رهبری نمیدیدم. بعد ایشان خاطره‌ای نقل کرد که روزی با آقای منتظری سر یک قضیّه‌ای صحبتی میشود. آقای منتظری حرفی میزند که میگفت من اصلاً مبهوت ماندم که این حرف چطور از دهان یک آدم مسنّ عاقل فاضلی ممکن است دربیاید. میگفت حیرت کردم. لذا ایشان میگفت من اصلاً آقای منتظری را در این قواره‌ها نمیدانستم. البتّه آقای منتظری فاضل است اما شخصیّت ایشان با شخصیّت رهبری متناسب نیست. معلوم میشود این در آن وقت در ذهن ایشان بوده. علّت این هم که به امام مراجعه میکند همین نقطه بوده ... ما خیلی بعدها ــ نه اینکه همان وقت هم بلافاصله ــ شنیدیم که امام مخالف بود‌ه‌اند. قضیّه‌ی آقای محمّدی گیلانی و ملاقاتش با امام و پیغام به آقای هاشمی رفسنجانی را من سالها بعد شنیدم». آیت‌الله خامنه‌ای میگویند امام(قدّس‌سرّه) حتّی در ملاقاتهای خصوصی خود با ایشان نیز در زمینه‌ی مخالفت خود با انتخاب آیت‌الله منتظری و پیامی که از طریق آقای محمّدی گیلانی به آقای هاشمی داده بودند، مطلبی نگفتند.آیت الله منتظری چگونه «قائم مقام» شد؟افشای تصمیم خبرگان و حوادث متعاقب آن، ماهیّت این تصمیم را از یک «آینده‌نگری درون سازمانی» عملاً به یک «نهادسازی جدید» در ساختار جمهوری اسلامی تغییر داد. اندک اندک بیت آیت‌الله منتظری، اطرافیان ایشان و برخی رسانه‌ها، عنوان «قائم‌مقام رهبری» را برای ایشان جعل کردند و عملاً جایگاهی در ذیل امام و صدر سایر ارگانهای کشور برای آیت‌الله منتظری ایجاد شد. شعارهایی نظیر «قائم‌مقام رهبری، آیت حق منتظری» نیز اندک اندک فراگیر شد و به تثبیت این جایگاه کمک کرد. آیت‌الله خامنه‌ای درباره‌ی جا افتادن عنوان «قائم‌مقام رهبری» به‌جای «رهبری آینده» برای آیت‌الله منتظری میگویند: «آقای منتظری همان وقتی که اسم قائم مقام رهبری را هم نداشت، در همان کارهایی که از شئون امام و شئون رهبری است، خودسرانه دخالت میکرد؛ در دادگاهها دخالت میکرد، در دانشگاهها دخالت میکرد، نماینده میگذاشت، امام جمعه میگذاشت، برمیداشت، خیلی کارها میکرد دیگر. طبعاً بعد از قضیّه‌ی جانشینی رهبری در آینده، این کارها از طرف ایشان یا شاید تعبیر درست‌تر این است که بگوییم از طرف آن تشکیلاتی که پشت سر ایشان بود و بیت ایشان، بیشتر و قوی‌تر شد. لذا عملاً ایشان شد قائم مقام رهبری، یعنی منصب گرفت. در آن اوقاتی که یک مقدار اختلافاتی بر سر مسائل دولت بین مسئولین کشور و ایشان پیش آمده بود، گاهی هم بین ماها همین مطرح میشد که آخر ایشان به عنوان قائم مقام دارد عمل میکند با چه موضع قانونی؟! لکن روی این مسئله حسّاس نبودیم، چون فکر میکردیم که بالاخره اینها کارهایی است که در آینده در اختیار ایشان خواهد بود. قبلاً هم که ایشان از این کارها مقداری میکرده، حالا هم ادامه‌ی آن است. لذا خیلی حسّاس نبودیم.»نقش سیدمهدی هاشمی در اختلافات شیعیان افغانستانبا خودسری‌های جریان سیدمهدی هاشمی در امور خارجی کشور، نهضت مقاومت شیعی در افغانستان دچار اختلاف و جنگ داخلی شد و فعّالیّتهایی هم در عربستان و برخی کشور‌های اروپایی صورت گرفت که مغایر با سیاستهای تعیین‌شده‌ی انقلاب اسلامی در زمینه‌ی بین‌الملل بود و هزینه‌های سنگینی به نظام تحمیل کرد؛ به‌گونه‌ای که آیت‌الله خامنه‌ای رئیس‌جمهور وقت در خطبه‌های نماز جمعه‌ی تهران، نسبت به این اقدامات موضعی صریح و علنی گرفت: «ما برای اشاعه‌ی نظرات و ایده‌های سیاسی خودمان از روشهای گوناگونی که تصوّر میشود، استفاده نمیکنیم. نمیخواهیم به‌زور و با ارتباطات مخفی آرمانهای انقلاب را به ملّتها تزریق کنیم.». آیت‌الله خامنه‌ای درباره‌ی اقدامات سیّد‌مهدی هاشمی ‌در مسئله‌ی افغانستان میگویند:‌ «ممکن است که ایشان در کار افغانستان رسماً نماینده نداشت اما همین سیّد‌مهدی و اینها به پشتوانه‌ی ایشان در مسائل افغانستان دخالت میکردند. اصلاً شکل‌گیری اختلافات در درون شیعه و گروههای شیعه از همان زمان است. در افغانستان اینها از چند گروه یک گروه تند خشنی تشکیل دادند که حتّی گفته میشد بعضی‌ها را سر به نیست میکنند. بقیّه‌ی گروهها را بکلّی نفی میکردند، از صحنه خارج میکردند، جلوی کمک به آنها را میگرفتند. کارهای عجیبی داشتند.»رابطه خیلی خوب آیت‌الله خامنه‌ای با آیت‌الله منتظریجریان تند و افراطی سیدمهدی هاشمی، در مقطعی در صدد از بین بردن جامعه‌ی مدرّسین حوزه‌ی علمیّه‌ی قم نیز برمی‌آید؛ امّا با مقاومت و ممانعت آیت‌الله خامنه‌ای مواجه میشود و شاید از همین مقطع به بعد است که پروژه‌ی تخریب و حذف ایشان را نیز آغاز میکند. آیت‌الله خامنه‌ای میگویند:«من از اوّلی که با این جماعت برخورد کردم، نقاط منفی در آنها دیدم. اینها همان کسانی بودند که دادگاههای انقلاب اصفهان را درست کردند و چند تا از عناصرشان کارهای بسیار بد کردند. مهندس بحرینیان را کشتند. میدیدم آدمهای صادقی نیستند. همه‌ی نگاه‌هایشان نسبت به امام و نسبت به مسائل اساسی انقلاب، نگاه‌های بدبینانه بود. نسبت به آقای بهشتی خیلی بدبین بودند و فحّاشی میکردند. به آقای مطهری فحّاشی میکردند. اینها اصلاً از اوّل پایه‌ی کارشان را این‌جوری گذاشته بودند. ما به اینها خوشبین نبودیم. بعد هم همان اوّل کار به جان جامعه‌ی مدرّسین افتادند و علیه جامعه‌ی مدرّسین [فعالیت میکردند.]»هر چند آیت‌الله خامنه‌ای نسبت به برخی از اعضای جامعه‌ی مدرّسین نظراتی داشتند اما با نحوه‌ی برخورد باند مهدی هاشمی مخالف بودند. آیت‌الله خامنه‌ای روایت میکنند: «این را که باید آنها را نابود کرد، هر کار اینها میکنند، آدم باید بکلّی برخلافش حرف بزند و نظر بدهد، من قبول نداشتم. لذا یکبار که برای سمینار ائمّه‌ی جمعه رفتیم قم، رفتیم خانه‌ی ایشان [آیت‌الله منتظری]. من قم که میرفتم، همیشه خانه‌ی آقای منتظری وارد میشدم. آن بار هم بغل خانه‌اش یک خانه‌ای بود که آنجا رفتیم. صبح زود دو نفر از اطرافیهای نزدیک آقای منتظری از من وقت گرفتند که بیایند با من ملاقات کنند. گفتند یک کار واجب فوری داریم. آمدند پیش من. بعد گفتند جامعه‌ی مدرّسین را باید از بین برد. آن کسی هم که در مقابل اینها باشد، باید یک «ریش» ــ تعبیرشان این بود ــ باشد، یعنی یک آدم مثلاً جاافتاده‌ی مسنّی باشد و برای همین هم بایستی فلانی را ــ یک عالمی را اسم آوردند ــ بزرگش کنیم تا او بتواند به جان جامعه‌ی مدرّسین بیفتد. آمده بودند این را با من درمیان بگذارند. من به آنها گفتم خب اوّل بدانیم که چرا باید جامعه‌ی مدرّسین را از بین برد تا بعد دنبال آن ریشی باشیم که آن را میخواهد از بین ببرد. اینها از حرف من تعجّب کردند. این را هم ضمناً بگویم که در این مجموعه، عناصری بودند که از قبل از انقلاب من را میشناختند، بعضی‌شان هم به من خیلی علاقه و ارادت داشتند. می‌آمدند مشهد درس تفسیر ما و برمیگشتند. من را به عنوان آدمی که در کار مبارزه صادقانه عمل میکند، می‌شناختند. بعضی‌های دیگر از رفقای ما را اصلاً قبول نداشتند. آنها را در کار مبارزه خیلی صادق نمیدانستند. اینها با آن دید به من نگاه میکردند و بنده را خودی مثلاً فرض میکردند. بعد که دیدند من حتّی در اصل نابودکردن جامعه‌ی مدرّسین ــ چیز به این واضحی [از نظر آنها] ــ حرف دارم، فهمیدند که نه، من خودی نیستم. غرض این است که من با آنها یک سوابق این جوری داشتم. لذا از آنها هیچ وقت خوشم نمی‌آمد. تحت تأثیر حرف آنها هم قرار نمیگرفتم. در حالیکه بعضی از همین مسئولینی که در رأس امور بودند، ولو از روی اجبار، و با اینکه خیلی هم آنها را قبول نداشتند، اما بالاخره ملاحظه میکردند، و بعضی‌ها هم واقعاً حرفهای آنها را قبول میکردند.»باند ‌مهدی هاشمی ‌پس از اینکه نتوانست همراهی آیت‌الله خامنه‌ای را جلب کند، دست به اقداماتی با هدف حذف ایشان زد. توزیع شب‌نامه‌هایی با عناوین جعلی «جمعی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی» و «حافظان انقلاب اسلامی» علیه آیت‌الله خامنه‌ای از جمله‌ی این اقدامات بود. حجّت‌الاسلام ری‌شهری وزیر وقت اطّلاعات دو مقطع را برای این اقدامات تخریبی برمیشمارد:‌ «در مقطع نخست _ که شامل دوره‌ی اوّل ریاست‌جمهوری ایشان است _ لبه‌ی تیز حمله، در ظاهر متوجّه وزارت امور خارجه و نقش آن در ارتباط با نهضتها است، ولی هدف اصلی، تعرّض به آیت‌الله خامنه‌ای به‌عنوان مسئول اصلی سیاستهای تعیین‌شده در باب برخی از نهضتهای آزادی‌بخش است. در مقطع دوّم _ که از دوره‌ی دوّم ریاست‌جمهوری ایشان شروع میشود _ برخوردها صریح‌تر شد، بیشتر در پوشش حمایت از دولت قرار میگیرد؛ گرچه در این مقطع نیز حملات مستقیم ادامه یافت و حتّی بعضاً از موضع و جایگاه نهضتهای موجود در ایران، صورت گرفت، ولی شاخصه‌ی اصلی این مقطع، ‌همان تعرّض مستقیم بود.».این اقدامات تخریبی در داخل بیت آیت‌الله منتظری نیز پیگیری میشد، امّا این شبکه‌ی نفوذ علی‌رغم سم‌پاشی‌های فراوان نتوانست رابطه‌ی دوستانه‌ی آیت‌الله خامنه‌ای و آیت‌الله منتظری را مخدوش کند. آیت‌الله خامنه‌ای میگویند: « بیت ایشان با من خیلی برخوردهای از روی سرسنگینی و ناخشنودی داشت منتها من چون روابطم با آقای منتظری خیلی خوب بود و ارتباطاتمان نزدیک بود، اصلاً به آنها اعتنا نمیکردم.»آیت‌الله خامنه‌ای می‌افزایند: «ما جلسات مشترک در قم در منزل آقای منتظری زیاد داشتیم. روابطمان هم چون دوستانه و خصوصی و صمیمانه بود، جلسات غالباً به صورت جلسات کاری نبود. ما برنامه‌مان این بود که هر‌از‌گاهی یک بار میرفتیم قم تا درباره‌ِی مسائل جاری کشور با آقای منتظری گفتگو کنیم. هم تنها میرفتیم، هم با هم [سران قوا] میرفتیم. البتّه این گفتگوها مختلف بود؛ گاهی برای کسب نظر ایشان در یک مسأله‌ای بود، گاهی برای دادن خبرهایی از اوضاع جاری کشور به ایشان بود، گاهی برای شنیدن انتقادها و نظراتی که ایشان داشت و مایل بود با ماها درمیان بگذارد بود. میرفتیم، یکی دو ساعت آنجا بودیم، اگر مثلاً وقت شام بود، شام میماندیم، قبلش بحث میکردیم، بعدش بحث میکردیم. همه جور بحث میشد. گاهی بحثهای تند میشد، مثل جلسات معمولی خود ماها با همدیگر هم که همین جور بود. گاهی بحثهای تند و همراه با عصبانیّت و مجادله و محاجّه بود، گاهی نه، بحثهای خیلی دوستانه بود، گاهی شوخی و طنز و این چیزها بود. مختلف بود. این مضمون و محتوای جلسات گوناگون بود، متنوّع بود و همه جور بود.»جلسه‌ای تلخ در محضر امام پس از اعتصاب آیت‌الله منتظریبه دنبال بازداشت سیّد‌مهدی هاشمی، آیت‌الله منتظری دست به اعتصاب زد، ‌درس خود را تعطیل و ملاقاتهایش را قطع کرد؛ به‌نحوی‌که مسئولان رده‌ی اوّل کشور نیز اجازه‌ی ملاقات با وی را نیافتند. این اقدام آیت‌الله منتظری، موجب فضاسازی گسترده‌ای از سوی رسانه‌های بیگانه علیه نظام شد و از این ماجرا با عنوان «چنددستگی در سطح رهبری» یاد کردند. در داخل کشور نیز با هدایت بیت آیت‌الله منتظری، اعلامیّه‌های متعدّدی در دفاع از سیّد‌مهدی هاشمی توزیع شد. وزیر وقت اطّلاعات میگوید: «اعتصاب قائم‌مقام رهبری -فردی که تاکنون به‌عنوان نفر دوّم در نظام جمهوری اسلامی شناخته میشد _ اینک او را در سویی و بخشی از بدنه‌ی اجرائی نظام (و در واقع حضرت امام) را در سوی دیگر نهاده بود. عدم امکان بازگویی بسیاری از مسائل، بر پیچیدگی اوضاع افزوده بود. افراد زیادی تحت تأثیر این شرایط، دچار تردیدی عمیق شده بودند.». در چنین شرایطی، نزدیکان امام(قدّس‌سرّه) و دلسوزان آیت‌الله منتظری تلاش زیادی کردند که اعتصاب آیت‌الله منتظری شکسته شود. از جمله اینکه سران قوا به قم و نزد آیت‌الله منتظری میروند تا ایشان را از این تصمیم منصرف کنند، امّا موفّق نمیشوند. آیت‌الله خامنه‌ای نقل میکنند «در آن جلسه محور حرف، اعتصابی بود که آقای منتظری کرده بود و تلاشی بود برای شکستن این اعتصاب. همه میگفتیم این کار مصلحت نیست، کار درستی نیست، اینجور منعکس میشود که شما به خاطر اعتراض به یک روال قضایی چون به خودتان مربوط است، قهر کرده‌اید و جنجال را به جامعه میکشانید. یک قضیّه‌ی موردی است که عمومی‌اش میکنید. آنچه ما به ایشان میگفتیم، واقعاً اشکالاتی بود که بر ایشان وارد بود، ایشان هم جواب درستی برای اینها نداشت. ولی خب در عین حال ادامه دادند دیگر.» آیت‌الله خامنه‌ای همچنین اشاره میکنند: «البته این را هم بگویم، که ما هم یک بار رفتیم قم ــ که احتمالاً قبل از این جلسه [جلسه در محضر امام (قدس سره)] بود ــ تا آقای منتظری را از این تصمیمش منصرف کنیم؛ و نشد. اصلاً ایشان زیر بار نرفت و گفت من با هیچ کس ملاقات نمیکنم.»نهایتاً جلسه‌ای در منزل حاج احمد خمینی در محضر امام(قدّس‌سرّه) و با حضور سران قوا، نخست‌وزیر وقت و آیت‌الله منتظری در رابطه با این موضوع برگزار شد. مرحوم حاج احمد خمینی بعدها در نامه‌ای خطاب به آیت‌الله منتظری درباره‌ی این جلسه نوشت:‌ «امام(قدّس‌سرّه) با تواضع بسیار از شما خواستند که اعتصاب خود علیه نظام را بشکنید. به شما گفتند: «آیا شما ماها را دشمن خود میدانید؟ یقیناً این را نمیتوانید بگویید.». بعد با حالت بسیار صمیمی و گرم فرمودند: «من از شما خواهش میکنم که این کارها را کنار بگذارید و مشغول کار خود شوید.». قبول نکردید. فرمودند: «من ارادت به شما دارم. من مخلص شما هستم. از این مرید و مخلص خود قبول بفرمایید و به کار خود مشغول شوید.». با کمال خشونت گفتید: «لایکلّف الله نفسًا الّا وسعها». در این هنگام من به دوستان نگاه کردم. دیدم همگان از شرم و حیا سرهایشان را پایین انداخته‌اند و آقای خامنه‌ای، ‌اشک در چشمانش بود.».آیت‌الله خامنه‌ای روایت میکنند: «از جمله چیزهایی که در همین جلسه مطرح شد و جزو حرفهای امام بود این بود که امام گفتند: «یک وقتی در مشهد بین مرحوم حاج شیخ علی‌اکبر نهاوندی و آمیرزا علی‌اکبر نوقانی اختلاف شدیدی شد. حاج شیخ علی‌اکبر نهاوندی خب ملّای معروف مشهد بود و پیشنماز مسجد گوهرشاد و پیرمرد و معروف بود. آمیرزا علی‌اکبر نوقانی ملّای بزرگی بود، اما آن معروفیت را در حوزه نداشت. گفتند آقای بروجردی من را فرستاد مشهد بروم ببینم قضیّه چیست و مسأله را حلّ و فصل کنم. ایشان گفتند من رفتم مشهد، تحقیقاتی کردم. بعد رفتم پیش آمیرزا علی‌اکبر نوقانی و گفتم ولو حق با شما باشد اما امروز آقای حاج شیخ علی‌اکبر نهاوندی مثل یک مناره‌ای است در مشهد و فرد شاخصی است و مقابله و مبارزه‌ی شما با ایشان مصلحت نیست. و حالا من به شما [آیة‌الله منتظری] میگویم که حالا شما مناره‌ای هستید، شاخص هستید و مناسب نیست که لطمه بخورید یا با این اصرار و پیگیری لطمه بزنید به خودتان.» اینجا البتّه یک قدری اطراف تشبیه فرق میکند، امّا امام از این استفاده کردند.»آیت‌الله خامنه‌ای درباره‌ی این جلسه نقل میکنند: «در آن جلسه امام به ایشان اصرار میکردند که شما این کار را نکنید. لحن امام در آن جلسه خیلی لحن ملایم و مهربانانه‌ای بود. لحن آقای منتظری تند و ستیزه‌گرانه بود. من یادم نمیرود، امام آن شب بی‌حال هم بودند، همین طور یک وری به بالشی تکیه داده بودند. آقای منتظری هم طرف چپ ایشان با یک فاصله‌ای نشسته بود. من هم تقریباً رو بروی ایشان بودم و دوستان هم نشسته بودند. امام میگفتند نه، مصلحت نیست، کارهایتان را شروع کنید، ادامه بدهید، ایشان هم قرص و محکم میگفت نه. هِی امام استدلال میکردند، وجهی ذکر میکردند، ایشان با یک لحن تندی جواب میداد. این حالت طول کشید. شاید مثلاً ده بیست دقیقه یا بیشتر همین طور هِی امام یک چیزی میگفتند، خیلی با حلم. ماها هم تعجّب میکردیم و واقعاً از امام مستَبعَد بود که در مقابل ناسازگاری یک نفر این مقدار حلم به خرج بدهد و  ملایمت کند و او با جوابهای تندی چیزهایی بگوید. من حوصله‌ام سر رفت. یک مقداری گذشت، به امام گفتم: «آقا! اجازه میدهید من یک کلمه بگویم؟» ایشان مثل اینکه همچین یک نفس راحتی کشیدند. رو کردم به آقای منتظری، گفتم: «آقای منتظری! شما با چه کسی داری حرف میزنی؟ ایشان مگر ولی‌امر من و شما نیستند؟ ایشان دارند دستور میدهند، شما تخلّف میکنید. شما ولایت فقیه را قبول داری یا نداری؟» آقای منتظری ماند. خیلی تند شدم به ایشان. گفتم: «شما مثل اینکه نمیدانید با چه کسی دارید حرف میزنید. امام دارد به شما اصرار میکند، با ملایمت میگوید، دستور میدهد به شما، چندین بار تا حالا در خلال صحبت دستور دادند؛ شما همین طور هِی میگویید نه، نه. خب پس دستور ولی‌فقیه کجاست؟ شما چرا برخلاف مبانی خودت حرف میزنی؟» ایشان ساکت شد؛ هیچی نگفت آقای منتظری. بعد چند لحظه‌ای گذشت و امام گفتند: «خب من میروم دیگر.» پا شدند رفتند. ماها افتادیم دور و بر آقای منتظری و با ایشان بحث‌کردن و ایشان واقعاً هیچ جواب هم نداشت یعنی آقای منتظری هیچ منطق قابل قبولی بر این اصرار نداشت. گفتیم خب اتفاقی نیفتاده، یک نفری است که متّهم به یک امری است و او را بازداشت کرده‌اند فقط اشکال کار این است که او با شما ارتباط دارد. آیا این موجب میشود که اگر کسی اتّهام پیدا کرد، تعقیب نشود؟ خب محاکمه میکنند. در محاکمه معلوم میشود مجرم است یا مجرم نیست. واقعاً ایشان هیچ حرف منطقی‌ای که بگوید، نداشت. خب خود ایشان از این حرفها دم میزد که باید فرقی نباشد، از این شعارها در بیانات ایشان گاهی دیده میشد. در اینجا ایشان درست نقطه‌ی مقابل این قرار گرفته بود.» بااین‌وجود، اعتصاب آیت‌الله منتظری چند روز دیگر به طول انجامید.موافق نبودن آیت‌الله خامنه‌ای با پخش اعترافات سید مهدیوزارت اطّلاعات امّا در همان مراحل ابتدایی تحقیقات درباره‌ی ‌مهدی هاشمی، در منطقه‌ی تحت نفوذ وی یعنی قهدریجان با مشکل مواجه شد. سپاه پاسداران این منطقه کاملاً تحت نفوذ هاشمی بود و وزارت اطّلاعات به این نتیجه رسیده بود که جز با انحلال سپاه قهدریجان، کار تحقیقات بدرستی پیش نخواهد رفت. این بود که وزیر اطّلاعات طیّ نامه‌ای به محضر امام، انحلال سپاه قهدریجان را تقاضا کرد و امام(قدّس‌سرّه)، طیّ پیامی به آقای محسن رضایی فرمانده‌ی وقت سپاه، دستور انحلال سپاه این منطقه را دادند.با پیش رفتن تحقیقات، ‌مهدی هاشمی نیز زبان به اعتراف گشود و اقداماتی را که انجام داده بود، برای وزارت اطّلاعات تشریح کرد. امام(قدّس‌سرّه) فیلم اعترفات سیّد‌مهدی هاشمی را ملاحظه کرده و دستور دادند این فیلم از رسانه‌های گروهی پخش شود. آقای ری‌شهری میگوید: «انتشار مصاحبه‌ی اختصاصی ‌مهدی هاشمی برای حیثیّت و اعتبار آقای منتظری خطرناک بود؛ ‌ازاین‌رو سران قوا با این اقدام مخالف بودند. اینجانب نیز موافق این اقدام نبودم.». آیت‌الله خامنه‌ای رئیس‌جمهور وقت درباره‌ی مخالفت خود با انتشار مصاحبه‌ی سیّد‌مهدی هاشمی میگویند:‌ «یادم است که نوار [اعترافات سیّد‌مهدی] را آوردند. احتمال میدهم یک قسمتی از نوار را هم در دفتر ما در همان جلسه‌ی رؤسای سه قوّه دیدیم. و دیدیم نسبت به آقای منتظری حرفهایی زده شده که پخش شدنش مناسب نیست. به ذهنمان آمد که یک تکّه‌هایی انتخاب بشود امّا [پخش] همه‌ی نوار مصلحت نیست، چون برای آقای منتظری مضرّ است. بعد گفتند که امام گفته‌اند که پخش بشود.» امّا با وجود مخالفت سران قوا و وزیر اطّلاعات، از دفتر امام(قدّس‌سرّه) به وزیر اطّلاعات ابلاغ شد که نظر امام، این است که آنچه در این مصاحبه در رابطه با آقای منتظری است، باید پخش شود تا مردم در جریان مسائل باشند.حکم امام درباره اعدام منافقین مبنای فقهی داشتآیت‌الله منتظری نامه‌ای به تاریخ نهم مردادماه ۱۳۶۷ به محضر حضرت امام(قدّس‌سرّه) نوشت و به حکم ایشان در رابطه با اعدام منافقینی که بر موضع خود در محاربه با نظام اسلامی پافشاری میکنند، اعتراض کرد. نامه‌ی آیت‌الله منتظری، استدلالهایی سست و پیش‌داوری‌های غلطی داشت که به‌هیچ‌وجه از یک عالم دینی که بنا بود رهبری یک کشور و تدبیر امور را به عهده بگیرد، انتظار نمیرفت. ازجمله اینکه، اعدام منافقین حمل بر کینه‌توزی میشود؛ خانواده‌های آنان را داغدار و زده میکند؛ بسیاری از آنان سر موضع نیستند امّا مسئولین تند با آنان معامله‌ی سر موضع میکنند؛ تبلیغات خارجی علیه نظام شروع میشود؛ مسئولان قضایی و اطّلاعات و دادستانی در سطح مقدّس اردبیلی نیستند و بسا بی‌گناهی هم اعدام میشود؛ تابه‌حال از کشتن‌ها و خشونتها نتیجه‌ای نگرفته‌ایم جز اینکه تبلیغات علیه خود را زیاد کرده‌ایم؛ و اعدام افرادی که در گذشته به کمتر از اعدام محکوم شده‌اند، بدون فعّالیّت تازه‌ای، بی‌اعتنائی به همه‌ی موازین قضایی است.متن این نامه به‌گونه‌ای تنظیم شده است که گویی آیت‌الله منتظری اساساً از ورود لشکر منافقین به کشور و شورش اعضای زندانی سازمان در حمایت از این حمله‌ی مسلّحانه بی‌خبر است. مسئله‌ی او، داغدار شدن و زده شدن خانواده‌ی این جنایت‌کاران یا تبلیغات خارجی علیه نظام است. بااینکه دستور امام اعدام منافقینی است که همچنان بر سر موضع هستند، بی‌آنکه دلیل و مدرکی ارائه کند،‌ اوّلاً منافقین را تبرئه میکند که «بسیاری از آنان سر موضع نیستند.» و ثانیاً مسئولین را متّهم میکند که با آنان معامله‌ی سر موضع میکنند، و نهایتاً حکم امام را خلاف موازین قضایی دانسته و ایشان را به خشونت متّهم میکند. درصورتی‌که امام(قدّس‌سرّه)، تا زمان لشکرکشی منافقین به داخل خاک کشور و همراهی اعضای زندانی سازمان با آنان، نه‌تنها چنین حکمی صادر نکرده بودند،‌ بلکه در موارد متعدّدی، با عفو گروهی زندانیان گروهکی نیز موافقت کرده بودند. آیت‌الله خامنه‌ای درباره‌ی حکم حضرت امام(قدّس‌سرّه) مبنی بر اعدام منافقین سر موضع میگویند: «امام آدم بسیار با ورعی بود. آدمی که به خاطر یک مسأله‌، اهمّیّت به حدود ندهد و سهل‌انگاری کند اصلاً نبود، هیچ. ایشان واقعاً در همه‌ی مسائل خیلی آدم متورّعی بود، چه برسد به مسأله‌ی خون. خب ایشان با محاسبه عمل و فکر کرده بود. ما این را یقین داشتیم. الان هم من مطمئنم که امام با یک محاسبه‌ی درستی تدبیر کرده بود. یعنی وقتی گروهی با نظام اسلامی و حکومت اسلامی در حال جنگ هستند که محاربند، فقط آدمهایی که الان شمشیر دستشان است محارب نیستند بلکه آن کسی هم که فرض بفرمایید رفته پستش را تحویل بدهد و بیاید، او هم جزو همین‌هاست، آن کسی که دارد خط‌دهی میکند، طراحی میکند، او هم [جزو اینها است]، سرباز ذخیره‌شان هم جزو اینها است. تفاوتی نمیکند. مسأله‌ی محاربه‌ی اشخاصی که با آنها همکاری داشته باشند و متّصل باشند، یک مسأله‌ی حل‌شده‌ای است تقریباً. امام با این ملاحظات این کار را کرده بودند. بنابراین از‌لحاظ فقهی و همچنین از‌لحاظ تشخیص امام و عملکرد امام و نظر امام جای هیچ دغدغه‌ای وجود ندارد.»امام از آقای منتظری نفی عدالت کردندکار آیت‌الله منتظری به جایی رسید که حضرت امام(قدّس‌سرّه) در جلسه‌ای در حضور سران قوا وی را از عدالت ساقط دانستند. آیت‌الله خامنه‌ای میگویند: «امام گفتند که آقای منتظری عدالت ندارد یا ایشان از عدالت ساقط است. یک تعبیر این جوری کردند: از عدالت ساقط است. من ترسیدم که حالا بیاییم بیرون و این آقایان اینجا و آنجا بگویند امام گفت آقای منتظری از عدالت ساقط شد و این بکلّی پخش بشود. واقعاً از این قضیه وحشت کردم. گفتم آقا من خواهش می‌کنم ما را منع کنید از اینکه این حرف شما را در خارج نقل کنیم. ایشان یک تأمّلی کردند و گفتند «خیلی خب، نقل نکنید. این را از قول من نباید کسی نقل کند.» نقل آن را ممنوع کردند و حرام شد بر ما. ایشان نفی عدالت کردند از آقای منتظری. این البتّه مربوط به چند ماه مانده به فوت ایشان است. قبل از سال ۶۸ است.»ماجرای نامه ششم فروردین 68 امام(ره) خطاب به آیت‌الله منتظریمرحوم حاج احمد خمینی به دفعات به هادی هاشمی داماد آیت‌الله منتظری پیام داده بود که اگر قضایا به همین شکل ادامه پیدا کند علی‌الظّاهر امام تحمّل نخواهند کرد و مصلحت نظام را بر همه چیز و همه کس،‌ مقدّم میدارند. امّا حاج احمد درعین‌حال اعتقاد داشت که «آقای هادی هاشمی به این نتیجه رسیده بود که امام و نظام چاره‌ای ندارند جز اینکه دنبال آقای منتظری بدوند و چرا آقای منتظری آنچه را که مایل است نگوید؟».حدس آیت‌الله منتظری درست بود. امام در همان روز دوّم فروردین ۱۳۶۸، تصمیم خود را درباره‌ی ایشان گرفته بودند. آقای هاشمی رفسنجانی عصر روز دوّم فروردین‌ماه که به زیارت امام رفت، متوجّه شد که امام درمورد اظهارات و نامه‌های آیت‌الله منتظری عصبانی‌اند و تصمیم بر اقدام تند دارند. او از امام خواهش کرد که دست نگه دارند تا بررسی بیشتر شود. آقای هاشمی با آیت‌الله خامنه‌ای که به مشهد مشرّف شده بودند نیز تماس گرفته و از ایشان خواستند سفر را کوتاه کرده و زودتر برگردند. حضرت آیت‌الله خامنه‌ای دراین‌باره میگویند: «ما مشهد بودیم، ایّام عید بود. آقای هاشمی تلفنی دنبال من میگشت. گفتند آقای هاشمی تماس گرفته، شما را میخواهد. من در آستان قدس بودم. اقامتم در آستان قدس و در همان اتاقهای بالا بود. گفتند که ایشان میخواهد با شما تماس بگیرد. یک بار دو بار نشد، بالاخره فهمیدم که ایشان کار واجبی دارد. تماس برقرار شد. ایشان گفت که شما باید فوری بیایی تهران. گفتم چرا؟ گفت کار بسیار مهمّی است، قضیّه‌ی آقای منتظری دارد به یک جاهای خیلی باریکی میرسد و بیا ببینیم چکار باید بکنیم. من از آن نامه‌ی امام که روز دوّم فروردین پخش شد، حس کرده بودم که امام به شدّت از قضایا ناراحتند. در واقع ایشان مثل کسی که طغیان میکند، آنچه را در دلش هست بیرون میریزد و با اشارات و کنایات حرف میزند، حرف زده بود. ایشان خیلی رنجیده و ناراحت بود. حس کرده بودم که ممکن است قضیّه‌ی آقای منتظری به یک جای مهمّی رسیده باشد، و خب ما هم حقیقتاً فکر اینکه ممکن است برکناری آقای منتظری پیش بیاید ناراحت بودیم. یعنی هیچ واقعاً راضی نبودیم که این کار انجام بگیرد. گفتم خیلی خب، می‌آیم.». به هر صورت،‌ آیت‌الله خامنه‌ای عازم تهران شدند.در دیگر سو، امام(قدّس‌سرّه) پیامی به هیئت رئیسه‌ی مجلس خبرگان فرستاده و فرموده بودند که اوّلاً اعضا را برای تشکیل اجلاس دعوت کنند، ثانیاً خود هیئت رئیسه هم خدمت امام بروند تا دراین‌باره با آنها صحبت کنند. آقای امینی عضو هیئت رئیسه‌ی خبرگان که با تماس آقای مشکینی در جریان دستور امام قرار گرفته بودند، میگویند: «منظور امام برای ما روشن بود و از شنیدن عواقبش وحشت‌زده شدیم. پس از بحث و مشورت بدین نتیجه رسیدیم که باید در این امر مهم و حسّاس با آقای هاشمی رفسنجانی تماس بگیریم و مشورت کنیم».آقای امینی روز جمعه چهار فروردین‌ماه با آقای هاشمی تماس گرفته و خواستند هیئت رئیسه‌ی خبرگان فوراً جلسه داشته باشد. آقای هاشمی در این تماس به آقای امینی گفت: «من در این رابطه حرف دارم. شما بیایید تهران تا موضوع را در جلسه‌ی هیئت رئیسه مطرح کنیم و تصمیم بگیریم.». قرار شد این جلسه روز ششم فروردین‌ماه در دفتر آقای هاشمی تشکیل شود.[2] امّا پنجم فروردین‌ماه، نامه‌ی محرمانه‌ی آیت‌الله منتظری به حضرت امام درباره‌ی اعدام منافقین از رادیو بی‌بی‌سی خوانده شد. وزیر وقت اطّلاعات میگوید: «به نظر میرسد پس از انتشار پیام امام به مهاجران جنگ و روشن شدن تصمیم امام درباره‌ی برکناری آقای منتظری، برخی هواداران ایشان که دسترسی به آن نامه داشته‌اند، برای نشان دادن منشأ اختلاف امام و آقای منتظری، نامه‌ی مورد اشاره را منتشر کرده باشند.».پنجم فروردین‌ماه آقای هاشمی به اتّفاق مرحوم احمد خمینی خدمت امام رسید. او میگوید، من گریه کردم خدمت امام و‏‎ ‎‏آنچه میفهمیدم خدمت ایشان گفتم. ایشان اصرار داشتند و میگفتند: «مسئله باید‏‎ ‎‏تمام شود.».روز ششم فروردین آیت‌الله خامنه‌ای به تهران رسیده و مستقیماً به دفتر آقای هاشمی رفتند. ایشان میگویند: «وقتی رفتم، ایشان بنا کرد گزارش این چند روز را دادن که این چند روزه چه گذشته؛ تماسهایی که گرفته شده بود. ایشان [‌آقای هاشمی رفسنجانی] احساس نگرانی میکرد. ایشان هم مثل من واقعاً احساسش همین احساس نگرانی بود. امام گفته بودند یکی از سه چیز باید انجام بگیرد: یا ایشان قول بدهد که اصلاح کند کارش را، بیتش را، حرفهایش را، اینها را درست کند؛ یا اینکه استعفا بدهد؛ یا اینکه مجلس خبرگان تشکیل بشود و تصمیم‌گیری کنند. معلوم بود که امام خیلی جدّی عازم این قضیّه‌اند. در همین حین که ما صحبت میکردیم، حاج احمد آقا تلفن زد به آنجا و آقای هاشمی گفت که فلانی اینجا است. ایشان گفت پس فلانی هم بشنود. من هم رفتم پای تلفن. گفت امام این نامه را به آقای منتظری نوشته و شروع کرد نامه را خواندن. خب نامه خیلی تکان دهنده بود برای ما.»امام(قدّس‌سرّه) نامه‌ای به این شرح خطاب به آیت‌الله منتظری نوشته بودند که حاج احمد برای آیت‌الله خامنه‌ای و آقای هاشمی خواند: بسم الله الرحمن الرحیمجناب آقای منتظریبا دلی پرخون و قلبی شکسته چند کلمه‌ای برایتان مینویسم تا مردم روزی در جریان امر قرار گیرند. شما در نامه‌ی اخیرتان نوشته‌اید که نظر تو را شرعاً بر نظر خود مقدّم میدانم؛ خدا را در نظر میگیرم و مسائلی را گوشزد میکنم. ازآنجاکه روشن شده است که شما این کشور و انقلاب عزیز مردم مسلمان ایران را پس از من به دست لیبرال‌ها و از کانال آنها به منافقین می‌سپارید، صلاحیّت و مشروعیّت رهبری آینده‌ی نظام را از دست داده‌اید. شما در اکثر نامه‌ها و صحبتها و موضع‌گیری‌هایتان نشان دادید که معتقدید لیبرال‌ها و منافقین باید بر کشور حکومت کنند. به‌قدری مطالبی که میگفتید دیکته‌شده‌ی منافقین بود که من فایده‌ای برای جواب نمیدیدم. مثلاً در همین دفاعیّه‌ی شما از منافقین، تعداد بسیار معدودی که در جنگ مسلّحانه علیه اسلام و انقلاب محکوم به اعدام شده بودند را منافقین از دهان و قلم شما به آلاف و الوف رساندند و می‌بینید که چه خدمت ارزنده‌ای به استکبار کرده‌اید. در مسئله‌ی مهدی هاشمی قاتل، شما او را از همه‌ی متدیّنین متدیّن‌تر میدانستید و بااینکه برایتان ثابت شده بود که او قاتل است مرتّب پیغام میدادید که او را نکشید. از قضایای مثل قضیّه‌ی مهدی هاشمی که بسیار است. من حال بازگو کردن تمامی آنها را ندارم. شما ازاین‌پس وکیل من نمیباشید و به طلّابی که پول برای شما می‌آورند بگویید به قم منزل آقای پسندیده و یا در تهران به جماران مراجعه کنند. بحمدالله مسئله‌ی مالی هم ندارید. اگر شما نظر من را شرعاً مقدّم بر نظر خود میدانید _ که مسلّماً منافقین صلاح نمیدانند و شما مشغول به نوشتن چیزهایی میشوید که آخرتتان را خراب‌تر میکند _ با دلی شکسته و سینه‌ای گداخته از آتش بی‌مهری‌ها با اتکّاء به خداوند متعال به شما که حاصل عمر من بودید چند نصیحت میکنم؛ دیگر خود دانید:1 ـ سعی کنید افراد بیت خود را عوض کنید تا سهم مبارک امام بر حلقوم منافقین و گروه مهدی هاشمی و لیبرال‌ها نریزد. 2 ـ ازآنجاکه ساده‌لوح هستید و سریعاً تحریک میشوید، در هیچ کار سیاسی دخالت نکنید؛ شاید خدا از سر تقصیرات شما بگذرد.3 ـ دیگر نه برای من نامه بنویسید و نه اجازه دهید منافقین هرچه اسرار مملکت است را به رادیوهای بیگانه دهند.4 ـ نامه‌ها و سخنرانی‌های منافقین که به‌وسیله‌ی شما از رسانه‌های گروهی به مردم میرسید، ضربات سنگینی بر اسلام و انقلاب زد و موجب خیانتی بزرگ به سربازان گمنام امام زمان ـ روحی‌له‌الفداء ـ و خونهای پاک شهدای اسلام و انقلاب گردید؛ برای اینکه در قعر جهنّم نسوزید، خود اعتراف به اشتباه و گناه کنید؛ شاید خدا کمکتان کند.والله قسم، من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم؛ ولی در آن وقت شما را ساده‌لوح میدانستم که مدیر و مدبّر نبودید، ولی شخصی بودید تحصیل‌کرده که مفید برای حوزه‌های علمیّه بودید و اگر این‌گونه کارهایتان را ادامه دهید، مسلّماً تکلیف دیگری دارم و میدانید که از تکلیف خود سرپیچی نمیکنم. والله قسم، من با نخست‌وزیری بازرگان مخالف بودم ولی او را هم آدم خوبی میدانستم. والله قسم، من رأی به ریاست‌جمهوری بنی‌صدر ندادم و در تمام موارد نظر دوستان را پذیرفتم.سخنی از سر درد و رنج و با دلی شکسته و پر از غم و اندوه با مردم عزیزمان دارم: من با خدای خود عهد کردم که از بدی افرادی که مکلّف به اغماض آن نیستم هرگز چشم‌پوشی نکنم. من با خدای خود پیمان بسته‌ام که رضای او را بر رضای مردم و دوستان، مقدّم دارم؛ اگر تمام جهان علیه من قیام کنند دست از حق و حقیقت برنمیدارم.من کار به تاریخ و آنچه اتّفاق می‌افتد ندارم؛ من تنها باید به وظیفه‌ی شرعی خود عمل کنم. من بعد از خدا با مردم خوب و شریف و نجیب پیمان بسته‌ام که واقعیّات را در موقع مناسبش با آنها در میان گذارم. تاریخ اسلام پر است از خیانت بزرگانش به اسلام؛ سعی کنند تحت تأثیر دروغهای دیکته‌شده که این روزها رادیوهای بیگانه آن را با شوق و شور و شعف پخش میکنند نگردند. از خدا میخواهم که به پدر پیر مردم عزیز ایران صبر و تحمّل عطا فرماید و او را بخشیده و از این دنیا ببرد تا طعم تلخ خیانت دوستان را بیش از این نچشد. ما همه راضی هستیم به رضایت او؛ از خود که چیزی نداریم، هرچه هست او است.والسّلام یکشنبه 6/1/68روح‌الله الموسوی الخمینیحاج احمد هم‌زمان اصل نامه را نیز به دفتر آقای هاشمی ارسال کرده بود. آیت‌الله خامنه‌ای میگویند:‌ «حاج احمد آقا وقتی نامه را خواند، گفت امام میگویند که فلانی و آقای هاشمی بروند قم  و نامه را به ایشان بدهند. این کار برای ما خیلی تلخ بود. گفتیم از امام سؤال میکنیم، اگر امام تأکید کردند بروید میرویم و الّا اگر خود امام تأکید نکردند، ما نمیرویم. بین من و آقای هاشمی این صحبت شد. بعد که رفتیم، معلوم شد که امام اصرار نداشته‌اند که من و آقای هاشمی نامه را ببریم. بعداً نامه را کس دیگری ــ ظاهراً آقای عبدالله نوری ــ برده بود و به ایشان داده بود.».«خب نامه خیلی تکان دهنده بود برای ما. بعد هم ارتباط قطع شد، یعنی گوشی را گذاشتیم و گفتیم حالا چه کار کنیم؟ آقای هاشمی گفت من گفته‌ام آقای مشکینی و هیأت رئیسه‌ی خبرگان بیایند اینجا که بنشینیم صحبت کنیم و الان می‌آیند اینجا. آمدند. وقتی که آمدند، قضیّه را مطرح کردیم که یک چنین اتّفاقی افتاده و امام یک چنین نامه‌ای به آقای منتظری نوشته‌اند. آنها هم مثل ما نگران شدند.مشورت کردیم که چه کنیم. به ذهنمان رسید که برویم با امام ملاقات کنیم و ایشان را از این کار منصرف کنیم. حرکت ما به سمت منزل امام اصلاً به این قصد بود که برویم امام را از این اقدام منصرف کنیم. ما چهار نفر ــ من و آقای هاشمی و آقای مشکینی و آقای امینی ــ رفتیم بیت امام. آن دو نفر دیگر که آقای مؤمن و آقای طاهری بودند نیامدند.»آقای امینی درباره‌ی این جلسه میگویند:‌ «به اتّفاق آقای مشکینی و آقایان محمّد مؤمن و طاهری خرّم‌آبادی در زمان مقرّر در دفتر آقای هاشمی حاضر شدیم و تشکیل جلسه دادیم. ما جریان پیام امام را در امر به دعوت خبرگان برای تشکیل اجلاسیّه‌ی خبرگان مطرح کردیم. آقای هاشمی رفسنجانی گفت چندی است که امام در رابطه با عزل آقای منتظری از قائم‌مقامی تصمیم گرفته و یکی دو مرتبه به من فرموده که مسئله‌ی آقای منتظری را تمام کنید؛ ولی من چون از عواقب آن میترسیدم با التماس و خواهش از ایشان خواستم در این اقدام عجله نکنند شاید در آینده راه‌حلّ بهتری پیدا شود؛ ولی امام قبول نکرد و فرمود من تصمیم خودم را گرفته‌ام، هرچه زودتر قضیّه را تمام کنید. تا اینکه امروز خبردار شدم خودش شخصاً وارد عمل شده، و در رابطه با عزل آقای منتظری نامه‌ای نوشته و برای من فرستاده تا به همراه آقای خامنه‌ای ببریم قم و تحویل آقای منتظری بدهیم. یک نسخه‌ی آن را هم به صداوسیما فرستاده تا در رادیو خوانده شود. ولی من به حاج احمد آقا گفتم به صداوسیما بگویید نامه را نخوانند تا ما خدمت امام برسیم و حرفمان را بزنیم؛ خواندن نامه دیر نمیشود.». آقای هاشمی میگوید آقای مشکینی درباره‌ی مفید بودن این تلاش تردید داشتند.آیت‌الله خامنه‌ای پیرامون ملاقات با امام نقل میکنند:‌ «دیر هم بود، ساعت حدود نه شب بود. اینکه امام این ساعت ملاقات بدهد، خیلی چیز غیرمتعارفی بود. لکن خب ما رفتیم و به حاج احمد آقا گفتیم که ما آمده‌ایم با امام ملاقات کنیم. ایشان رفت داخل و آمد گفت ــ گمانم گفت امام میگویند ــ که نامه را برای آقایان هم بخوانید. آقای هاشمی نامه را از حاج احمد آقا گرفت و شروع کرد به خواندن برای آنها. هیچ کس دیگر هم از بیت امام آن وقت آنجا نبود. بعد حاج احمد آقا آمد و گفت امام میگویند بیایید. رفتیم در همان اتاق امام و امام نشسته‌ بودند و اخم کرده. وارد شدیم و نشستیم. اگر منظره‌ی اتاق امام در نظرتان باشد، فرض کنید اینجا آن مبل بزرگی بود که امام این گوشه‌اش می‌نشستند، آقای هاشمی نشست همین پهلوی دست ایشان. معمولاً که میرفتیم، آقای هاشمی همان دم می‌نشست. من آمدم این طرف روی زمین نشستم. این هم جای من بود، همیشه که می‌آمدم، اینجا می‌نشستم. آقای مشکینی و آقای امینی رفتند دورتر یک خرده‌ای با فاصله نشستند. وقتی نشستیم، آقای هاشمی شروع کرد به صحبت و گفت که آمده‌ایم که یک فکری بکنیم برای این کار. تا این حرف از ایشان صادر شد، امام برگشتند گفتند: «چه فکری؟» یک تعبیر این جوری. «آقای منتظری «...» و «...» و «فاجر» است.» این سه تعبیر را ایشان کردند. خب واقعاً برق از چشم همه‌ی ‌ما پرید. این تعبیر؟! امام در حرف زدن خیلی آدم مواظبی بود. یعنی حقیقتاً آدمی بود که من داستانها دارم از این که چیزی را که میخواست نسبت به کسی مخصوصاً بیان کند، مواظبت میکرد که زیاد و کم نشود. اگر یک وقتی یک چیزی گفته میشد که یک قدری این طرف و آن طرف بود، در اوّلین وقت ممکن اصلاح میکرد، که من یک نمونه‌اش را برای شما بگویم. یک شب منزل حاج احمد آقا بودیم، امام هم بودند. من نام یکی از شخصیّتهای معروف دنیای اسلام را بردم و پرسیدم: نظر شما نسبت به ایشان چیست؟ امام تأمّل مختصری کردند و گفتند: «نمیشناسم.» یک جمله‌ی دیگر هم گفتند که نشانه‌ی بی‌اعتقادیِ به آن شخصیت بود. خوشبختانه آن جمله یادم رفته، یعنی بعد از همان قضیّه هم یادم رفت. گذشت. من فردا یا پس فردایش با امام کاری داشتم، رفتم منزل ایشان. ایشان گفتند: «آن مطلبی که شما پرسیدید، همان نمیشناسم.» یعنی آن جمله‌ی بعدش را پاک کردند. یعنی اینقدر ایشان مواظب بود که یک چیزی نگوید که برخلاف موازین باشد.»آیت‌الله خامنه‌ای در ادامه فضای سنگین جلسه را چنین روایت میکنند: «من نگاه میکردم به آقای مشکینی و آقای امینی که چرا شماها یک چیزی نمیگویید؟ ما همه آمده‌ایم که همکاری کنیم. اما آنها سکوت کرده بودند. اصلاً کانّه جرأت نمیکردند حرف بزنند. هر کدام یک جمله‌ی کوتاهی گفتند. جلسه حدود سه ربع ساعت یا شاید بیشتر طول کشید. گفته شد پس اجازه بدهید این نامه در رادیو خوانده نشود.» ایشان کلام تعریض‌گونه‌ی شدیدی نسبت به آقای منتظری گفتند.«بعد آقای هاشمی یک مقداری بیشتر اصرار کرد و تعبیرات دیگری گفت. امام دو بار به ایشان خطاب کردند. یک بار گفتند: «اگر تا صبح هم اینجا اصرار کنید فایده ندارد.» یک بار دیگر گفتند: «اگر خیلی اصرار کنید، میگویم همین امشب نامه را بخوانند.» یعنی تهدید کردند.»به نظر میرسد امام تا پایان جلسه متقاعد نشده‌ بودند که این نامه از صدا و سیما خوانده نشود اما نگران تبعات آن بوده‌اند و پس از تأمّل مجدّد، از خوانده شدن آن منصرف شده‌اند همچنانکه آقای هاشمی نقل میکند: «صبح زود بعد از طلوع فجر فرستاده‌ی امام به منزلمان آمد. پیغام امام را آورد که فرموده بودند از انتشار نامه‌ی تندشان به آقای منتظری صرف نظر کرده و به خاطر رفع ناراحتی من، این را به من اطّلاع دادند.»روز هفتم فروردین‌ماه آقای عبدالله نوری نامه‌ی حضرت امام را به قم برد و تحویل آیت‌الله منتظری داد. آن‌گونه که در خاطرات آیت‌الله منتظری آمده، حدود یکی دو ساعت از ظهر گذشته بود که آقای عبدالله نوری وارد منزل آیت‌الله منتظری شد و ضمن اظهار ناراحتی زیاد، به او گفت: «قرار بوده این نامه را در رادیو و تلویزیون بخوانند و اگر نامه پخش شود چه میشود؛ خیلی بد شده و امام خیلی ناراحت هستند و شما باید چیزی بنویسید که ایشان قانع شوند.». آقای منتظری میگوید:‌ «آقای نوری با حالت گریه متنی را از جیبشان درآورده و گفتند من در ماشین این متن را نوشته‌ام که شما این مضمون را به امام بنویسید.».امام(قدّس‌سرّه) هم‌زمان دستور داده بودند کلّیّه‌ی عکسها و پوسترهای مربوط به آیت‌الله منتظری از ادارات جمع‌آوری شود که مهندس میرحسین موسوی نخست‌وزیر وقت طیّ بخشنامه‌ای به تاریخ 6/1/68 این دستور امام را ابلاغ کرد. کار تقریباً تمام‌شده بود.امام می‌خواستند شخصیت آیت الله منتظری بکلی نابود نشودآیت‌الله منتظری در نامه‌ای خطاب به حضرت امام عملاً از رهبری آینده کنار کشیده و از ایشان اجازه خواسته بودند که در حوزه‌ی علمیّه به فعّالیّت علمی اشتغال داشته باشند. این نامه، باعث شد حضرت امام(قدّس‌سرّه) از انتشار عمومی نامه ۶/۱ منصرف شده و نامه‌ی دیگری را برای انتشار عمومی، ‌خطاب به آیت‌الله منتظری بنویسند:بسم الله‏ الرحمن الرحیمجناب حجّت‏الاسلام‌والمسلمین آقای منتظری(دامت‌افاضاته)با سلام و آرزوی موفّقیّت برای شما، همان‏طور که نوشته‌‏اید رهبری نظام جمهوری اسلامی کار مشکل و مسئولیّت سنگین و خطیری است که تحمّلی بیش از طاقت شما میخواهد و به همین جهت، هم شما و هم من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودیم؛ و در این زمینه هر دو مثل هم فکر میکردیم؛ ولی خبرگان به این نتیجه رسیده بودند، و من هم نمیخواستم در محدوده‌ی قانونی آنها دخالت کنم؛ از اینکه عدم آمادگی خود را برای پست قائم‌مقامی رهبری اعلام کرده‏اید، پس از قبول، صمیمانه از شما تشکّر مینمایم. همه میدانند که شما حاصل عمر من بوده‌‏اید؛ و من به شما شدیداً علاقه‏‌مندم. برای اینکه اشتباهات گذشته تکرار نگردد، به شما نصیحت میکنم که بیت خود را از افراد ناصالح پاک نمایید؛ و از رفت‌وآمد مخالفین نظام، که به اسم علاقه به اسلام و جمهوری اسلامی خود را جا میزنند، جدّاً جلوگیری کنید. من این تذکّر را در قضیّه‌ی «مهدی هاشمی» هم به شما دادم. من صلاح شما و انقلاب را در این میبینم که شما فقیهی باشید که نظام و مردم از نظرات شما استفاده کنند.از پخش دروغهای رادیو بیگانه متأثّر نباشید. مردم ما شما را خوب می‏‌شناسند، و حیله‏‌های دشمن را هم خوب درک کرده‏‌اند که با نسبتِ هر چیزی به مقامات ایران کینه‌ی خود را به اسلام نشان میدهند.طلّاب عزیز، ائمّه‌ی محترم جمعه و جماعات، روزنامه‏‌ها، و رادیو تلویزیون، باید برای مردم این قضیّه‌ی ساده را روشن کنند که در اسلام مصلحت نظام از مسائلی است که مقدّم بر هر چیز است، و همه باید تابع آن باشیم. جنابعالی ان‌شاءالله‏ با درس و بحث خود حوزه و نظام را گرمی میبخشید.والسّلام علیکم8/1/68روح‏الله‏ الموسوی الخمینیآیت‌الله خامنه‌ای درباره‌ی نامه‌ی دوّم حضرت امام(قدّس‌سرّه) به آیت‌الله منتظری میگویند: ‌«امام از نامه‌ی آقای منتظری این جور فهمیده بودند که آقای منتظری دیگر بکلّی کنار خواهد کشید و مشغول درس و بحث میشود و دیگر ضرر و خطر و ادّعا و حرکتی ندارد. من در نوشته‌ی خودم نوشته‌ام که معلوم است امام از آینده نگرانند و فکر میکنند ملّایی مثل آقای منتظری در آینده‌ی نظام و با رهبری آینده‌ی نظام آرام نخواهد نشست و مزاحمت ایجاد میکند. [بنابراین امام (قدّس‌سرّه)] خواستند جلوی این مزاحمت را بگیرند. در آن نامه‌ی اوّل [نامه‌ی 6/1/68] قضیّه این جور بوده. اما در نامه‌ی دوّم [نامه‌ی 8/1/68] امام خاطر جمع شده بودند که دیگر چنین چیزی اتّفاق نمی‌افتد، آقای منتظری میرود کنار و مشغول کارش میشود. علّت نامه‌ی دوّم و منشأ اختلاف لحن دو نامه این است. و الّا فکر امام در این دو نامه اصلاً عوض نشده. یعنی اگر خلاصه کنیم نامه‌ها را، ایشان در هر دو جا آقای منتظری را مناسب رهبری نمیدانند و نظر میدهند که شما باید کنار بروی منتها در نامه‌ی اوّل، آقای منتظری را با تعبیرات و اظهارات گوناگون و با اظهار غم خود، در واقع از صحنه به‌کل خارج میکند اما در نامه‌ی دوّم ایشان را در صحنه‌ نگه میدارد ــ البتّه در صحنه‌ی علمی ــ ولی از رهبری برکنار میکند. این به خاطر این بوده که در نامه‌ی دوّم، امام این خاطرجمعی را پیدا کرده بودند که اگر ایشان در صحنه بماند کسی را اذیّت نخواهد کرد، مزاحمتی نخواهد کرد، در آینده‌ی نظام اختلالی ایجاد نمیکند. ... خصوصیّت امام همین بود. امام آدمی بود که وقتی تشخیص میداد [به آن عمل میکرد.] تشخیص‌هایش هم به خصوص تشخیص در نامه‌ی 6/1/68 عجولانه نبود. خب مقدّمات آن نامه، مقدّمات طولانی ــ یک سال یا بیشتر ــ بود تا بالاخره به اینجا رسید. وقتی [کاسه‌ی صبر امام] پر شد به نامه‌ی ۶/۱/68 رسید. بعد هم که وضع ایشان [آیةاللّه منتظری] را گفتند و او نامه‌ای نوشت، امام فکر کردند که دیگر تخریب شخصیّت او به این اندازه شایسته نباشد، بنابراین نامه‌ی ۸/۱/68 را نوشتند. البتّه امام در نامه‌ی ۸/۱/68 هم آقای منتظری را از سیاست به‌کل کنار گذاشته منتها خواسته که دیگر به همان اندازه‌ای که لازم است، ایشان کنار برود و از لحاظ شخصیّتی بکلّی نابود نشود.»پیشنهاد آیت‌الله خامنه‌ای به رهبری از سوی حضرت امام(ره)یکی از رخدادهای مهمّ سال پایانی حیات مبارک امام خمینی(قدّس‌سرّه)، تصمیمی بود که ایشان درباره‌ی آیت‌الله منتظری گرفتند. این تصمیم، همان‌طوری که در فصل دوّم شرحش رفت، محصول یک فرایند طولانی بود. شخصیّتهای مهمّ کشور و نزدیکان امام(قدّس‌سرّه)، ماه‌ها پیش از قضایای فروردین ۶۸، چندین بار از زبان ایشان اظهاراتی مبنی بر عدم صلاحیّت آقای منتظری برای رهبری شنیده بودند و این نگرانی در میان آنها وجود داشت که در صورت کنار گذاشته شدن آقای منتظری، ‌سرنوشت رهبری چه خواهد شد.امام(قدّس‌سرّه) در طول حیات مبارکشان، همواره محلّ رجوع مسئولان کشور برای رفع ابهامات و دفع سردرگمی‌ها و خروج از بن‌بست‌ها و روشن شدن تکلیف در مسائل حساس بودند و حلّ مسئله‌ای به اهمّیّت رهبری آینده، نمیتوانست در افق نگاه امام(قدّس‌سرّه) جایگاهی نداشته باشد. لذا یکی از مهم‌ترین اقدامات حضرت امام خمینی(قدّس‌سرّه) در سال پایانی عمر مبارکشان، نام بردن از حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به‌عنوان رهبر آینده بود که نه‌تنها حرکت انقلاب اسلامی در مسیر اصلی خود را تضمین کرد،‌ بلکه مسیر را برای خبرگان درباره‌ی تعیین رهبر آینده‌ی انقلاب هموار نمود.در مهرماه سال ۱۳۶۷، یعنی نزدیک به شش ماه پیش از برکناری آیت‌الله منتظری، جلسه‌ای در محضر امام(قدّس‌سرّه) با حضور سران قوا، نخست‌وزیر وقت و مرحوم حاج احمد آقا خمینی برگزار شد.آقای هاشمی رفسنجانی _ رئیس وقت مجلس شورای اسلامی _ در اجلاسیّه‌ی رسمی چهارده خرداد ۱۳۶۸ خبرگان، با شاهد گرفتن آقای موسوی اردبیلی _ رئیس وقت شورای‌عالی قضایی _ جلسه را این‌گونه روایت میکند: «ما یک جلسه با رؤسای قوا و نخست‌وزیر و احمد آقا خدمت امام بودیم. همان موقعی که مسئله‌ی آقای منتظری داغ شده بود و ما با امام مباحثه داشتیم. ما یکی از احتجاجاتمان با امام این بود که شما اگر آقای منتظری را کنار بگذارید، ما در رهبری دچار مشکل میشویم....امام هم شورایی را خیلی تمایل نداشتند هیچ‌وقت. فرد هم ما میگفتیم ما فردی را نداریم الان که مطرح بکنیم در جامعه. چون ما فرضمان بر مرجعیّت بود و با همان مسائل بود. امام فرمودند چرا ندارید؟ آقای خامنه‌ای.».حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره‌ی این جلسه میگویند: «معلوم بود که امام جدّاً بنا دارند که آقای منتظری را از رهبری آینده کنار بگذارند. چه‌جوری کنار گذاشتن را شاید حدس نمیزدیم. ممکن بود ایشان خطاب به خود آقای منتظری بگویند استعفا بده، امّا این شکلی را که پیش آمد ما نمیدانستیم. ناراحتی ما از این بود که خلأ به‌وجود می‌آید و همین را هم در یکی از جلسات گفتیم و ایشان جوابی دادند.در یک جلسه باز ایشان [عدم صلاحیّت آیت‌الله منتظری برای رهبری آینده] را مطرح کردند. من به ایشان گفتم: «آقا! ما در این مجموعه‌ی دوستان کس دیگری غیر از ایشان نداریم.»؛ ایشان گفتند: «نه، این‌جور نیست! شما رهبر بشوید.»؛ همین‌جور؛ «شما رهبر بشوید.»؛ من اصلاً این حرف را جدّی نگرفتم؛ واقعاً جدّی نگرفتم، هیچ؛ سکوت کردم. جلسه هم سکوت شد، چند لحظه‌ای گذشت. من روبروی امام نشسته بودم، حاج احمد آقا این‌طرف من نشسته بود. ایشان [خطاب به من] گفت: «بله، چطور شما میگویید کسی نیست؟ شما هستید، آقای موسوی اردبیلی هست.»؛ دوباره امام گفت: «نخیر، ایشان رهبر بشوند.»؛ شاید هم اسم آوردند و مشخّص کردند آقای خامنه‌ای. در جلسه حالت خاصّی هم تاحدودی پیش آمد، ولی من این را که ممکن است این در ذهن امام باشد واقعاً جدّی نگرفتم. [با خود] گفتم حالا به‌عنوان مثال گفتند شما رهبر باشید. اصلاً یادم نماند. بعد از چند روز بنا بود همه‌ی رفقا در دفتر من جمع بشوند. آقای هاشمی چند دقیقه‌ای زودتر آمده بود. به من گفت: «فلانی! نظر شما راجع به آن مطلبی که امام گفتند چیست؟»؛ من اصلاً یادم نیامد که ایشان چه میگوید. گفتم: «کدام مطلب؟»؛ گفت: «اینکه گفتند شما رهبر باشید.»؛ گفتم: «هیچّی!»؛ گفت: «نه، امام بی فکر قبلی این حرف را نمیزند. این حرف همین‌طوری از دهان امام نپرید. این را با فکر قبلی میگوید.»؛ گفتم: «من نمیدانم. من نمیدانم.»؛ چند ماه بعد ‌در اتاق آقای هاشمی جلسه‌ای با ایشان داشتیم. باز همین صحبت پیش آمد. گفتم: «آقای هاشمی! بدان اگر چنین چیزی برای من پیش بیاید قطعاً و یقیناً آن را قبول نخواهم کرد. این را مطمئن باشید.»؛ واقعاً هم بنایم بر همین بود و اصلاً احتمال هم نمیدادم که قضیّه به این شکل مطرح بشود. البتّه اندکی قبل از فوت امام _ همان روز و شب _ صحبت شورای رهبری جدّی شد. افرادی هم که جمع شده بودند، اسم من را به‌عنوان یک فرد می‌آوردند امّا به این شکلی که بعداً پیش آمد اصلاً به ذهن ما خطور نمیکرد.» ؛ آقای هاشمی میگوید ما میتوانستیم فرمایش امام در رابطه با آیت‌الله خامنه‌ای را حمل بر این کنیم که هدف ایشان این بوده که ما را قانع کنند و بگویند در بن‌بست نیستید. این بود که تصمیم میگیرد درباره‌ی همین مسئله یک بار دیگر خصوصی خدمت امام(قدّس‌سرّه) رفته و دراین‌باره با ایشان صحبت کند. در این دیدار حضرت امام(قدّس‌سرّه) مجدّداً میفرمایند:‌ «که شما وقتی مثل آقای خامنه‌ای را دارید، چرا تردید دارید؟ چرا مشکل دارید؟».وقتی مشخص شد بیماری حضرت امام(ره) سرطان استدر یکی از روزها حاج احمد آقا به آیت‌الله خامنه‌ای و دیگر اعضای جلسه‌ی سران سه قوّه پیام داد که مسئله‌ی مهمّی در میان است و آنان را برای جلسه‌ای به بیت امام دعوت کرد. آیت‌الله خامنه‌ای میگویند:‌ «حاج احمد آقا گفت بیایید، مسئله‌ی مهمّی است که درباره‌ی آن صحبت کنیم. رفتیم آنجا. دکترهای قلب که حول‌وحوش امام بودند _ همین آقای دکتر عارفی و دیگر دکترهای ایشان _ آمدند و گفتند وضع امام ازلحاظ قلبی خوب نیست، و قلب ایشان خیلی نارسایی و کم‌کاری دارد و میشود قلب امام را احیاء کرد و مثلاً عمر زیادی به ایشان داد و بنابراین باید روی قلب ایشان عملی انجام بدهیم. ما آن شب جلسه‌ی طولانی‌ای نسبت به این قضیّه داشتیم. دکترها بودند، ماها هم که آن زمانها دور هم جمع میشدیم بودیم؛ من، آقای هاشمی، آقای موسوی اردبیلی و احتمالاً آقای مهندس موسوی. دکترها میگفتند اگر امام عمل نکند حدّاکثر شش ماه زنده میماند. مبالغی بحث کردیم. بعضی‌ها معتقد بودند که امام عمل کند. بعضی دیگر میگفتند اگرچه عمل خطر دارد امّا یک راه عاقلانه و قابل‌قبول است. اگر بعداً از خودمان سؤال کنیم که امام را میشد عمل کرد، چرا عمل نکردیم، هیچ جوابی پیش خودمان نداریم. بالاخره در آن جلسه فکر غالب این شد که امام عمل کند. خب، حالا ما که تصمیم‌گیر نبودیم، خود امام تصمیم‌گیر بود. حاج احمد آقا همان شب یا روز بعد یا شب بعد آن آمد و گفت امام قرص و محکم گفته‌اند: «من عمل نمیکنم. دکترها بگویند، آقایان بگویند هم عمل نمیکنم.». یک شب خدمت امام رفتیم. آن شب برای این قضیّه نرفته بودیم بلکه جلسه‌ی رؤسای سه قوّه بود و وقتی جلسه منزل حاج احمد آقا می‌افتاد امام هم می‌آمدند و شرکت میکردند. امام آمدند و من ناگهان به ذهنم رسید که چیزی به امام بگویم. به امام گفتم: «من معتقدم جسم شما از سنّتان جوان‌تر است. شما در این سن که الان هستید، ریه‌هایتان سالم است، معده‌تان سالم است، خونتان مشکلی ندارد و سالم است، گوشتان سنگین نیست، چشمتان ضعیف نیست، راه که میروید زانوهایتان نمیلرزد؛ هیچ مشکلی ندارید. این جسم از این سن بیست سال جوان‌تر است. فقط یک اشکال کوچک وجود دارد و آن اینکه قلب شما نمیتواند این جسم سالم را درست اداره کند. اگر فرض کنیم که عمل جرّاحی با درصد قابل‌قبولی از نَجاح و موفّقیّت روی این قلب انجام بگیرد تا این امکان به این جسم داده بشود که برای امّت اسلامی بیست سال دیگر کار کند، به نظر شما چطوری است؟». این حرف، عجیب اثری روی امام گذاشت. حرف خیلی برای ایشان تازه بود. پیدا بود. دیدم ایشان همین‌طور ماندند و جوابی ندارند. حاج احمد آقا خیلی خوشحال شد از اینکه دید مثل اینکه آثار قبول در امام پیدا شده. امامی که قرص و محکم میگفت عمل قلب نمیکنم، پیدا بود که دیگر به آن قرص و محکمی نیست. بعد گفتند حالا ببینیم و تمام شد. ما خاطرجمع شدیم که امام آماده شده‌اند برای اینکه عمل کنند. مدّتی گذشت، ظاهراً نظر دکترها عوض شد و عمل بالاخره از آن فوریّت افتاد. یک بار حاج احمد آقا مجدّداً گفت که یک جلسه‌ای بگذارید راجع به امام. ما فکر کردیم که همین مسئله‌ی عمل قلب امام است. دیدم حاج احمد آقا خیلی ناراحت و متأثّر است. گفت دکترها تشخیص داده‌اند که امام سرطان دارد. گفتیم چه اتّفاقی افتاده؟ معلوم شد که در همین یکی دو روزه امام علامتی دیده‌اند و به دکتر گفته‌اند و دکتر گفته باید فوراً معده را معاینه کنیم و بالاخره به این نتیجه رسیده‌اند که سرطان است. پرسید: حال چه‌کار کنیم؟ عمل کنیم یا نکنیم؟ گفتم حالا به خود امام گفته‌اید یا نه؟ ظاهراً هنوز به خود امام نگفته بودند که چنین چیزی هست. شاید هم خود امام حدس زده بودند. از آن روز تا وقتی‌که امام رحلت کردند، بیست روز هم نشد. هفت هشت روزی از آن روز بیشتر نگذشت که قرار شد امام را عمل کنند. آن روز صبحی که بنا بود امام را عمل بکنند، من خیلی ناراحت و منقلب و متأثّر بودم که نتیجه‌ی این عمل چه میشود. تفأّلی به قرآن زدم و یادداشت کردم. چون آقا مصطفی و آقا مجتبی خیلی جوانهای باخدایی بودند من به دعای آنها خیلی اعتقاد داشتم. حیفم آمد. گفتم امام را از دعای این جوانهای سالم و صالح و خوب محروم نکنم. خواستمشان. آهسته گفتم ممکن است فردا برای امام یک قضیّه‌ای پیش بیاید، جرّاحی‌ای باشد، امشب حتماً برای امام دعا کنید.».روز سه‌شنبه دوّم خردادماه عمل جرّاحی معده‌ی امام با موفّقیّت انجام شد و دفتر امام، طیّ اطّلاعیّه‌ای ضمن اعلام خبر این جرّاحی، حال ایشان را رضایت‌بخش توصیف کرد. حاج احمد آقا خمینی دو روز پس از عمل، با صداوسیما گفتگو کرد و به تشریح جریان عمل امام پرداخت:‌ «یکی دو روز پیش در دستگاه گوارش امام خون دیده شده بود. پزشکان معالج پس از مشورتهای لازم به این نتیجه رسیدند که برای بهبود سریع و بهتر ایشان باید عمل جرّاحی انجام شود. مسئله را با ایشان در میان گذاشتند، ایشان هم قبول کردند و فرمودند هرچه صلاح میدانید انجام دهید. در پی این قضیّه، با فراهم شدن مقدّمات کار صبح سه‌شنبه عمل جرّاحی انجام شد که بحمدالله بسیار خوب انجام شده و در آینده وضعیّت امام بهتر هم خواهد شد.». تلویزیون هم‌زمان با پخش مصاحبه‌ی حاج احمد آقا، تصاویری از حضرت امام پخش کرد که روی تخت بیمارستان بستری بودند و در تصویر دیگری کنار تخت به ذکر و نماز مشغول بودند.موفّقیّت این عمل، موجی از خوشحالی را در دل پیروان امام ایجاد کرد. با دعوت حضرت آیت‌الله خامنه‌ای از مردم، مسئولین و علما،‌ مراسم شکرگزاری در روز چهارشنبه سه خرداد در مسجد امام بازار تهران برگزار شد. و در سراسر کشور مراسمات شکرگزاری و دعا به درگاه الهی برای سلامتی کامل امام برگزار شد.[3] جمعه پنجم خردادماه آقای هاشمی رفسنجانی نزد امام رفت و از ایشان خواست اگر پیامی برای مردم دارند بگویند. امام فرمود: «از قول من به مردم سلام برسانید و بگویید دعا کنید که خدا من را بپذیرد، دعا کنید که خدا من را ببرد.»[4]. وقتی آقای هاشمی سخن امام را با حاج احمد آقا در میان گذاشت و گفت بیان آن مردم را ناراحت خواهد کرد، حاج احمد آقا آن را با امام مطرح کرد. امام فرمود: «خیلی خب. اگر می‌بینید مردم ناراحت میشوند، بگویید اگر ان‌شاءالله خوب شدم و بیرون آمدم، خودم جواب محبّتهای شما را میدهم.» ؛ که آقای هاشمی همین را در خطبه‌های نماز جمعه بیان کرد. امام در آخرین روزهای حیات خود، نگران این بودند که کار بازنگری قانون اساسی در زمان حیات ایشان تکمیل نشود و لذا در همان ملاقات به آقای هاشمی فرمودند: «تا من زنده‌ام بازنگری قانون اساسی را تکمیل کنید.».[1]. مشروح مذاکرات مجلس خبرگان رهبری، ‌اجلاسیّه‌ی چهارده خرداد ۱۳۶۸[2]. ‌اکبر هاشمی رفسنجانی، پیشین،ص ۴۸[3].  جراید، 4/3/1368[4].  حمید بصیرت منش، فصل صبر، ص ۱۷ ]]> تاريخ و حماسه Wed, 27 May 2020 12:58:32 GMT http://asremrooz.ir/vdcbs5b59rhbwwp.uiur.html تا که چشمم باز شد دیدم که یارم رفته است // ماه مهمانی تمام و مه‌نگارم رفته است http://asremrooz.ir/vdcfv0d0jw6dcva.igiw.html اللهُمَّ لا تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ صِیَامِنَا إِیَّاهُ فَإِنْ جَعَلْتَهُ فَاجْعَلْنِی مَرْحُوما وَ لا تَجْعَلْنِی مَحْرُوما  خدایا این ماه را آخرین بار روزه ما در ماه رمضان قرار مده، اگر قرار داده‏ای پس مرا رحمت شده بدار، نه محروم‏ از رحمت.به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز ماه میهمانی خدا به سرعت رفت و حسرت بر این دلها باقی ماند... و ما مانده ایم که یک دل حرف ولی با یک جمله در این لحظات پایانی به پیشگاه حضرت دوست عرضه می داریم:خدایا...به ما توفیق ده تا از کسانی باشیم که حاصل دسترنج یک ماه ی خود را در رمضان، از این به بعد هم حفظ کنیم...‍ #امام_زمان_عج#عید_فطرای خیر ناله ی سحری صاحب الزماناز درد ما که باخبری صاحب الزمانما ندبه های پشت سر مرکب توایمپایان راه در به دری صاحب الزماندیدی نیامدی و نشد زائرت شوم؟!شد عمر بی وفا سپری صاحب الزمانعید آمده به سائل خود سر نمی زنی؟!ای که امید چشم تری صاحب الزمانعیدی ما رضایت و بخشیدن شماستما را نمی شود بخری صاحب الزمان؟!حاشا که رد کنی تو کسی را که قانع استبر یک نگاه مختصری صاحب الزمانثابت قدم شدن درِ این خانه با شماستآقای سامرا نظری صاحب الزمانامشب دعا به حال دل تنگ ما نمااز کربلا که میگذری صاحب الزمان#محمد_جواد_شیرازی امام_زمان_عج_عید_سعید_فطرسيدهاشم_وفايییک ماه اگر خدا خدا می کردیمما بهر ظهور تو دعا می کردیمای کاش نماز عید فطر خو د رادر پشت سر تو اقتدا می کردیمعید_سعید_فطرمهدی_مقیمیبر سینه طراوت بهاران بخشندبر دیدۀ ما صفای باران بخشندتا عید سعید فطر اعلام شودیکباره گناه روزه داران بخشند ممنونِ خدائیم که بعد از یکماهشیرینیِ وصل را به یاران بخشنددر لحظۀ پایانیِ ماهِ رمضانعصیانِ همۀ گناهکاران بخشندعید است ، و یا اینکه قیامت بر پاستکه این گونه هزار در هزاران بخشندامروز دعا کنید انشااللهیک کرببلا به بی قراران بخشندعید_سعید_فطرشاعر: جانباز شیمیایی سيدمحمد_ميرهاشمىاز محضر حق ، فيضِ دعا بايد خواستاين فيض ، به بركتِ بكا بايد خواستدر عيدِ سعيدِ فطر، عيدى ز علىپابوسىِ حضرت رضا بايد خواستهنگام تشرُّف ، به حريم رضوىشايد تو بگويى كه مِنا بايد خواستاما نظرِ شاعرِ اين بيت، اينست در صحنِ رضا ، كرب و بلا بايد خواستوقتى شب جمعه ، كربلا قسمت شداز فاطمه، وصلِ شهدا بايد خواستدرمانِ هزار دردِ بى درمان رااز ذكرِ مَن اسمُهُ دوا بايد خواستپايانِ شبِ درد و غمِ جانبازاناز تُربتِ ذِكرهُ شفا بايد خواستاز اهلِ جفا گلايه مندى! غم نيستاينجا مدد از شاه وفا بايد خواستاى اهل حرم ميروعلمدار بخواناز خضرِ حرم آب بقا بايد خواستايام اجابتِ دعاى فرج استتقريرِ ظهور از خدا بايد خواست❖عید سعیدفطرتا که چشمم باز شددیدم که یارم رفته استماه مهمانی تمام ومه‌نگارم رفته استبا گل این بوستانتازه انسی داشتمگرم گل بودم که دیدمگلعذارم رفته است ]]> تاريخ و حماسه Sat, 23 May 2020 18:54:46 GMT http://asremrooz.ir/vdcfv0d0jw6dcva.igiw.html سرباز «سیدالشهدا(ع)» در شرق «دجله» مزدش را گرفت http://asremrooz.ir/vdcc0iqip2bq408.ala2.html به گزارش عصر ا، «اکبر غلامپور معین مروزآبادی» به سال سال 1341 شمسی در «قم چشم» متولد شد. او در مورخه بیست و پنجم اسفند 1363 شمسی،  طی عملیات بدر،  در منطقه عملیاتی شرق دجله، هنگامی که معاونت «گردان سیدالشهدا(صلوات الله علیه)» (از لشکر 17 علی بن ابیطالب(صلوات الله علیه)) را بر عهده داشت، بر اثر اصابت گلوله به کتف، بال در بال ملائک گشود.روحمان با یادش شادهدیه به روح بلندپروازش صلواتاللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی شهید اکبر غلامپور معین آبادی   ]]> تاريخ و حماسه Tue, 19 May 2020 06:30:03 GMT http://asremrooz.ir/vdcc0iqip2bq408.ala2.html «زینب» که از مسجد خارج شد، ‌شهیدش کردند http://asremrooz.ir/vdcjt8e8xuqeotz.fsfu.html به گزارش عصر امروز، منافقین در شب اول فروردین سال ۱۳۶۱ زینب کمایی را در راه بازگشت از مسجد ربودند و به شهادت رساندند. پیکر پاک شهید کمایی پس از سه روز جست‌وجوی نیروهای امنیتی و خانواده کشف شد. ترور یک دختر ۱۴ ساله معصوم و بی‌گناه، اوج رذالت و خباثت این گروهک را نشان داد و بر نفرت مردم از آن‌ها افزود.شهادت زینب برای خانواده و به ویژه مادر شهید بسیار سخت و دردناک بود. چندین سال پس از شهادت زینب، معصومه رامهرمزی در گفتگو با اعضای خانواده شهید، کتابی خواندنی را درباره شهید کمایی منتشر کرد.کتاب‌های «راز درخت کاج» و «من میترا نیستم» توسط این نویسنده منتشر شد و زمینه آشنایی بیشتر مردم با شهید را فراهم کرد. رامهرمزی در گفتگو با ما از ویژگی‌های اخلاقی و پاکی و معصومیت شهید کمایی می‌گوید که در ادامه می‌خوانید.شما قبلاً کتاب «راز درخت کاج» را با موضوع زندگی شهید زینب کمایی منتشر کرده بودید. چرا کتاب «من میترا نیستم» را با موضوع زندگی همین شهید دوباره منتشر کردید؟کتاب «راز درخت کاج» خیلی ساکت، آرام، بدون جلسه رونمایی و تبلیغاتی منتشر شد. یکی، دو سال از انتشار کتاب گذشت و کم‌کم افراد مختلف کتاب را دیدند و کتاب جای خودش را باز کرد و دیده شد. وقتی این قضیه پیش آمد تقاضا برای کتاب از شهرهای مختلف زیاد شد و خواهان کتاب شدند. در این مقطع نشر دولتی ظرفیت چاپ و توزیع کتاب را با توجه به تقاضای موجود در بازار نداشت. انتشارات آوای کتاب‌پردازان از مشهد که گروهی جوان خوش فکر و عاشق فرهنگ ایثار و شهادت هستند، پیشنهاد دادند که کتاب جدیدی را برای شهید زینب کمایی چاپ کنند. خانواده شهید هم تمایل زیادی برای این کار داشتند. من یک سال وقت گذاشتم و تحقیقات جدیدی را شروع کردم. می‌خواستم سؤالات جدید مخاطبان را در کتاب جدید پاسخ بدهم. یکی، دو نفر، مثل مدیر مدرسه زینب را که در کتاب نقش محوری داشتند، به سختی پیدا کردم و مصاحبه مفصلی با آن‌ها انجام دادم. در تحقیقات جدید به اسناد تازه‌ای دست پیدا کردم، اطلاعات جدید و ارزشمندی را به متن اضافه کردم و ساختار نثر را هم تغییر دادم. ساختار این کتاب با کتاب قبلی تفاوت زیادی دارد. کتاب «من میترا نیستم» را با نثری صمیمانه‌تر، اطلاعاتی جدید و طرح جلد و قطع جدید و با حمایت خانواده شهید منتشر کردیم که کتاب خوبی هم شده است.مخاطبان «من میترا نیستم» را بیشتر چه گروه سنی می‌دانید؟من فکر می‌کنم ماجرای زینب بیشتر دختران نوجوان را جذب می‌کند. البته تماس‌های زیادی از آقایان هم داشته‌ام که کتاب تأثیر خوبی روی آن‌ها گذاشته است. در برنامه‌های کتاب هم پسرهایی می‌آمدند که سؤالاتی درباره شخصیت شهید کمایی و خاطرات کتاب داشتند. یک بار سربازی از بابلسر در فضای مجازی من را پیدا کرد و کلی با من صحبت کرد و گفت سر پست که می‌روم به یاد مراقبه‌های زینب هستم. او گفت از وقتی کتاب را خوانده‌ام دوشنبه و پنج‌شنبه روزه می‌گیرم. موارد اینطوری زیاد داشتیم، اما در مجموع به دنبال الگوسازی برای دختران نوجوان است.چرا چند فصل آخر کتاب را در دل داستان نیاوردید و به صورت جداگانه به آن پرداختید؟من با همه خواهر و برادرهای شهید حرف زدم و همه روایت‌هایشان را در دل روایت مادر آوردم، ولی بعداً وقتی مصاحبه‌های تکمیلی را انجام دادم، دیدم آوردن این صحبت‌ها در روایت اصلی امکانپذیر نیست. مثلاً خانم کچویی از دبیرستانش می‌گوید و نوع روایت‌ها و اطلاعات طوری بود که در روایت مادر نمی‌گنجید. نمی‌توانستم اطلاعات خانم کچویی مدیر مدرسه زینب را از زبان مادر شهید بازگو کنم. ماجرای تصرف مدرسه زینب توسط منافقین را نمی‌توانستم از زبان مادر بیاورم. این روایتی بود که استنادش خیلی مهم بود. توصیف وضعیت شاهین‌شهر و فعالیت منافقین توسط خانم کچویی خیلی مهم است. نقش زینب و گروهی از بچه‌ها که در شهر فعالیت می‌کردند و از سوی منافقین مورد تهدید قرار می‌گرفتند، اهمیت زیادی داشت. به لحاظ استنادی این‌ها برایم مهم بودند و پاسخی به سؤالات پیرامون شهادت زینب بود و باید به شکل مستقل در ادامه روایت مادر می‌آمد.خانواده شهید کتاب را دوست داشتند؟به شدت! زمانی که من با مادر زینب صحبت می‌کردم، ایشان سکته مغزی کرده بود و امکان داشت هر لحظه حالش بدتر شود. «راز درخت کاج» به ایشان امید داد و او بعد از آن، هفت، هشت سال زندگی کرد و هر جا می‌رفت کتاب در کیفش بود و به همه نشان می‌داد و می‌گفت این دختر من بوده که شهید شده است. گفتن این موضوع برایش مهم بود، چون فرزندش دختر و خیلی ناجوانمردانه به شهادت رسیده بود. گفتن قصه زینب برای مادر، مبارزه با منافقین بود و از این منظر کتاب برایش اهمیت داشت. فیلم مستندی هم با نام «من میترا نیستم» ساخته شد که در فضای مجازی موجود است. این فیلم، مکمل زندگی شهید کمایی است و با زبان تصویر به موضوع شهادت او پرداخته است. روز اول که با مادر شهید مصاحبه کردم چند بار سرش را به دیوار کوبید و به صورتش سیلی زد. یادآوری خاطرات زینب به قدری برایش دردآور بود که کنترل خودش را از دست می‌داد. من وقتی حال ایشان را دیدم آرامشان کردم و گفتم بعداً می‌آیم. قصد نداشتم مصاحبه‌ها را ادامه دهم، چون می‌ترسیدم مادر از دست برود. وقتی از خانه‌شان برگشتم به دخترشان زنگ زدم و گفتم که نگران مادر شهید هستم دخترشان گفت نمی‌دانی چقدر حالش خوب است، سراغ شما را گرفته و می‌خواهد بداند مصاحبه بعدی چه زمانی است.یعنی این صحبت‌ها و گفتن‌ها برایشان نوعی درددل کردن و سبک شدن غم‌شان بوده است؟بله، همینطور است. در لحظه سخت بود، اما وقتی غم‌هایش را بیرون می‌ریخت، سبک می‌شد. من پشت هم مصاحبه‌ها را گرفتم و همیشه ایشان منتظر بود که من از راه برسم و با هم صحبت کنیم. صحبت درباره زینب خیلی آرامش می‌کرد. منتظر بود که کتاب دربیاید. وقتی کتاب چاپ شد، خیلی خوشحال بود. نوشتن کتاب من را هم خیلی آرام کرد، مثل یک تکلیف بود که انجام شد.به نظرتان شخصیت خانم کمایی تحت‌تأثیر شرایط زمانه بوده یا خانواده یا موارد دیگر شخصیتش را ساخته است؟آنطوری که زینب را شناختم، شخصیتش از قبل ساخته شده بود. او شبیه‌ترین فرزند خانواده به لحاظ روحی به مادرش بود. زینب الهام گرفته از آن مادر بود و اگر زمانه هم تغییر نمی‌کرد، زینب خودش را پیدا کرده بود.مادر یک زن مؤمنه و عاشق کربلا بود. خودش نذر کرده امام حسین (ع) بود. مادرش بچه‌دار نمی‌شد و کبری را با نذر و نیاز و در عین ناباوری از امام حسین (ع) گرفته بود. این زن تمام وجودش به کربلا گره خورده بود. چهار دخترش با او هم عقیده بودند، ولی زینب که کوچک‌ترین دختر خانه بود، جلوتر از بقیه حرکت می‌کرد. همیشه در حال انجام برنامه خودسازی حضرت امام‌خمینی بود. روزهای دوشنبه و پنج‌شنبه را روزه می‌گرفت و ساده می‌خورد و ساده می‌پوشید. در زمان جنگ چهار خواهر و برادرش در جبهه بودند، وقتی این‌ها برای مرخصی به خانه برمی‌گشتند، آن‌ها را به اتاقی می‌برد تا برایش از جبهه بگویند. خواهر و برادرهایش می‌گویند: انگار او در جبهه بود و ما در پشت جبهه بودیم. شرایط جنگ و دیدن شهادت رزمندگان، زینب را به مراتب معنوی رساند. آنقدر پر پروازش قوی شد و اوج گرفت که خدا در این مسیر، شهادت را به او هدیه کرد. من خیلی روی زینب کار کردم و شاید بیشتر از اعضای خانواده‌اش زینب را بشناسم.یعنی زندگی شهید روی خودتان هم تأثیر گذاشت؟به شدت، چیزهایی که در زمان نوشتن کتاب از این دختر دیدم، برایم عجیب بود. اول از زندگی مادر گفتم تا بگویم زینب قبل از به دنیا آمدن بهره‌های معنوی برده است. مادر می‌گفت زینب از بچگی اهل خواب بود. یعنی در زندگی‌اش خواب اثرگذار بوده است. تمام اهل خانواده همین حرف‌ها را درباره‌اش می‌گویند. حتی حرف‌های مدیر مدرسه با حرف‌های اعضای خانواده تفاوتی ندارد. زینب در زمان انقلاب زودتر از خواهرهایش پوشش چادر را انتخاب می‌کند.از ۹ سالگی روزه می‌گیرد و نماز شب می‌خواند و کلاس اخلاق می‌رود. این مسائل در وجودش بوده و شرایط انقلاب و جنگ هم کمک می‌کند که این وادی را به سرعت پشت سر بگذارد. خواهر و برادرهایش می‌گویند ما حرف می‌زدیم، ولی زینب عمل می‌کرد. خواهربزرگش در کلاس‌های اخلاق شرکت می‌کرد و در خانواده حرفش را می‌زد. زینب همه آنچه را از خواهر می‌شنید، انجام می‌داد. برادر زینب در جبهه خدمت سربازی‌اش را می‌گذراند، وقتی به خانه می‌آمد زینب به او می‌گفت: از خدا خواستی که در جبهه شهید شوی، برادر جواب داده است: می‌خواهم زنده بمانم.زینب با تعجب گفته است: چطور می‌شود که کسی در جبهه باشد و از خداوند شهادت را طلب نکند. این حس‌های زیبای معنوی، چیزهایی بوده که به مرور کسب کرده است. خواهر و برادرهایش در جبهه وصیتنامه نداشته‌اند، ولی او در ۱۴ سالگی سه وصیتنامه داشت. آخرین وصیتنامه‌اش را ۱۸ روز قبل از شهادتش نوشته است.ماجرای انتخاب نام میترا را در کتاب آورده‌اید؟مادر شهید تعریف می‌کرد که مادرم و همسرم اسم بچه‌ها را به صورت نوبتی انتخاب می‌کردند. من تنها فرزند مادرم بودم و بچه‌های من همه امید زندگی‌اش بودند. او سعی می‌کردند با همسرم طوری رفتار کند که مطابق میل او باشد. چون می‌دانست پدر بچه‌ها اسم‌های ایرانی را دوست دارد، اگر برای نامگذاری بچه‌ها نوبت او می‌شد، یک اسم ایرانی انتخاب می‌کرد. مادر زینب همیشه دوست داشت بچه‌هایش اسامی شهدای کربلا داشته باشند، ولی، چون مادربزرگ و همسرش با هم کنار می‌آمدند، او هم چیزی نمی‌گفت و مطابق میل آن‌ها عمل می‌کرد. زینب که بزرگ شد اسمش را عوض کرد و گفت من دیگر میترا نیستم و همه باید مرا زینب صدا کنند. مادر شهید می‌گفت: با این تغییر نام، زینب کربلا را به خانه‌ام آورد. از آن زمان به بعد نام زینب را با عشق صدا می‌کردم.تغییر نام برای شهید آنقدر مهم بود؟خیلی! بعد از انقلاب و در زمان جنگ بچه‌ها احساس می‌کردند به لحاظ هویتی تغییر کرده‌اند. به همین خاطر خیلی از بچه‌ها اسم‌هایشان را عوض کردند. دختران و پسران زیادی اسامی‌شان را تغییر دادند. زینب روزی که نامش را تغییر می‌دهد، روزه می‌گیرد، دوستانش را دعوت می‌کند و افطاری می‌دهد. از آن شب می‌گوید هر کس مرا زینب صدا نکند، جوابش را نمی‌دهم. چقدر با مادربزرگش بحث می‌کرد که چرا اسم مرا میترا گذاشتی. در همان ۱۴ سالگی و اوایل جنگ این تصمیم را می‌گیرد.شهیدکمایی خیلی از سنش جلوتر بود؟ببینید چقدر این بچه بلوغ پیدا کرده است که وقتی خانواده می‌خواهد از آبادان خارج شود، دو خواهرش مهری و مینا اصرار دارند که در آبادان بمانند و امدادگری کنند. زینب به همین اندازه دوست دارد در آبادان بماند، ولی به خاطر مادرش نمی‌ماند و برای همیشه شهرش را ترک می‌کند. مادرش می‌گفت در خانه بیشترین کار را می‌کرد و کمترین پول توجیبی را می‌گرفت. آرزوهای زینب همه برای سلامتی مادرش بود. همیشه دنبال این بود که از مادرش حمایت کند. این نشان‌دهنده بلوغ، پختگی و فهم زینب است.داغ یک دختر نوجوان بی‌گناه چقدر برای مادر زینب سخت بود؟مادر بعد از زینب مرد و فقط جسمش بود و آرزوی اثبات مظلومیت دخترش را داشت. مادر فوق‌العاده او را دوست داشت. هر چه آدم بگوید کم گفته است که شهادت و مدل شهادتش که بعدها حرف و حدیث‌هایی در آن شهر کوچک ایجاد کرد، چقدر برای این مادر سخت بود. اگر مینا و مهری در جبهه شهید می‌شدند، این مادر کمتر ناراحت می‌شد تا اینکه دخترش برای نماز جماعت به مسجد برود و دیگر برنگردد. وقتی فکر می‌کردم این مادر در جریان سه روز بی‌خبری از دخترش چه کشیده، می‌بینم از تحمل انسان خارج است. می‌گفت شب که می‌شد انگار تمام دنیا به من هجوم می‌آورد و تا صبح بال‌بال می‌زدم. تا صبح فکر می‌کرد که دخترش کجاست. خیلی برایش سخت بود. واقعاً گم کردن بدترین تجربه در زندگی است. آن هم گم کردن فرزندت.منافقین دنبال چه چیزی در وجود یک دختر ۱۴ ساله می‌گشتند که او را ربودند و بعد به شهادت رساندند؟ما ۱۷ هزار شهید ترور داریم. این ۱۷ هزار شهید ترور بیشتر آدم‌های معمولی هستند. زینب در شاهین‌شهر فعال و شاخص بود. در زمانه‌ای که هنوز خیلی‌ها باحجاب نبودند، زینب کاملاً مقید بود. بافت جمعیتی شهر یکدست نبود و از شهرهای مختلف به شهر می‌آمدند. چنین شرایطی یک موقعیت خیلی خوب برای لانه کردن منافقین در بافت شهر است. منافقین در این شهر خیلی فعالیت داشتند. بعد از عزل بنی‌صدر در خرداد ۱۳۶۰ منافقین علناً اعلام جنگ مسلحانه کردند و ترورها از همانجا شروع شد و تا پایان سال ۶۱ ادامه داشت. یک سال و نیم کشور درگیر ترور شدید بود. زینب در آن شهر دختری چادری بود.جمعیت بچه‌های مذهبی کم بود و زینب دائماً در بسیج، مدرسه و مسجد فعالیت داشت. از لحاظ اعتقادی روی بقیه اثر می‌گذاشت. مادرش می‌گوید خیلی از بچه‌ها از زینب فعال‌تر بودند و با منافقین درگیری فیزیکی پیدا می‌کردند، اما اثری که زینب به لحاظ اخلاقی روی بقیه می‌گذاشت، خیلی زیاد بود. مادر زینب یک زن انقلابی بود، هر هفته نماز جمعه می‌رفت. اگر کسی جلوی مادرش به انقلاب حرف می‌زد او ناراحت می‌شد. چهار فرزند خانواده در جبهه بودند و همین‌ها کفایت می‌کرد که منافقین زینب را هدف قرار دهند و به شهادت برسانند.پس منافقین ترور زینب را هدف قرار داده و از قبل برنامه‌ریزی کرده بودند؟ترور کوری نبود. قطعاً همه سوژه‌ها قبلاً شناسایی می‌شدند و دلیلی برای ترور وجود داشت. حتماً برای ترور برنامه‌ریزی می‌کردند. آن‌ها می‌دانستند سوژه چه ساعتی و در کدام مسیر رفت‌وآمد می‌کند. می‌دانستند زینب نماز جماعت می‌رود. آن شب زینب نمازش را می‌خواند و بعد از خارج شدن از مسجد او را شهید می‌کنند. کاملاً مشخص است ترور آگاهانه بوده است. در سال‌های قبل منافقین سایتی داشتند که اسامی کسانی که ترور کرده را در آن نوشته بودند. از ۱۷ هزار شهید ترور ۱۵ هزار نفر را بر عهده گرفتند. اسم و عکس زینب هم در آن سایت بود. بعداً که منافقین در لیست سازمان‌های تروریستی قرار گرفت آن سایت کلاً بسته شد و اسامی را جمع کردند. تا قبل از آن خودشان می‌گفتند چه کسانی را ترور کرده‌اند.شهادت زینب موج و جوی در شهر درست کرد؟پس از شهادت مادر زینب گریه نمی‌کرد و همه نگرانش بودند. می‌گفت دخترم دوست داشت شهید شود. سفره ابوالفضل می‌گذارد و نذری می‌دهد و هم‌شاگردی‌های زینب به خانه‌شان می‌آیند. مادر زینب پس از شهادت دیگر ساکت نمی‌نشیند. با منافقین در کوچه و خیابان درگیر می‌شود. تا قبل از شهادت خیلی مظلوم، ساکت و آرام بود، ولی بعد از ماجرای زینب احساس می‌کند باید از بچه‌هایش دفاع کند و مدلش فرق می‌کند. ایشان می‌گفت آب از سر من گذشته بود. زینب که رفت دیگر همه چیز تمام شد و دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم. مینا سال ۶۵ مدت زمان کوتاهی در تعاون سپاه شاهین شهر کار می‌کرد. مادرش، چون دیده بود با آن بچه چه کار کرده‌اند از بچه‌های دیگرش مراقبت می‌کرد و نگرانشان بود. به گزارش روزنامه جوان مادر دیگر دوست نداشت دخترهایش در شاهین‌شهر کار کنند. تهدیدهایی هم از این طرف و آن طرف می‌شدند. یک روز هم یک موتوری دنبال دخترش می‌آید و او سراسیمه خودش را به خانه می‌رساند. از فردای آن روز مادر یک چماق برمی‌دارد و دنبال دخترش می‌رود. این چماق را هم نشان همه می‌داد تا بدانند اگر یک تار مو از سر دخترهایش کم شود، با او طرف هستند. وقتی مسئولان بنیادشهید شاهین‌شهر به خانه شهید رفتند تا از مادرش تقدیر کنند، او گفت: بچه من ۱۴ ساله بود، او نان‌آور خانه‌ام نبود که بخواهم از شما چیزی بگیرم. او عاشق شهادت بود. تنها خواسته‌ام از شما این است که هر هفته دعای کمیل در خانه‌ام برگزار شود. از آن به بعد هر هفته دعای کمیل در خانه شهید کمایی برپا بود و اهالی حزب‌اللهی شهر در این مراسم دور هم جمع می‌شدند. ]]> تاريخ و حماسه Sun, 17 May 2020 06:54:22 GMT http://asremrooz.ir/vdcjt8e8xuqeotz.fsfu.html امشب هوای خانه ی مولا گرفته است // حال و هوای دوری زهرا گرفته است http://asremrooz.ir/vdcb95b55rhbw8p.uiur.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز امشب ناله های علی علیه السلام در فراق زهرای اطهر سلام الله علیها به پایان می رسد. امیرمؤمنان علیه السلام روزهای خود پس از زهرا(سلام الله علیها) را این‌گونه توصیف می‌کند: «از این پس اندوه من جاودانی است و شبم به بیداری خواهد گذشت تا آن‌گاه که خداوند مرا به سرایی که تو در آن اقامت داری ببرد» و امشب این فراق به پایان می رسد و دیدار این دو مظلوم محقق می شود.ضمن تسلیت این سوگ عظما؛ اشعار زیر را تقدیم شما خوبان می نماییم:تهدمت والله ارکان الهدیمیرود ساقی خماران مانده انددر غم شاهِ سواران مانده اندجام بشکست و تهی میخانه شدخانه ی ساقیِ ما غمخانه شداینکه گویم ساقی کوثر علیستسوره ی توحید در او منجلیستهر چه توحید است در ایمان اوستاز ازل عهد ازل در جان اوستذوالفقارش تیغ عدل و داد شدعالم از مهرش علی آباد شدگر چه در باغ ولایت شاه بودمحرم درد و غم او چاه بودبا کسی چیزی ز غمهایش نگفتحرفی از اعمال شبهایش نگفتدر میان کیسه اش این مرد شب"میبرد شام یتیمان عرب"گُرده اش ماوای اطفال یتیمکوکبی باشد به اقبال یتیمسجده اش جز از برای حق نبودچون علی کس بنده ی مطلق نبودگر چه اسرارش فقط با چاه بودشاهد درد و غمش الله بود میرود تا خانه بی بابا شودکوفه با عصیان خود تنها شودقدر صاحبخانه را نشناختند بی کسان دل را به ناکس باختند بر یدلله بند بستند ای عجبتارک دین را شکستند ای عجبسر به مهر و دل پریشان میرود دل شکسته سوی جانان میرود میرود تا عقده ی دل وا کند با نگارش اندکی نجوا کند گر چه تیغی بین فرقش خورده بود میخ در جان علی را برده بود بعد زهرایش دگر جانی نداشت در میان سینه مهمانی نداشتگفت ممنونم ز تیغ اشقیا کرد آخر حاجت من را روا با همین زخم جگر سوز سرممیروم دیدار زهرا همسرمگفت شکر حق که تنها نیستم غیر زهرا کس نداند کیستم رفت قلب شیعه را در غم کشیدروی دلها رنگی از ماتم کشیدنیمه شب چون فاطمه در خاک شد سینه ی شاهد از این غم چاک شدداریوش جعفریشهادت امام علی علیه السلام امشب هوای خانه ی مولا گرفته استحال و هوای دوری زهرا گرفته استزینب دوباره یاد غم کودکی خویشدر کنج خانه گوشه ی در را گرفته استحالا پس از گذشت زمان های بی کسیماهی سراغ ساحل دریا گرفته استبیچاره مجتبی چه عذابی کشیده و...دستی مقابل سر بابا گرفته استاین مهر ننگ روی دل کوفه ماندنی استشادی ز خانواده ی طاها گرفته استامروز فرق حیدر و شمشیر نانجیبفردا مسیر زینب و زن ها گرفته استچشم حسین خیره شده سوی زینبشقلب حسین از غم دنیا گرفته است#امیرالمومنین_علیه السلام_بستر_شهادت#محمدحسین_رحیمیاندلت هوای اجل کرده نیمه جانی تودر انتظار و هوایی آسمانی توبیا بگیر ز اسم خودت مدد ، برخیزهنوز هم که هنوز است ، پهلوانی توامان ازین همه غربت به تازگی مَردمشده است باورشان که نمازخوانی توچه قدر دل نگرانی برای قاتل خودفدای این همه لطفت ، چه مهربانی توگرفته صبر مرا  ، رنگ چهرۀ زردتبهار من چه شده زخمیِ خزانی تودوباره فاطمه یا فاطمه است روی لبتبه یاد محسن و مادر چه بی امانی توسر شکسته نکرده است رو به قبله تو راشهید روضه زهرای قد کمانی توشبیه مادرمان فاطمه دم رفتنبرای پیکر صد پاره روضه خوانی توامان از آن سر بر نیزه ، وای از گودالامان ز کوفه و زینب ، اگر نمانی تو #امیرالمومنین_علیه السلام_بستر_شهادت #حسن_لطفیچشم های به رنگ خون ات رابر پرستار خود کمی وا کندلِ من شور می زند باباگریه های مرا تماشا کنگر چه بستم شکاف زخمت راخونِ تازه دوباره می ریزدگر چه بر معجرم گره زده املخته خون، پاره پاره می ریزد بعد لبخند قاتلت بر منتو چرا خنده می کنی باباشب بی مادریِ ما را بازاین چنین زنده می کنی بابا واژه هایی که خاطرات من استباز تکرار می کنی هر بارکوچه ی تنگ، خنده و هیزممیخ در، دود، آتش و دیوار مُردم از روضه خوانی ات امشبسوختم پایِ هر وصیت توسرِ شب از شکاف در دیدمحال عباس را ز نیت تو   دست او را گرفتی و گفتیرو سپیدم کن ای رشید علیپیش زهرا کن آبرو داریآبرویم بخر، امید علی جان تو، جان خواهرت زینبای علمدار کاروان حسینحیدر بی مثال عاشوراجان تو، جان دخترانِ حسین نکند کودکی شود تشنهنکند دختری زمین بخوردنشود با تو خیمه ای بی تابنکند مادری زمین بخورددست هایت اگر زمین افتادنام زهرا به لب ببر، جان گیربدنت را سپر کن و بشتابخم شو و مشک را به دندان گیر تشنه لب مشک آب را  به لبِ  کودک بی زبان بگیر عباستیر وقتی به چشم هایت خوردمدد از زانوان بگیر عباس دست وقتی که نیست با صورتاز سرِ زین به خاک می افتیغرق در تیر، ای کمان ابروبه زمین چاک چاک می افتیمادری می رسد به بالینتدست دارد به روی پهلویشکاش چشمت نبیندش وقتیجای یک دست مانده بر رویش#وداع_امیرالمؤمنین_با_امام_حسین_علیهماالسلام ای در کنار بستر من محتضر،حسینبا اشک خود مزن به دل من شرر، حسیناین قدر از شهادت من ناله گون نباشاز غصّه ها دگر شده راحت پدر، حسینسی سال ‌می شود که عزادار کوچه امسی سال خسته از غم مسمار در، حسینیادم نرفته در وسط کوچه می زدندیاس مرا مقابل من چل نفر ،حسینبا این شکاف آمده بر رأس من ز تیغشد شام درد و ماتم کوچه سحر،حسینشد لحظه های آخر من وقف کربلااز داغ کربلای تو شد گونه تر حسینآمد تمام غصّه ی عالم به قلب مندر لحظه ی سپردن تو بر قمر ،حسینمی بینم آن زمان که بیایی به علقمهبا قامت کمانی و درد کمر ،حسیندست قمر جدا و سرش زخمی از عمودگوید مرا به سوی خیامت نبر، حسینبنما تو صبر لحظه‌ی خواهش برای آباصغر شود ذبیح ز تیر سه پَر، حسینمن حاضرم به کرب‌وبلا و ببینمتدر زیر سنگ وتیر و عصا بی سپر،حسینمن هم شبیه مادر زار تو می شوم از چکمه روی سینه‌ی تو خون‌جگر،حسینرأست جدا ز تن شود و زینبم شودبا قاتلین کرب‌وبلا هم سفر، حسین#علی_مهدوی_نسب ]]> تاريخ و حماسه Thu, 14 May 2020 15:42:50 GMT http://asremrooz.ir/vdcb95b55rhbw8p.uiur.html مدافع حرم، در آب‌های‌ سرزمین خودش به آرزویش رسید +عکس http://asremrooz.ir/vdcawunuo49nau1.k5k4.html به گزارش عصر امروز، یک کاربر فضای مجازی در توئیتر خود به شهادت محمد ابراهیم کاظمی در حادثه کنارک واکنش نشان داد. ]]> تاريخ و حماسه Thu, 14 May 2020 12:51:24 GMT http://asremrooz.ir/vdcawunuo49nau1.k5k4.html جاده بی‌انتهای شهادت در کردستان+عکس http://asremrooz.ir/vdcdkx0xjyt0jf6.2a2y.html به گزارش عصر امروز هر چند خاطرات مردم این دیار پر از تیر و ترکش و صدای خمپاره است، اما امروز کردستان با دیروزهایش بسیار تفاوت دارد اینجا امنیت پایدار و مردمی حاکم است، امنیتی که حاصل خون شهیدان این خطه است شهیدان گلگون‌کفنی که جویبار خون ریخته شده‌ آنها بر زمین هنوز خیس خیس است!اینجا کردستان است، قلب دفاع در برابر تجاوز دشمن، در روزهای آتش و خون از روزهای نخست پیروزی انقلاب تا آخرین روزهای جنگ، نه بهتر است بگوئیم اینجا قلب دفاع از انقلاب، از دیروز تا امروز است. اینجا همه مسیح هستند، کردستان چمران‌های زیاد به خود دیده است، نمی‌‌توان تنها این لقب را به یک فرد اختصاص داد، کردستان جاده‌ای بی‌انتها به سوی شهادت است، آنجا که گوشه‌ گوشه‌اش آغشته به خون دلیرمردان انصار و مهاجر است.سرزمین مجاهدت‌های خاموش به حق زیباترین واژه‌ای است که می‌توان برای این دیار بکار برد، گل‌واژه‌ای که رهبر فرزانه و حکیم بر آن نهادند.این حلقه رندی و عاشقی در کردستان گسستنی نیست این راه همچنان هموار است، درهایشهادت هنوز به روی مردمان این دیار باز است، سال‌های سال از روزهای جبهه و جنگ می گذرد ضدانقلاب در روزهای نخست انقلاب اسلامی به شدت در حال تاخت و تاز در کردستان بود و خیلی از مردمان این دیار را بعد از انجام سخت‌ترین شکنجه‌ها به شهادت رساند.باید گفت، جنگ کردستان با آنچه در جبهه‌های جنوب اتفاق افتاد خیلی تفاوت داشت، در جبهه‌های جنوب دشمن رو در رو می‌جنگید و رزمندگان دشمن‌شان را می‌شناختند اما قضیه در کردستان متفاوت بود در جبهه روبه دشمن بعثی بود اما شاید کسی در شهر با شما سلام و احوالپرسی کند اما از پشت رگبار به رویتان ببندد.تا لحظه شهادت هم کسی نمی‌فهمید که آیا همسایه‌اش ضدانقلاب است یا انقلابی! این چیز کمی نبود که بتوان به راحتی با آن روبرو شد در یک میدان گیر کرده باشی که نه شناختی از دوستانت داری و نه دشمنانت را درست می‌شناسی و این یعنی اینکه هر لحظه باید آمادگی روبرو شدن با مرگ را داشته باشی در چنین فضای مه‌آلود با وجود تمام تبلیغات سوءدشمنان علیه سپاه مردمان این دیار در قالب پیشمرگان کرد مسلمان در کنار سبزپوشان سپاهی این غائله را پایان دادند.شکست سختشکست سختی که به ضدانقلاب در کردستان و مناطق کردنشین وارد شد با گذشت سال‌های سال هنوز در ذهنشان باقی مانده است، مدعیان مدافع حقوق کرد و کردستان برای کاستن طعم تلخ این شکست و ریختن آب بر آتشی که به واسطه انزجار مردم بر پیکرشان زبانه می‌کشد همواره سعی در ایجاد ناامنی در این استان شهیدپرور را دارند.به شهادت رساندن نیروهای انقلابی کردستان توسط عناصر گروهک‌های ضدانقلاب موضوع تازه‌ای نیست، دفاع از انقلاب بی‌هزینه نیست خون شهدا درخت انقلاب را تنومند کرده و شاخ و برگ آن را به عرش پرواز داده است. شهدای کردستان در کلام رهبری"مسئله‌ی شهدای عزیز کردستان از چند جهت حائز اهمّیّت است و با بقیّه‌ِی مراکز کشور، یعنی با اغلب مراکز دیگر کشور، تفاوت دارد: یک نقطه‌ی بسیار مهم این است که میدان کار مبارزین کردستان -چه آنهایی که در عرصه‌ی دفاع مقدّس و جنگ و عمل نظامی فعّالیّت کردند، مثل پیشمرگان کُرد و سرداران و مانند اینها، چه آنهایی که در عرصه‌ِی فرهنگی کار کردند مثل شهید شیخ‌الاسلام و امثال ایشان - یک میدان هموار و آسوده و راحتی مثل بقیّه‌ی شهرستان‌ها نبود؛ ضدّانقلاب در خود شهرهایشان، در خود مراکزشان حضور داشت.مثلاً فرض بفرمایید مرحوم شیخ‌الاسلام من یادم نمی‌رود آن سخنرانی بسیار قوی و پُرمغز و پُرمطلبی که ایشان در مسجد جامع سنندج وقتی ما آنجا رفتیم، در حضور چند هزار نفر ایراد کرد. خب همان وقتی که ایشان این سخنرانی را ایراد می‌کرد، قطعاً می‌دانست که کسانی هستند در خود سنندج یا بیرون سنندج یا شاید در خود آن مجلس که با این بیانات و ابراز این بیانات مخالفند، امّا در عین حال این شجاعت را، این قدرت روحی را نشان داد و آن سخنرانی قوی را در آنجا ایراد کرد.یا جوان‌های پیشمرگِ کُرد که من سال ۵۸ و ۵۹ چند بار در کردستان از نزدیک با اینها مواجه شدم؛ اینها کسانی بودند که با عناصر بیرون مرز مواجه نبودند، [بلکه] با عناصر داخل خانه‌ی خودشان مواجه بودند، [با عناصر] داخل شهرهای خودشان مواجه بودند. مثلاً فرض کنید در یک محیطی مثل مشهد، خب مبارزان زیادی بودند که اینها حرکت می‌کردند به جبهه می‌آمدند، خیلی‌شان شهید می‌شدند، یا جانباز می‌شدند برمی‌گشتند؛ اینها این جور نبودند؛ همان جا و در محیط زندگی‌شان کسانی بودند که با اینها معارض بودند، مبارز بودند و علیه اینها توطئه می‌کردند؛ و اینها ایستادند، با آنها جنگیدند؛ این به نظر من یک نقطه‌ی بسیار مهمّی است."یاران چه غریبانه رفتند از این خانهخبر آمد خبری در راه است، خبر چقدر سخت بود خبری که در یازدهمین روز از ماه رمضان قلب‌ها را لرزاند، در شرایطی که جهان درگیر مبارزه با ویروس کرونا است، دست ضدانقلاب بار دیگر به خون جوانان این مرز و بوم که خود را وقف پاسداری از ملت کرده بودند آلوده شد، دست پلید خودفروختگان و جیره‌خواران استکبار این بار در شهرستان شهیدپرور دیواندره کردستان از آستین بیرون آمد و خون سه نفر از فرزندان غیور و مدافعین امنیت این مرز و بوم را بر زمین ریخت.شهد شهادتی که با زبان روزه نوشیده شدمهمان سفره خدا بودند، شهید شکیبا سلیمی و همرزمان خستگی‌ناپذیرش با زبان روزه راه پر پیچ و خم روستاهای دیواندره را در پیش گرفتند، تا سفره نیازمندان در ماه مهمانی خدا خالی نماند، فرمانده‌ای خستگی‌ناپذیر که به قول فرماندهان ارشد و همرزمانش خستگی را همواره خسته کرده بود برای لبیک به فرمان مولا و رهبرش بسته‌های کمک مومنانه را بار خودروها کردند و راهی روستاها شدند..چشم‌های زیادی در روستاها چشم انتظارشان بود ظهر که از نیمه گذشت کار هم نیمه تمام شده بود، مسیر آخرین روستاها را در پیش گرفتند، اما خدا تقدیر عاشقانه‌ای برایشان رقم زده بود، در دو جهاد «جهاد اکبر جهاد با نفس» و «جهاد حفظ امنیت» بال‌هایشان به سمت آسمان گشوده شد و با زبان روزه خون پاکشان فرش خدا را گلگون کرد و به عرش پرگشودند.امروز هفتمین روز از آسمانی‌شدن سه کبوتر سبکبال سرزمین مجاهدت‌های خاموش و فداکاری‌های بزرگ است خانواده شهدا و جمعی از همرزمانشان در نمازخانه سپاه بیت‌المقدس گرد هم آمده‌اند تا یادشان را گرامی بدارند، یاد و نامی که برای همیشه در تارک تاریخ خواهد درخشید...اشک‌های فرمانده در سوگ یاراندر حالی که اشک در چشمانش موج می‌زند از پاسخ سخت به دشمنان ندا می‌دهد، بغض گلوی سردار سیدصادق حسینی فرمانده سپاه بیت‌المقدس کردستان را می‌فشارد اما عزم برای پاسخ سخت در مشت‌های گره کرده نمایان می‌شود.عمق ناراحتی را می‌توان در قلب این مرد سال‌های جبهه و جنگ احساس کرد، شهادت را عین سعادت می‌داند و می‌گوید: شهادت عظمت اسلام و انقلاب را بیشتر و بیشتر می‌کند.سردار از اینکه به واسطه شرایط کنونی نتوانسته مراسمی را در خور شأن این شهیدان برگزار کند عذر تقصیر می‌خواهد و می‌گوید: خانواده این شهیدان عزیز تاکید داشتند به‌ دلیل صیانت از سلامت عمومی از تجمع و برگزاری مراسم یادبود، ممانعت شود. شهیدان عزیز دیواندره در حال پیکار دو جهاد، جانشان را به جان‌آفرین تسلیم کردند، جهاد اول دستور پیامبر(ص) جهاد اکبر و جنگ با نفس و جهاد دوم دفاع از کیان و انقلاب اسلامی در ماه مبارک رمضان بوده است.شهید سلیمی و یاران باوفایش شب‌ها و روزهای زیادی را تلاش کردند و کوه‌ها و ارتفاعات خشن منطقه را درنوردیدند آنان تلاش و کوشش کردند تا مردم از «امنیت پایدار» برخوردار باشند، شهید سلیمی در لشکر 22، قرارگاه شهرامفر در سپاه سروآباد و مریوان نامی آشنا برای مردمان غیور کردستان است و در نیروی زمینی و قرارگاه حمزه سیدالشهداء جاودان خواهد ماند.دشمنان بدانند راه و رسم شهیدان کورشدنی نیست و هر قطره خونی که از شهیدی بر زمین می‌ریزد هزاران لاله، گل و رزمنده می‌روید تا پرچم آنها را برای فتح و پیروزی در دست بگیرند.دشمنان تلاش می‌کنند امنیت مردم را برهم زنند و آسایش مردم را سلب کنند و جلوی رفاه، آبادانی و تلاش برای توسعه را بگیرند، آنان کور خوانده‌اند چراکه رزمندگانی چون شهید سلیمی برای ما الگو هستند و همین الگوگیری از شهدا موجب شده تلاش ضدانقلاب به جایی نرسد این پیام را به آنها می‌دهیم که منتظر پاسخ‌های سنگینی باشند از عمل خودشان پیشمان خواهند شد البته تا امروز نیز جواب‌های ما را به خوبی دریافت کردند. خون شهید هدر نمی‌رود خون شهید هدر نمی‌رود، آمریکای جنایتکار و وابستگان مزدورش تلاش می‌کنند تا جلوی چرخ انقلاب که با سرعت به سوی قلل پیشرفت حرکت کرده، را بگیرند اما هیچ‌وقت به آنچه در سر می پرورانند، دست نخواند یافت.با «قدرت، صلابت و ایستادگی» ادامه‌دهنده راه شهدا خواهیم بود و تا انتقام خون شهدای رمضان دیواندره از پای نخواهیم نشست.گرچه دشمنان بخواهند از نظر فیزیکی افرادی را از ما بگیرند، این حرکتشان مسکوت است،اما بدانند شهادت شهدا قدرت به ملت می‌دهند و خون آنان در رگ تک تک مردمان مسلمان ما ساری و جاری بوده و ما قدرت‌مندتر می‌شویم. هیچ‌گاه خستگی بر این عزیزان غلبه نکرد، قطعاً خانواده‌ها خون و راه شهید عزیزشان با «قدرت، صلابت و ایستادگی» ادامه می‌دهند و ما نیز به‌عنوان سرباز و خادم در کنار ملت تلاش خواهیم کرد و تا فتح و پیروزی نهایی، انتقام خون شهدای رمضان دیواندره و شکست مزدوران و جیره‌خواران آمریکا در منطقه از پای نخواهیم نشست. منتظر خبر شهادت همسرم بودماز همسر شهید سلیمی در مورد خصوصیات شهید می‌پرسم که می‌گوید: یکی از بستگان و همسایه‌ها خبر شهادتش به من داد، خبر نداشتم شهید شده ولی آمادگی داشتم چون تنها آرزویش شهادت بود و همیشه از ما می‌خواست برایش دعا کنیم که به درجه عالی شهادت برسد.همسرم عملیات‌های زیادی شرکت کرده بود، فرمانده‌ای خستگی‌ناپذیر بود مرد میدان‌هایخطر و پیروزی‌های بزرگ، همیشه بعد از هر عملیاتی می‌گفت این بار هم شهادت قسمتم نشد تنها آرزویش شهید شدن در راه اسلام و انقلاب بود و بلاخره با زبان روزه به آرزویش رسید..می‌گوید: شجاعت، نترس‌بودن و دلیری و حرکت در راه رضای خدا از ویژگی‌های بارز شهید سلیمی بود، شهید بدون هیچ ترس و واهمه ای به دل دشمن می زد و در عملیات های مختلف سربلند بیرون می آمد.علم شهید بر زمین نمی‌مانداشک‌های حلقه بسته در چشمانش را به سختی مهار می‌کند نگاهش را به سمت عکس روی دیوار می‌چرخاند و می‌گوید؛ دو فرزند پسر از شهید به یادگار مانده است و قطعا به همراه فرزندانم هرگز اجازه نمی‌دهیم راه شهید ابتر بماندف دشمنان بدانند روزی فرزندان شهید سلیمی جای پدرشان را می‌گیرند و راهی که شهدا رفته‌اند همیشه پر رهرور باقی می‌ماند... همسر شهید سلیمی از مردم و مسئولان تنها یک خواسته دارد، انتقام شهید و همرزمانش را بگیرند و راهشان را ادامه دهند. شهادت با لب تشنه آرزوی شهید جعفر بوداز همسر شهید نظام‌پور هم می‌خواهم اگر امکان دارد برایمان از شهیدش بگوید: در حالی که محکم دست پسر کوچکش که قاب عکس پدرش و شهید سلیمانی را به سینه چسبانده می‌گیرد، می‌گوید: شهید جعفر، پاسداری از جنس خادم امام حسین(ع) بود، نمی‌توان عاقبتی جزء این را برای میدانداری هیئت‌های حضرت ابا عبدالله متصور شد. بزرگترین آزوی همسرم شهادت در راه خدا بود، همیشه می‌گفت می‌خواهم با لب تشنه با تاسی از اربابم به شهادت برسم و با لب تشنه هم به آرزویش رسید.حمیدرضا پسر شهید نظام‌پور هم از دلتنگی‌هایش برای پدرش می‌گوید: اینکه دلش سخت برای پدر تنگ شده اما هرگز برایش گریه نخواهد کرد..در حالی که تصویر پدر شهیدش را بیشتر و بیشتر بر سینه می‌فشارد می‌گوید: پدرم در راه آرمان‌هایش شهید شد هرگز برای از دست دادندش گریه نمی‌کنم مبادا دشمن مرا ضعیف ببیند، دشمنان ما بدانند اگرچه کوچک هستم، اما در کنار سایر فرزندان شهدا محکم و مقاوم ایستاده‌ام و  روزی اسلحه پدرم را بدست خواهم گرفت و راهش را با همان قدرت ادامه خواهم داد. شهادت آرزوی محمد بودرنج این مصیبت بزرگ خیلی زود شانه‌های مادر شهید را تا کرده است،از مادرانه‌هایش با محمد می‌گوید اینکه در احترام به خانواده سنگ‌تمام می‌گذاشت...سربازی‌اش که تمام شد خواست که لباس خدمت در سپاه را از تن بیرون نیاورد خیلی می‌ترسیدم راستش را بخواهید دلم به ماندش راضی نبود ولی تصمیمش را گرفته بود و لباس سبز خدمت را به تن کرد...همسرم سال‌ها پیش دار فانی را وداع گفته است و تنها دلخوشی‌ام فرزندان به ویژه محمدمن با شهادت غریبه نیستم محمد پایش را جای پای برادرم صادق، گذاشت برادری که در رکاب شهید مطهری و رجایی بود و در آن ایام به شهادت رسید، امروز محمدم را با افتخار تقدیم همان راه کرده‌ام و از خداوند می‌خواهم این هدیه را در ماه رمضان از ما قبول کنداست دومین فرزندم بود 10 شهریور سال 62 به دنیا آمد، رفتار و اخلاقش بسیار زیبا بود، کمک به نیازمندان و تلاش در راه رفع مشکلات آنها اولویت شهید بود..محمد در دیواندره زندگی می‌کرد و ما در سنندج این بود که بیشترین تماس ما تلفنی بود، صبح روزی که به شهادت رسید آشوب عجیبی همه وجودم را گرفته بود محمد که تماس گرفت کمی آرام شدم، عصر هنگام دخترم به سراغم آمد گفت: «خبر رسیده محمد مجروح شده است»!همانجا گفتم نه بخداوندی خدا محمد شهید شده است، اشک امان مادر شهید را می‌برد سکوت در بینمان حاکم می‌شود، کمی منتظر می‌مانم تا نفسی تازه کند برای این همه غمی که بر قلب مادرانه اش سنگین می‌کند بی‌تاب می‌شوم، عمق غم را می‌توان از چهره تکیده‌اش به خوبی درک کرد...البته من با شهادت غریبه نیستم محمد پایش را جای پای برادرم صادق، گذاشت برادری که در رکاب شهید مطهری و رجایی بود و در آن ایام به شهادت رسید، امروز محمدم را با افتخار تقدیم همان راه کرده‌ام و از خداوند می‌خواهم این هدیه را در ماه رمضان از ما قبول کند..برادرم جز یاران شهید بهشتی بود حتی در زمانی که دشمنان در دفتر حزب جمهوری اسلامی بمب‌گذاری کردند و  منجر به شهادت شهید بهشتی و 72 تن از یارانشان شدند صادق حضور داشت البته در آن زمان به شهادت نرسید و کمی بعدتر گروهک مجاهد برادرم را به شهادت رساند و بدنش را تکه تکه کرد..محمد می‌دانست شهید می‌شودمادر شهید محمد می‌گوید: سال‌ها بعد فرزندم گام در همان مسیر گذاشت، محمد از همان زمان که اسلحه را برداشت می‌دانست راهی که انتخاب کرده شهادت به دنبال دارد می‌گفت از خدا می‌خواهم شهادت را قسمتم کنند.می‌گفت «مادر من حتما شهید می‌شوم ولی از شما می‌خواهم غم به دل راه ندهید و دعایم کنید» این رضای خداوند بوده که روزی فرزندی را به من عطا کند و در ماه مهمانی خود در راه دفاع از کشور تقدیم شود از محمدم  2 پسر سه ساله و یک دختر 10 ساله به یادگار مانده است، برایشان دعا کنید تا رهرور پدرشان باشند. از مجروحیت در مریوان تا شهادت در دیواندرهپای حرف‌های خواهر شهید شکری هم می‌نشینم، او می‌گوید: من و محمد خواهر و برادر نبودیم دو دوست صمیمی بودیم، راهی که برادرم رفت راه پر افتخاری است که نصیب کمتر کسی می‌شود.نارحتی‌ام این نیست که محمد به شهادت رسیده و یا سایه پرمهر پدری‌اش از سر فرزندانش کم شده است چرا که این آرزوی قلبی برادرم بود که به شهادت برسد و به آرزویش رسید..کاش خدا تقدیر مرا هم بر همین قرار دهد و من هم بتوانیم چنین توفیق بزرگی را به دست آورم، شهادت حق محمد بود، انسانی که به واسطه خوش اخلاقی و مهربانیش محبوب دل خیلی‌ها بود..همیشه می‌گفت راهی را انتخاب کرده‌ام و امیدوارم خداوند شهادت را در این مسیر قسمتم کند، محمد در طول خدمت در درگیری‌های زیادی شرکت کرده بود در مریوان زمانی که با ضدانقلاب درگیر شده بودند ترکش می‌خورد ولی هرگز به ما نگفته بود.ماه‌ها بعد از این اتفاق در یک مراسم که در خدمت سرهنگ اسدی بودیم گفت خبر داری که محمد ترکش خورده و جانباز شده است، باورش برایم سخت بود اما واقعیت داشت، واقعیتی که وقتی از محمد پرسیدم با خنده گفت بابا چیز جدی نبوده! همین متفاوت بودند موجب شد محمد راه و جایگاه خود را گرفت. فرزند شهید بودن افتخار بزرگی استآتنا دختر 10 ساله شهید محمد شکری که همین چند لحظه پیش با خواندن دکلمه کوتاهی اشک همگان را سرازیر کرده، هم صحبتمان می‌شود و می‌گوید: اینکه فرزند شهید باشی حال خوشی دارد افتخار بزرگی که امروز من و برادرانم به برکت خون پاک پدرمان پیدا کرده‌ایم.خاطرات شیرین در کنار بابابودن هرگز از ذهن ما پاک نمی‌شود، دل‌هایمان در زمانی که به خانه می‌آمد و هم‌بازیمان می‌شد عجیب آرام می‌گرفت با آمدنش خانه پر از شادی می‌شد.ما را سوار ماشین می‌کرد و دور شهر را می‌گشتیم اگرچه این خاطرات شیرین دیگر برای ما تکرار شدنی نیست، اما با وجود اینکه سایه پر مهر پدر را از دست داده‌ایم اما دشمنان بدانند، که راه پدر شهید من و همه شهدای ایران عزیزمان پر رهرو است.دلدادگی‌های آتنا با پدر شهیدشآنقدر وسوسه دارم که بنویسم که نگو تو کجایی، پدرم آنقدر حسرت دیدار تو دارم که نگو بس که دلتنگ تو هستم آ؛نقدر بوسه به تصویر تو دادم که نگو جان من، حرف بزن امر بفرما پدرم آنقدر بی‌تو در این شهر غریبم که نگو ...پدر ای یاد تو آرامش من امشب از کوچه دلتنگی من می‌گذری جان من زود بیا بغلم کن پدرم آنقدر حسرت آغوش تو دارم که نگو، بخدا دلتنگم روبه رویم بنشینی کافی است همه دنیا به کنار گرچه از من دوری اما از دور تو را می‌بوسم.و اما....سلام بر شما که از نفس افتادید تا ما از نفس نیفتیم، سلام بر شما که بر خاک افتادید تا ما نیفتیم ،سلام بر شما که رفتید تا ما بمانیم و نماندید تا ما بمانیم، سلام بر تو ای شهید.سلام بر شما که کلام عشق گفتید و طریق دوست پیمودید در آرزوی باران، در خون خود جاری شدید و دشت عطشناک حیات را طی کردید، تا سرخی عشق را در بهار شقایق وسعت دهید. سلام ای اهالی خون، ای بیدهای مجنون، فصل بی تلاطم، اکنون، مدیون شماست، چقدر زیستن برای خانواده و همرزمانتان بی تبسمتان، دشوار است.این واقعیت است که شما راه میانبر و راه ساده رسیدن به خدا را به ما نشان دادید و ستاره ای در مسیر تاریک زندگیمان شدید تا راه را گم نکنیم.  نامتان بلند و یادتان پر روهرو باد.... ]]> تاريخ و حماسه Wed, 13 May 2020 14:45:06 GMT http://asremrooz.ir/vdcdkx0xjyt0jf6.2a2y.html ﻋﻠﯽ از ﭘﺎ اﻓﺘﺎد، ﺧﺒﺮ زﺧﻢ ﺳﺮش ورد زﺑﺎن ﻫﺎ اﻓﺘﺎد // آﺳﻤﺎن ﻫﺎ ﻟﺮزﯾﺪ، ﻧﺎﮔﻬﺎن وﻟﻮﻟﻪ در ﻋﺮش ﻣﻌﻠﯽ اﻓﺘﺎد http://asremrooz.ir/vdcevw8wfjh8v7i.b9bj.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز شب نوزدهم ماه مبارک رمضان اولین شب از لیالی قدر و شب ضربت خوردن مولی الموحدین یعثوب الدین امیرالمومنین علی بی ابی طالب علیه السلام می باشد. ضمن تسلیت این مصیبت عظما به ساحت قدسی حجت ابن الحسن العسکری ارواحنا فداه اشعار زیر را تقدیم شما خوبان می نماییم:#امیرالمومنین_ضربت_خوردنﻋﻠﯽ از ﭘﺎ اﻓﺘﺎدﺧﺒﺮ زﺧﻢ ﺳﺮش ورد زﺑﺎن ﻫﺎ اﻓﺘﺎدآﺳﻤﺎن ﻫﺎ ﻟﺮزﯾﺪﻧﺎﮔﻬﺎن وﻟﻮﻟﻪ در ﻋﺮش ﻣﻌﻠﯽ اﻓﺘﺎدروﺿﻪ ای ﺑﺮﭘﺎ ﺷﺪمصطفی در وسط ﺻﺤﻦ ﻣﺼﻠﯽ اﻓﺘﺎدﺗﺎ زﻣﯿﻦ ﺧﻮرد ﻋﻠﯽﮐﻨﺞ ﻣﺤﺮاب دﮔﺮ ﺣﻀﺮت زﻫﺮا اﻓﺘﺎدﯾﺎدی از فاطمه ﮐﺮدغرق خون ﺑﺮ روی ﺳﺠﺎده ﺳﺮش ﺗﺎ اﻓﺘﺎدﺑﻪ در ﺧﺎﻧﻪ رﺳﯿﺪﭘﯿﺶ ﭼﺸﻤﺎن ﺗﺮ زﯾﻨﺐ ﮐﺒﺮی اﻓﺘﺎدﺑﺎز ﻫﻢ زﺧﻢ زﺑﺎنﺑﺎر دﯾﮕﺮ ﺷﺮری در دل آﻗﺎ اﻓﺘﺎدﻫﻤﮕﯽ دﻟﮕﯿﺮﻧﺪﻣﺤﻨﯽ در دل ﻣﺮﻏﺎﺑﯽ درﯾﺎ اﻓﺘﺎدﺑﺴﺘﺮی ﭘﻬﻦ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺎد ﺑﺎغ ﮔﻞ اﻧﺴﯿه ی ﺤﻮرا اﻓﺘﺎدﻧﻪ ﻓﻘﻂ در ﮐﻮﻓﻪﮐﺮﺑﻼ ﻫﻢ ﻋﻠﯽ دﯾﮕﺮی از ﭘﺎ اﻓﺘﺎدإﺑﻦ ﻣﻠﺠﻢ آﻣﺪﺣﯿﺪری در دل دشمن تک و تنها اﻓﺘﺎدﺑﺎز ﻫﻢ ﺿﺮب ﻋﻤﻮدارﺑﺎ ارﺑﺎ ﭘﺴﺮی در دل ﺻﺤﺮا اﻓﺘﺎدﺑﺎز ﻫﻢ ﻓﺮق دو ﻧﯿﻢاز سر زﯾﻦ ﺑﻪ زﻣﯿﻦ اﮐﺒﺮ ﻟﯿﻼ اﻓﺘﺎدپدر از راه رسید ﺗﺎ ﺑﻪ زاﻧﻮ ﺑﮕﺬارد ﺳﺮش اﻣﺎ اﻓﺘادساعتی بعد از آنسر طفلی به روی شانه ی بابا افتادروضه در لفافه ستسیب سرخی بغل حضرت مولا افتاد ﻋﺎﺷﻘﯽ دردﺳﺮ اﺳﺖﻫﺮ ﮐﻪ ﻫﻢ ﻧﺎم ﻋﻠﯽ ﺷﺪ ﺑﻪ ﺧﻄﺮﻫﺎ اﻓﺘﺎدعلیرضا خاکساری#امیرالمومنین_ضربت_خوردنوقتی خبر رسید که مسجد سری شکستدر گوشه ای ز خانه قد دختری شکستباور نمیکند که علی را زمین زدندآن حیدری که با نگه ش خیبری شکستیاد مدینه کرد که در کوچه های شهردلبر مقابل نگه دلبری شکستهجمه شدید بود، چهل ضربه خورد دردر وانشد که زیر لگدها دری شکستدر پشت در که رفت زمین خورد و بعد از آنتا در شکست پهلوی مادری شکستاینجا اگر فقط سر و پهلو شکسته شدکرب و بلا ز نعل و سنان پیکری شکست ...وقتی عقیله دید که الشمر جالس ...افتاد و قد حیدری خواهری شکستحجم سه شعبه بیشتر از حجم حنجر استپاره نشد گلوی علی حنجری شکستخیره شده به دست کسی چشم ساربانحالا خبر رسید که انگشتری شکستوقتی که حرف لعل لب و خیزران رسیداز اهل خانواده دوباره سری شکستحسین ایزدی#امیرالمومنین_ضربت_خوردنتا تَرَک خورد سَرَش دُخترش اُفتاد زمیندست بگذاشت رویِ معجرش اُفتاد زمینبیشتر تیغ فرو رفت میانِ اَبروتا که از ضَرب علی باسرش اُفتاد زمینبه سرش خورد ولی پهلویِ او درد گرفتدید از ضربه ی در همسرش اُفتاد زمینکَس نفهمید که عباس چگونه آمدبارها تا بِرِسَد مَحضَرَش اُفتاد زمینخواست تا خانه یِ زینب رویِ پا راه رَوَددو قدم رفت ولی پیکرش اُفتاد زمیندخترش دید زمین خوردنِ بابایش رادخترش دید و....خودش آخرش اُفتاد زمینچقدر از رویِ تَل تا لبِ گودال دویدچقدر بینِ همه خواهرش اُفتاد زمینذوالجناح آه ببین نیزه ای او را هول داداز رویِ زین به زمین با سَرَش اُفتاد زمیندید پایین قدمهاش سَنان می خندیددید بالایِ سرش مادرش اُفتاد زمینحسن لطفی#امیرالمومنین_ضربت_خوردنصورت خیس خودش را طرف چاه گرفت آسمان تیره شد از بسکه دل ماه گرفت بر سر سفره کمی درد دل خود را گفتیک نفس گفت؛ ولی آینه را آه گرفت راه افتاد میسحا که نفس تازه کند زیر سنگینی گامش نفس راه گرفتخانه آوار شد و روی قدم هاش افتاداشک هی آمد و تا پای قدمگاه گرفتسمت در رفت ولی در به تقلّا افتاد و از این حادثه یک فرصت کوتاه گرفت درب بسته شد و قلاب به پهلوش گرفتروضه ای شد که دل حضرت درگاه گرفتباز هم روضۀ دیوار و در و یک مادر...باز با دختر خود ذکر "وا اُمّاه " گرفت لحظه ای بر در این خانه به زانو افتاد"اشکِ بر فاطمه" را توشۀ  این راه گرفتوقت رفتن شده بود و سحرش آمده بودپا شد و جلوه ی "یا فالق الاصباح" گرفترفت معشوق خودش را بکشد در آغوشرفت و وقتی که تنش حالت دلخواه گرفت بوسه ای زد به سرش تیغ و تنش آتش شد آتشی که به دل سنگ و پر کاه گرفتمثل زهرا به زمین خورد و به سجده افتادآنچنان که دل محراب  و دل ماه گرفتآه یک دست بر آن فرق شکسته که گذاشت خم شد و  دست به پهلوش به ناگاه گرفت پا شد و رو به مدینه شد و با فاطمه گفت عاقبت حاجت خود را اسدالله گرفترحمان نوازنی#امیرالمومنین_ضربت_خوردنمیان قبلۀ محراب ناله ها کردمبه هرقنوت برای همه دعا کردمبرای اینکه به وصل حبیبه ام برسمبه قلب سوخته هر شب خداخدا کردمگرفته مسجد کوفه شمیم تو زهراببین چه محشری از عاشقی به پا کردممیان گودی محراب تا زمین خوردمعجیب یاد تو و داغ کوچه را کردمتو گیر کردی و نام مرا صدا کردیببین به صورت خونین تو را صدا کردمعزیز من به تو گفتم که بی تو می میرمببین به عهد چهل ساله ام وفا کردمدلم زبس نگران نگاه زینب بوددوشانۀ حسینین خودم رها کردممحارمند کنون دور دخترم امااشاره جانب گودال کربلا کردمتمام شاخه گلانش به نیزه چیده شودبه پیش دیده زینب گلو بریده شودقاسم نعمتی#امیرالمومنین_ضربت_خوردنمی روی با فرق خونین پیش بازوی کبودشهر بی زهرا که مولا! قابل ماندن نبودبا وضو آمد به قصد لیلة الفرقت، علی!ابن ملجم در شب احیاء چه قرآنی گشودمسجد کوفه کجا، پشت در کوچه کجاضربت کاری که خوردی، یا علی! آن ضربه بوددور محرابت نمی‌بیند ملائک را مگر؟با چه رویی دارد این شمشیر می‌آید فرودساقیا در سجده هم جام شهادت می‌زنیاولین مستی که می‌خوانی تشهد در سجودکینه‌ای از ذوالفقارت داشت گویی در دلشتا چنین فرق تو را وا کرد شمشیرِ حسودرسم شد شق القمر کردن میان کوفیاناز همین شمشیر درس آموخت عاشورا، عموددر وداعت با حسین اشک تو جاری می‌شوددیده‌ای گویا از اینجا خیمه‌ها را بین دودبین فرزندانی اما این حسینت را غریبمی‌کشندش با لبان تشنه در بین دو رودبا یتیمان آمدم پشت سرای زینبتشیر آوردم پدر جان! دیر آوردم، چه سود؟قاسم صرافان#امیرالمومنین_ضربت_خوردنندارد قلبش آرام و شکيبیبه لب دارد عجب أمن يجيبی چه کردی با دل پر درد مولاغريبی، ای غريبی، ای غريبیغمش هر ديده را خونبار می‌کرد اگر ياد از در و ديوار می‌کرد براى خاطر زخم دلش بودکه با نان و نمک افطار می‌کرداسير رنج و غربت بود يک عمردلش لبريز حسرت بود يک عمرعلى حاجت‌روا شد امشب ای تيغکه بی‌تاب شهادت بود يک عمردل عالم از اندوهت لبالبنگاهی کن به بی‌تابی زينبتمام شهر دلتنگ است مولا!بخوان مولای يا مولای امشبیوسف رحیمی#امیرالمومنین_ضربت_خوردنمهمان من! حال خوشی امشب نداریبابای زینب! از چه دائم اشکباریعمری کنار سفره ات آرام بودمحالا کنار سفرۀ من بیقراری؟بابا بجان مادرم آرامتر باشهِی لقمه بر میداری و هِی میگذاریپیش منی، اما حواست جای دیگرانگار چشم از چشم زهرا بر نداریبر آسمان، خیره شوی با چشم گریانگویا که هردم مرگ را در انتظاریکاش این نمازِ صبح را با هم بخوانیممسجد مرو با این هوای اضطراریعمّامه را محکم اگر بر سر نَبندیبر معجرم دیگر نمانَد اعتباریامشب سرت یک ضربه خواهد خورد، اما هجده سرِ بر نیزه در راه است، آریمحراب اگر در خون شود امشب شناورگودال را دریای خون سازند، جاریزخمت هزار و نهصد و پنجاه، زخم استآیا پس از تو با حسینَت، نیست کاری؟کوفه ز یک تیغَش هزاران نیزه بارد تا نیزه بارانش نمانده، روزگاریما بار میبندیم از این شهر، امابر ناقۀ عریان رسد روزِ سواریما را چهل منزل اسیری می کشانندبی آنکه بگذارند جای سوگواریمحمود ژوليده ]]> تاريخ و حماسه Tue, 12 May 2020 14:11:31 GMT http://asremrooz.ir/vdcevw8wfjh8v7i.b9bj.html شکنجه به جرم روضه‌خوانی در شب‌های قدر http://asremrooz.ir/vdcgqx9xnak97q4.rpra.html به گزارش عصر امروز، کانال تلگرامی مرکز اسناد انقلاب اسلامی روایتی از روزه‌داری اسرا در گرمای طاقت‌فرسای اردوگاه‌ بعثی را منتشر کرد.مقاومت آزادگان در اسارتگاه‌های مخوف رژیم بعثی در سراسر عراق برگ زرین دیگری از تاریخ پرافتخار انقلاب اسلامی و سال‌های دفاع مقدس است. اما روزهای سخت و طاقت‌فرسای روزه‌داری در ماه مبارک رمضان تجربه‌ متفاوتی برای ایستادگی در مقابل بعثی‌ها بود.دکتر علی هادی‌تبار از آزادگان دوران دفاع مقدس در کتاب خاطرات خود با عنوان «شهر که آرام شد برمی‌گردم» که توسط موسسه فرهنگی هنری مرکز اسناد انقلاب اسلامی چاپ و منتشر شده، به روایت ماه مبارک رمضان در زندان‌های رژیم بعث می‌پردازد.هادی‌تبار در بخشی از خاطرات خود می‌نویسد: به زودی ماه رمضان فرا رسید. ماه رمضان سال شصت و سه با شروع تابستانی گرم مصادف شده بود. در واقع نخستین ماه رمضان در نخستین تابستان اسارت بود.فشار روز افزون عراقی‌ها، ضعف بدنی ناشی از بیماری‌ها، سوء تغذیه، و جراحت‌های به جا مانده از روزهای عملیات، نبود امکانات خنک‌کننده، و عادت نداشتن ما به محیط، همه‌ این‌ها عواملی بود که آن ماه رمضان، متفاوت‌ترین ماه رمضان عمر ما باشد.ماه رمضان بیش از هر چیزی فشار گرما و عطش طاقت اسرا را می‌گرفت. به‌طوری‌که نزدیکی‌های غروب که می‌شد، دیگر کسی نای راه رفتن نداشت. زیر سقف آسایشگاه با وجود پنکه‌ها کمی خنک‌تر بود، اما همچنان عراقی‌ها اجازه حضور بیش از ده نفر را در طول روز در آسایشگاه‌ها نمی‌دادند. در این ماه صف نوبت قرائت قرآن شلوغ‌تر و پررونق‌تر از گذشته بود.عصر که می‌شد بیشتر اسرا زیر سایه‌بان محوطه اردوگاه جمع می‌شدند تا بلکه قدری از حرارت خورشید در امان باشند. ولی عراقی‌ها همان را هم اجازه نمی‌دادند. با هر بار رفت و آمدشان باید از جا بلند می‌شدیم. فقط کافی بود اسیری کمی دیر از جای خود بلند شود، تا او را با همان زبان روزه به باد کتک بگیرند.هر روز بی‌صبرانه منتظر آمار عصر بودیم. حداقل در آسایشگاه از رفت و آمدهای بی‌مورد نگهبانان در امان می‌ماندیم و مجبور نبودیم پی در پی سر پا بایستیم، و زیر سایه سقف آسایشگاه و باد پنکه که تنها وسیله خنک‌کننده‌مان بود، لحظات پایانی روزهای بلند روزه‌داری در تیر ماه کمی ساده‌تر می‌گذشت.کوزه بزرگ آبی که داشتیم را از ابتدای صبح پر از آب می‌کردیم و گونی نم‌داری دور آن می‌پیچیدیم و زیر باد پنکه منتظر خنک‌شدنش می‌ماندیم، تا لحظه افطار لیوانی از آن آب به هر اسیر برسد.شب‌ها تا قبل از فرا رسیدن ساعت خاموشی اگر نوبتمان می‌رسید چند صفحه‌ای هم قرآن می‌خواندیم. کم‌کم به شب‌های قدر رسیدیم عراقی‌ها اجازه بیدار ماندن را به ما دادند ولی گفتند حق تجمع و عزاداری ندارید. هر کس در جای خودش می‌توانست بنشیند و نماز و دعایی و یا در صورت امکان قرآنی بخواند. یکی دو آسایشگاه را به خاطر برگزاری مراسم روضه‌خوانی در همان شب‌های قدر، به شدت کتک زدند تا آنجا که شلاق به یکی از چشمان اسیری از اهالی زنجان به نام محمدعلی کاظمی اصابت کرد و نابینایش ساخت. ]]> تاريخ و حماسه Tue, 12 May 2020 13:29:08 GMT http://asremrooz.ir/vdcgqx9xnak97q4.rpra.html کمین گرگ‌ها؛ واکاوی انفجار در خیابان «ناصر خسرو»ی تهران http://asremrooz.ir/vdch6iniv23n6vd.tft2.html به گزارش عصر امروز، با پیروزی انقلاب اسلامی ایران، بسیاری از گروهک‌ها که ماهیت اسلامی نظام جدید را برنمی‌تابیدند، خیلی زود در مقابل آن موضع‌گیری کردند. بعضی از این گروه‌های سیاسی با پیش‌گرفتن مشی مسلحانه به‌منظور باج‌گیری از نظام حاکم، دست به اسلحه برده و به اقدامات تروریستی متوسل شدند. البته حضور مردم در صحنه و حمایت مؤمنانه آنان از نظام اسلامی، همه گروهک‌های تروریستی را منکوب کرد. از جمله این گروه‌های تروریستی، سازمان مجاهدین خلق یا همان منافقین بود که از روزهای اول پیروزی انقلاب با در پیش گرفتن چهره منافقانه به باج‌خواهی و کارشکنی در مسیر حرکت نظام پرداخت. این گروه در نهایت با صدور اعلامیه‌ای سیاسی- نظامی در خرداد ۱۳۶۰ به صورت آشکار و گسترده دست به اسلحه برده و مقابل خواست و اراده ملت ایران ایستاد. ناکامی منافقین برای حضور در عرصه‌های سیاسی و اجتماعی جامعه در چند انتخابات انجام‌شده و ناتوانی آنان برای همراه‌سازی مردم با خود، کینه و نفرت‌شان از مردم و مسؤولان نظام را در پی داشت که آن را با انجام عملیات تروریستی خشونت‌بار به منصه ظهور گذاشتند. هر چند ترورها توسط منافقین از همان اولین روزهای پس از پیروزی انقلاب در اشکال گوناگون شروع شده بود اما پس از ماجراجویی ۳۰خرداد این گروهک، شکل گسترده و خشونت‌باری به خود گرفت. منافقین به دلیل نفوذ افراد خود در مناصب مختلف نظام، کشور را در سال ۱۳۶۰ آماج اقدامات ایذایی خود قرار دادند. تقابل نیروهای امنیتی نظام برای منافقین بسیار سهمگین و خردکننده بود؛ ضربه بزرگ به مرکزیت تشکیلات منافقین ۱۹بهمن۱۳۶۰ که منجر به هلاکت موسی خیابانی، فرمانده جوخه‌های ترور در داخل کشور و فرد دوم گروهک نفاق شد، برای ادامه حیات تروریستی این گروهک در داخل کشور بسیار تعیین‌کننده بود. در واقع خط خروج از کشور برای اعضای منافقین از همین زمان مطرح شد. سال ۱۳۶۱ برای منافقین بسیار ناگوار و مضمحل‌کننده رقم خورد. ضربه هولناک به تشکیلات اجتماعی منافقین، که تحت نظارت محمد ضابطی از سران ارشد منافقین بود، تقریبا تمام کادرهای اصلی آن را از بین برد. متعاقب آن مرداد همان سال ضربه نهایی به بخش روابط منافقین که خط ترور را در کشور پی گرفته بود، آنان را از ادامه حضور سازمان‌یافته و برنامه‌ریزی برای ترور تا حدود زیادی بازداشت؛ هر چند ترورهای بی‌هدف به‌منظور ایجاد فضای ناامن آن هم در شرایط جنگی کشور، همچنان از سوی منافقین پیگیری می‌شد. بر اساس آمارهای موجود، اوج ترورهای منافقین در سال‌های ۶۰ و ۶۱ بوده است. سال ۶۲ تنها ۳ مورد، سال ۶۳ تعداد ۲۲ مورد و در سال‌های ۶۴ و ۶۵ هر کدام ۱۰ ترور در استان تهران رخ داده است. طی سال‌های بعد از ۶۵ به دلیل متلاشی ‌شدن بخش بزرگی از شبکه ترور منافقین، آمار ترورها کاهش جدی می‌یابد و در هر سال به کمتر از عدد انگشتان یک دست نمی‌رسد. (سازمان مجاهدین خلق؛ پیدایی تا فرجام، ج۳، تهران، دفتر مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، ۱۳۸۵)* اقدامات تروریستی سال ۶۴سال ۱۳۶۴ تشکیلات منافقین با مسائل و مشکلات چندی درگیر بود. علی‌اکبر راستگو از مسؤولان جداشده منافقین در خاطرات خود به این نکته اشاره کرده و می‌نویسد: «... ۳ سال و اندی بود استراتژی مبارزه مسلحانه در شهرها به بن‌بست رسیده بود، در همین راستا سرنگونی کوتاه‌مدت حکومت اسلامی نیز به پرسش گرفته شده بود. عملیات درون‌شهری به صفر رسیده بود، تیم‌هایی که از کردستان به شهرها و مشخصا تهران اعزام می‌شدند، هنوز به محل مأموریت نرسیده، لو رفته، دستگیر یا نابود می‌شدند. اعضای سازمان تحلیل‌های سازمان را از اوضاع داخلی ایران دیگر قبول نداشتند، همین به پرسش گرفته ‌شدن استراتژی سازمان، تنش‌هایی را در درون سازمان ایجاد کرده بود...» (مجاهدین خلق در آیینه تاریخ، علی‌اکبر راستگو، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، ۱۳۹۰) گروهک منافقین درگیر موضوع بسیار سختی شده بود. اگر همچنان شکست‌های پی‌درپی استراتژی مبارزه مسلحانه شهری ادامه می‌یافت و علل آن مشخص می‌شد، ناچار انگشت اتهام بلافاصله و به‌طور مشخص به سوی مسعود رجوی به‌ عنوان تئوریسین و مدافع سرسخت مبارزه مسلحانه نشانه می‌رفت. بنابراین رهبری تشکیلات منافقین نیاز به یک عمل بزرگ (تروریستی) را در این شرایط بیش از هر چیز دیگری درک می‌کرد. از طرف دیگر واقعیت این بود که منافقین پس از سال ۶۰ حرکت آرام خود را به‌منظور عزیمت به عراق شروع کرده بودند و در سال ۱۳۶۴ حضور قابل توجهی در عراق داشتند، به‌گونه‌ای که سال بعد از آن سرکرده منافقین از پاریس به عراق عزیمت کرد و با اجازه صدام پایگاه‌های چندی در اختیار این گروهک در خاک عراق قرار گرفت. بنابراین لازم بود در شرایط جنگی که رژیم بعث عراق در تنگنا قرار گرفته بود، منافقین با توسل به اقدامات تروریستی و تضعیف روحیه رزمندگان ایرانی، در خوش‌خدمتی به رژیم بعث عراق سنگ تمام بگذارند.عامل دیگری که در شروع اقدامات تروریستی در سال ۱۳۶۴ قابل تعمق و توجه است، موضوع انقلاب ایدئولوژیک است. ازدواج خارج از عرف و شرع مسعود رجوی با همسر مهدی ابریشمچی به نام مریم قجر عضدانلو که از سال ۶۳ مطرح بود، سال ۶۴ به انجام رسید. این ماجرا زمزمه‌های نارضایتی اعضا را موجب شده بود. بنابراین از دید شخص مسعود رجوی، در چنین شرایطی وقوع یک عملیات تروریستی در اندازه‌ای که بتواند با ایجاد موج و فضاسازی، اذهان عناصر نفاق را منحرف سازد، بسیار مورد نیاز بود. * انفجار در خیابان ناصرخسرومجموعه علل و عوامل فوق، باعث شد منافقین برای چند اقدام تروریستی قابل توجه در داخل کشور برنامه‌ریزی کنند. متعاقب چند برنامه تروریستی دیگر- که در بعضی موارد قبل از اقدام کشف و خنثی شدند- ۲۲ اردیبهشت‌ماه ۱۳۶۴ ساعت ۸:۱۵ صبح، در ابتدای کوچه مروی واقع در خیابان ناصرخسرو بمب کار گذاشته‌ شده در صندوق عقب یک پیکان کرمی‌رنگ انفجار شدیدی را موجب شد. این بمب که مکانیزم عمل آن از نوع زمان الکترونیکی و با قدرت تخریبی ۵۰ پوند تی‌ان‌تی بود، باعث ویرانی و آتش‌سوزی یک ساختمان دو طبقه و یک کارگاه تولیدی پوشاک شد. در این حادثه ۹ نفر و به‌روایتی دیگر ۱۴ نفر (خبرگزاری میزان) از هموطنان بی‌گناه به شهادت رسیدند و ۴۵ نفر مجروح شدند. همچنین ۱۵ دستگاه اتومبیل و یک دستگاه اتوبوس شرکت اتوبوسرانی در آتش سوخت و به ۲۵ مغازه نیز آسیب وارد آمد (پایگاه خبری‌ ـ تحلیلی هابیلیان).این اقدام ددمنشانه منافقین در یکی از پرترددترین خیابان‌های تهران و در ساعات ابتدایی روز، عمق کینه و خباثت آنها را مشخص کرد. البته بر اساس اطلاعات به‌دست آمده و اعلام وزیر وقت اطلاعات حجت‌الاسلام ‌والمسلمین محمدی‌ری‌شهری، عاملان انفجار در ناصرخسرو ابتدا قصد داشتند بمب را جای دیگری منفجر کنند اما سرانجام آن را در خیابان ناصر خسرو در یک ماشین که به صورت دوبله پارک شده بود، رها می‌کنند و آنجا منفجر می‌شود. (روزنامه جمهوری اسلامی ۲۵/۲/۱۳۶۴)منافقین به سرعت برای فرار از زیر بار این اقدام تروریستی، بیانیه‌ای مجهول تحت عنوان گروهک «آریا» در روزنامه‌های کویتی «السیاسه» و «الانباء» منتشر کردند که طی آن گروهک سلطنت‌طلب آریا مسؤولیت این انفجار را به عهده گرفته بود. اما تحقیقات دستگاه‌های امنیتی نظام مطالب جدی‌تر و واقعی‌تری را عنوان می‌کرد. وزیر وقت اطلاعات با بیان اینکه مواد منفجره به‌ کار رفته در این حادثه از عراق و توسط ۳ نفر از عناصر منافقین به داخل کشور منتقل شده، بیان داشت: «گروه آریا که مسؤولیت انفجار اخیر ناصر خسرو را بر عهده گرفته یک گروه پوشالی و خیالی است و وجود خارجی ندارد و این منافقین، سلطنت‌طلب‌ها و رژیم عراق هستند که با همکاری هم دست به این جنایات می‌زنند. تمام بمب‌گذاری‌ها در نماز جمعه تهران، ناصر خسرو، خیابان دلگشا و تعدادی از بمب‌گذاری‌های دیگر که قبل از انفجار کشف و عوامل آن دستگیر شدند، در رابطه با همکاری رژیم عراق با منافقین و سلطنت‌طلب‌ها جهت خسته‌ کردن مردم و پذیرش صلح تحمیلی بوده است». (روزنامه جمهوری اسلامی ۲۵/۲/۱۳۶۴ و روزنامه اطلاعات ۲۵/۲/۱۳۶۴)* نتیجه اقدام تروریستی منافقیناقدام تروریستی منافقین باعث هوشیاری و تمرکز بیشتر نیروهای اطلاعاتی شد، به گونه‌ای که کشف خانه‌های تیمی آنان و دستگیری گسترده عناصر تروریست منافق را به‌دنبال داشت. بر اساس مصاحبه وزیر وقت اطلاعات پس از این اقدام تروریستی، به‌ دنبال ضربه‌ای که منافقین در تهران خوردند، در مجموع ۲ واحد عملیاتی از منافقین منهدم شدند که در این رابطه در یک تیم ۶ نفر دستگیر و ۲ نفر معدوم و در تیم دیگر ۴ نفر دستگیر شدند. همچنین اسلحه و مهماتی که از این عملیات‌ها کشف شد شامل نارنجک ۱۴ عدد، سلاح کمری ۴ قبضه، اسلحه ژ۳ و یوزی و تعداد زیادی مواد منفجره و یک دستگاه آرپی‌جی ۷ بود که قرار بود با آن خبرگزاری جمهوری اسلامی را مورد اصابت قرار دهند. در همین زمان در شهرستان‌ها نیز ۲۶ خانه تیمی و ۶ مغازه پوششی متعلق به شبکه نفاق در استان‌های مختلف کشور کشف شد و تعدادی در این رابطه دستگیر شدند. (روزنامه کیهان ۲۴/۲/۱۳۶۴)حرکت مذبوحانه منافقین بیش از آنکه نتایج قابل توجهی برای آنان به همراه داشته باشد، با اضافه شدن این اقدام تروریستی به سیاهه عملکرد آنان، بیشتر باعث ابراز انزجار و خشم مردم از تشکیلات منافقین شد. در واقع بسیاری از ترورهای گروهک نفاق فاقد ارزش عملیاتی بوده و صرفا در چارچوب استراتژی ترور و ایجاد فضای رعب و فعال کردن عناصر نفاق در داخل ایران و بهره‌برداری سیاسی ـ نظامی منافقین در عراق تفسیر شده است.از این تاریخ به بعد اقدامات تروریستی در داخل کشور بسیار محدود شد و با حضور مسعود رجوی در عراق، بیشتر فعالیت گروهک نفاق از استراتژی درگیری مسلحانه شهری و خط ترور، به تشکیل ارتش و آموزش نفرات به‌منظور حضور در خطوط مقدم جبهه‌های نبرد تغییر یافت؛ سرانجامی که به نبرد مرصاد و کشته شدن تعداد زیادی از عناصر گروهک منافقین در مرداد۱۳۶۷ انجامید. اگر نیروهای نظامی و امنیتی ایران در سال‌های آغازین دهه ۶۰ خانه به خانه و کوچه به کوچه دنبال تروریست‌های منافق می‌گشتند، مرداد ۱۳۶۷ خود منافقین به فضل و یاری خداوند به‌صورت یک‌جا گرد هم آمدند تا تقاص اقدامات تروریستی خود در به خاک و خون کشیدن ملت ایران را در طول سال‌های گذشته پس دهند. ]]> تاريخ و حماسه Tue, 12 May 2020 06:05:31 GMT http://asremrooz.ir/vdch6iniv23n6vd.tft2.html