سایت تحلیلی خبری عصر امروز - آخرين عناوين تاريخ و حماسه :: rss_full_edition http://asremrooz.ir/history Sun, 15 Sep 2019 10:29:17 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 {FILE_SERVER_DOMAIN}/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهیه شده توسط سایت عصر امروز http://asremrooz.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام سایت عصرامروز آزاد است. Sun, 15 Sep 2019 10:29:17 GMT تاريخ و حماسه 60 اخطار به یک فوتبالی برای اذان گفتن با صدای بلند! + عکس http://asremrooz.ir/vdcgu79x7ak9374.rpra.html به گزارش عصر امروز، نخبگان در هر کشوری، قطعا از سرمایه‌های بسیار گرانقدر و بی‌نظیر آن کشور محسوب می‌شوند. سرمایه‌هایی که موجب پیشرفت و تعالی جامعه، هموطنان و کشورشان خواهند شد. به همین دلیل برای مردم و مسئولین هرکشوری مورد احترام هستند...  اما آیا باید همیشه زمینه و امکانات برای فرد نخبه فراهم باشد تا بتواند فعالیت و کار کند؟ آیا اگر شرایط فراهم نبود، فرد نخبه می‌تواند از فعالیت و خدمت به کشور دست بردارد و حتی جلای وطن کند؟  آیا نخبگان جوانی در تاریخ معاصر ایران بوده‌اند که با عدم وجود شرایط و امکانات مناسب، وجود موانع بسیار بر سر راه و اهدافشان، دست از تلاش و فعالیت برنداشته باشند و موجب پیشرفت کشور هم شده باشند؟... و اینکه چگونه می‌توان به تصحیح تفکر غلط برخی از نخبگان جوان کشور درباره «ناامیدی به علت قدر نخبه‌ها را ندانستن!!!» و «آماده بودن شرایط و امکانات شرط فعالیت کردن نخبگان!» اقدام کرد؟  اینها سؤالاتی است که پاسخ آن را می‌توان به راحتی از دل زندگینامه سردار شهید «حسن غازی» استخراج کرد....  نخبه ورزشی شورای عالی انقلاب فرهنگی در «سند راهبردی کشور در امور نخبگان»، تعریف نخبه را این چنین بیان کرده است: «به فردی برجسته و کارآمد اطلاق می‌شود که در خلق و گسترش علم، فناوری، هنر، ادب، فرهنگ و مدیریت کشور در چارچوب ارزش‌های اسلامی اثرگذاری بارز داشته باشد و همچنین فعالیت‌های وی بر پایه هوش، خلاقیت، انگیزه و توانمندی‌های ذاتی از یک سو و خبرگی، تخصص و توانمندی‌های اکتسابی از سوی دیگر، موجب سرعت بخشیدن به پیشرفت و تعالی کشور شود، نخبه گفته می‌شود.» کتابی با محوریت زندگی شهید حسن غازی با نام «وقت اضافه» از سوی نشر نارگل منتشر شده است  یکی از شهدایی که می‌توان او را مصداق بارز فرد نخبه، آن هم با تعریف بالا دانست سردار شهید «حسن غازی» است.  او در سال ۱۳۳۸ در شهر اصفهان متولد شده بود. خانواده‌ای مذهبی داشت و دانش‌آموز درس‌خوانی بود. در کنار درس خوان بودن، به فوتبال هم خیلی علاقه داشت و بازیکن بسیار قابلی بود. در دوره دبیرستان ابتدا کاپیتان تیم فوتبال مدرسه شان شد و به دلیل برنده شدن تیم شان در مسابقات منطقه‌ای و استانی، و مهم‌تر از آن به نمایش گذاشتن قابلیت‌های فنی خود در این رشته، به تیم فوتبال نوجوانان سپاهان دعوت شد.  بعد از انجام چند بازی در تیم نوجوانان سپاهان، آنچنان درخشید که ابتدا کاپیتان تیم شد و سپس در جریان مسابقات قهرمانی تیم‌های نوجوان کشور، برای حضور در تیم ملی جوانان انتخاب شد.  البته حضور در لیگ حرفه‌ای و مشغول شدن به تمرینات، او را از سایر فعالیت‌هایش غافل نمی‌کرد. یکی از آن فعالیت‌ها رسیدگی به درس‌هایش بود. اما فعالیت دیگرش پیگیری امور مذهبی و مبارزاتی علیه رژیم پهلوی بود.  از آنجا که حسن آقا در خانواده‌ای مذهبی متولد شده بود، حضور در محافل مذهبی و مبارزاتی را از کودکی آغاز کرده بود، برای همین در همان سن نوجوانی برای سایر هم تیمی‌های خود، جلسات مخفی تشکیل می‌داد و ضمن دادن آموزش‌های قرآنی و مذهبی به دوستانش روحیه مبارزه با حکومت پهلوی را هم در آنها ایجاد می‌کرد.  مثلا رئیس شهربانی دزفول به سرپرست تیم نوجوانان اصفهان به‌خاطر اینکه «حسن آقا» صبح با صدای بلند اذان می‌گفت و دوستانش را برای نماز صبح از خواب بیدار می‌کرد، اخطار داده بود...  نخبه علمی توجه جدّی به درس‌ها و خوب درس خواندن در کنار سایر فعالیت‌ها، باعث شد که حسن آقا بعد از پایان دوره دبیرستان و بعد از شرکت در کنکور در رشته پزشکی دانشگاه اصفهان قبول شود.  اما قبول شدن او در دانشگاه با روزهای پیروزی انقلاب اسلامی همزمان شده بود. او در عین حال که حضور در کلاس‌های درس و یادگیری مطالب رشته پزشکی برایش خیلی مهم بود ولی حوادث کشور و نیاز انقلاب به حضور فعالانه در دفاع از نظام اسلامی را مهم می‌دانست. برای همین با شروع تحرکات ضدانقلاب در غرب کشور در سال ۵۸ درحالی‌که تازه سال اول دانشگاه بود، درس را رها کرد و بعد از طی یک دوره امدادگری در بیمارستان دکتر شریعتی اصفهان، برگه مأموریت گرفت و برای کمک به پاسداران و رزمندگان راهی کردستان شد. و اینها یعنی «حسن آقا» تشخیص می‌داد که برای تحصیل در رشته پزشکی، باید شرایط امنیت و آرامش برای همه فراهم باشد؛ و چون فراهم نبود، به جبهه رفت تا در حدّ توان خود شرایط را برای پیشرفت کشور آماده کند...  نخبه نظامی با شروع جنگ تحمیلی و تجاوز ارتش بعث صدام به خاک کشور، حضور او در جبهه‌ها تداوم پیدا کرد. اما به دلیل تغییر شرایط از بخش امدادگری به فاز نظامی وارد شد. آن‌وقت در یکی از عملیات‌ها مقادیر بسیار زیادی از توپ وتانک بعثیون به غنیمت نیروهای اسلام درآمد. اتفاقی که باعث شد، «حسن آقا» به فکر راه انداختن یک گردان توپخانه و ادوات جنگی برای سپاه بیفتد. عابدزاده در کنار شهید غازی  هوش سرشار او باعث شده بود که به فکر بیفتد با مهندسی معکوس روش عملکرد و حتی ساخت آن توپ وتانک‌ها را به دست بیاورد. کار را با حضور چند جوان نخبه و دغدغه‌مند مانند خودش شروع کرد. جوانانی چون «محمد آقایی»، «حسن طهرانی مقدم»، «محمدرحیم احمدی» و...  اینچنین توپخانه «جوادالائمه(ع)» که بعدها به گروه توپخانه و موشکی ۱۵ خرداد معروف شد، توسط حسن آقا شکل گرفت.  اما اینجا تازه اول ماجرا بود، آموزش فشرده ادوات موشکی در دو ماه و در سوریه؛ آموزشی که در حالت عادی دوره یک‌ساله دارد. برگشت به ایران و شروع به طراحی، ساخت و عملیات... در این مقطع حسن آقا به‌عنوان یک نخبه نظامی به سختی شرایط کار، حجم بالای کار و وظایف، نبود امکانات و بودجه و.... هیچ اهمیتی نمی‌داد و فقط به تکلیفش برای بالا بردن سطح دفاعی کشور فکر می‌کرد و برایش تلاش شبانه‌روزی می‌کرد...  تلاش‌های او و دوستانش، به علاوه کسب موفقیت‌های جدید در بخش توپخانه‌ای سپاه پاسداران ادامه داشت تا زمان به روز ۱۱ اسفند ۱۳۶۲.ش رسید. روزی که حسن آقا برای پاسخ دادن به حملات توپخانه‌ای دشمن، در عملیات خیبر در منطقه طلائیه حضور داشت و با اصابت‌ترکش‌های موشکی که در نزدیکی گروه آنها منفجر شد، به شهادت رسید. اما چون بعثی‌ها شکست را نزدیک می‌دیدند، منطقه طلائیه را به زیر آب بردند و به این شکل جسد سردار شهید «حسن غازی» مفقود شد و به عقب برنگشت.  شهید حسن غازی به‌عنوان یک جوان نخبه که در سه بخش ورزشی، علمی و نظامی درخشیده بود؛ هیچگاه منتظر فراهم شدن شرایط و حمایت مسئولان نمی‌ماند. بلکه با روحیه جهادی و انرژی فوق‌العاده‌اش شرایط را برای رسیدن به اهدافش تغییر می‌داد و زمینه را برای پیشرفت کشور فراهم می‌کرد.  به گزارش کیهان آنچنان‌که شهید طهرانی مقدم در وصف خصوصیات و روحیات او گفته است: «ماشاءالله از این انرژی! شهید [حسن] غازی که اصلا ما مسخ ایشان بودیم در اخلاق، در قدرت فرماندهی، در اخلاق محمدی(ص)، در آن سجایا با کرامت‌های بالای انسانی، یک گنج مخفیه بود ایشان. درّی بودند که در روی زمین می‌درخشیدند و زمین برای‌شان خیلی کوچک بود...ما در جنگ با شهید غازی تا لحظات آخر با هم بودیم که ما بی‌لیاقت بودیم و در واقع برگشت داده شدیم. البته «محمد آقایی» که در آنجا شهید زنده[شد]، «اعتصامی» جانباز شد و «حسن غازی» هم شهید شد.»  قسمتی از وصیت نامه شهید حسن غازی باید بنده خدا شد. بنده خدا شدن تو را از بند همه بندگی‌ها و از بندگی همه بنده‌ها آزاد می‌سازد. چون عبادت خدا آزادیبخش است و عبودیت او حریت می‌آورد. ببین اسیر چه هستی؟ شکم و غذا؟ شهوت و شهرت؟ خانه و خادم؟ نام و نان؟ زن و فرزند؟ زر و سیم؟ وابسته به هر چه که باشی به همان اندازه قیمت داری.  منابع: ۱- «با دستهای خالی»- خاطراتی از شهید حسن طهرانی مقدم- ، به کوشش مهدی بختیاری، نشر یازهرا(س)، چاپ اول ۱۳۹۴.ش ۲- «شقایق عاشق»- روایتهایی از زندگی سردار شهید حسن غازی»، نوشته زینب عطایی، نشر ستارگان، چاپ اول ۱۳۹۴.ش ۳- سند راهبردی کشور در امور نخبگان، شورای عالی انقلاب فرهنگی، مصوبه جلسه ۲۴۸، مورخ ۱۱/مهر/ ۱۳۹۱.ش ]]> تاريخ و حماسه Sun, 15 Sep 2019 05:26:53 GMT http://asremrooz.ir/vdcgu79x7ak9374.rpra.html شد شمر ز قتلگه برون، فهمیدم // آمد بسرم از آنچه می ترسیدم http://asremrooz.ir/vdch-6nii23n--d.tft2.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز عاشورای اهل بیت پیامبر اکرم صلی الله و علیه و آله از امروز تازه شروع می شود که اوج آن با غارت و اسارت خاندان امام حسین علیه السلام می باشد.و در این میان قلم و زبان از بیان داغ رفته بر دختر علی علیه السلام و صبر و تحمل این غافله سالار هر چه بگوید کم گفته است، چرا که مقام ایشان آن اندازه بلند است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) با آن عظمت و رفعت، ایشان را زینب به معنای آبروی پدر نام نهاده است.درد دل زینب   شد شمر ز قتلگه برون، فهمیدم آمد بسرم از آنچه می ترسیدم   با رفتن او به جستجویت رفتم دیدم تن بی سر ترا نالیدم   در قتلگهت قرار من رفت زدست رو سوی مدینه بی امان گرییدم   درد دل من زحد فزون شد وقتی انگشت بریده ات برادر دیدم   جای رخ چون مهت عزیز زهرا خونین رگ گردن ترا بوسیدم   تو گرمی جان من به دنیا بودی برخیز بتاب بر من ای خورشیدم   از بعد تو شد هجوم بر اهل حرم صد طعنه زدشمنان تو بشنیدم   آتش بزدند خیمه های حرمت باران شدم وبه خیمه ها باریدم   جان پسرت علی بیفتاد خطر مردانه برای حفظ او جنگیدم   در یاری کودکان وزنهای حرم بر طبق سفارشات تو کوشیدم   ای کاش به زیر نعل مرکبهاشان جای تن بی سر تو می خوابیدم   با اینکه مرا تو داده بودی خبرش صحبت زاسارت آمدو ترسیدم   سخت است اسارتم ولیکن باشد همراهی تو زروی نی امیدم   شاعر : اسماعیل تقوایی #حضرت_زینب   مانند سایه از سرم ای تاج سر ، مرو ما با هم آمدیم و تو بی همسفر ، مرو  تنها نه این که خواهر تو ، مادر توام از رفتنت به خاطر من درگُذر ، مرو  از کودکی برای تو بودم سپر ، حسین میدان جنگ می روی و بی سپر ، مرو  حالا که می روی کمی آهسته تر برو آتش به جان مزن تو از این بیشتر ، مرو  طفلت به خواب رفته و بیدار اگر شود بیچاره میکند همه را بی خبر ، مرو  لبها دو چوب خشک شده میخورد به هم این گونه از مقابل چشمان تر ، مرو  از آب هم مضایقه کردند کوفیان ای از تمام اهل حرم تشنه تر ، مرو  باشد نگاه تو به من اما دلت کجاست؟ هستی به یاد مادر و دیوار و در ، مرو  🔸شاعر: #سعید_خرازی بی سرپناه ، سایهٔ بر سر کجا روم با شمر و با سنانِ ستمگر کجا روم   همراه خواهرت شده چشمان پستِشان از ترس دستِ دشمن و معجر کجا روم   با گریهاش آخرش از دست می رود من با ربابِ بی علی اصغر کجا روم   درآتش خیام به صحرا دویده ایم از بغض شهر شام، برادر کجا روم   زد تازیانه لحظه محمل سواری است وقتی که نیست شانه اکبر کجا روم   #حامد_آقاییحضرت_زینب_س_ یاسر_مسافر  آنجا که اشک پای غمت پا گرفت و بعد  بغضی میان سینه من جا گرفت و بعد  وقتی که ذوالجناح بدون تو بازگشت این دخترت بهانه بابا گرفت و بعد  ابری سیاه بر سر راهم نشسته بود  ابری که روی صورت من را گرفت و بعد  انگار صدای مادری دلخسته می رسید  آری صدای گریه ی زهرا گرفت و بعد   همراه آن صدا تمامیِّ کودکان  ذکر محمدا و خدایا گرفت و بعد  هر کس که زنده بود از اهل خیام تو  مویه کنان شد و ره صحرا گرفت و بعد  دور از نگاه علمدار لشگرت آتش به خیمه های تو بالا گرفت و بعد  سرمست انتقام ولی بی نصیب تر پس معجر از سر زنها گرفت وبعد * ((پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل)) #حضرت_زینب_س_ نترس دختر خوبم  خداکه هست هنوز کنار عمه برای تو جا که هست هنوز  نترس عزیز دلم گرچه راه تاریک است سر حسین تو بر نیزه ها که هست هنوز  ببین که بر سر آن نیزه یک قمر بالاست سر عمو است نگهبان ما که هست هنوز  برای پیکر بر خاک مانده ی بابات کفن اگر که نشد بوریا که هست هنوز  خدا کند به همین نیزه ها بماند سر تنور مانده و تشت طلا که هست هنوز  گلایه میکنی از درد گوش و سیلی ها بدان که آبله و زخم پا که هست هنوز  به شام می روی عمه خدا به خیر کند خرابه مانده و ظرف غذا که هست هنوز  تو دختر زهرایی قوی بمان عمه به پیش روی تو صد کربلا که هست ]]> تاريخ و حماسه Wed, 11 Sep 2019 05:43:55 GMT http://asremrooz.ir/vdch-6nii23n--d.tft2.html ابالفضل یعنی که مولا علی // صد و سی و سه مرتبه یاعلی http://asremrooz.ir/vdcd9j0xnyt09k6.2a2y.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز شب تاسوعای حسینی رسید. تاسوعا متعلق به باب الحوایج الی الله عباس ابن علی علیهما السلام می باشد. عباسی که امام  سجاد علیهما السلام در وصفش چنین فرموده اند: رَحِمَ‏ اللَّهُ‏ الْعَبَّاسَ‏ فَلَقَدْ آثَرَ وَ أَبْلَی وَ فَدَی أَخَاهُ بِنَفْسِهِ حَتَّی قُطِعَتْ یَدَاهُ فَأَبْدَلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ‏ بِهِمَا جَنَاحَیْنِ یَطِیرُ بِهِمَا مَعَ الْمَلَائِکَةِ فِی الْجَنَّةِ کَمَا جَعَلَ لِجَعْفَرِ بْنِ أَبِی طَالِبٍ وَ إِنَّ لِلْعَبَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی مَنْزِلَةً یَغْبِطُهُ بِهَا جَمِیعُ الشُّهَدَاءِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ.خدا حضرت عباس را رحمت کند! حقا که امام حسین را بر خویشتن مقدم داشت و جان خود را فدای آن حضرت نمود تا اینکه دستهای مبارکش قطع شد. خدای مهربان در عوض دستهای عباس‏ علیه السّلام دو بال‏ به وی عطا کرد تا بوسیله آنها در بهشت با ملائکه پرواز نماید. کما اینکه این نعمت را نیز به جعفر بن ابی طالب عطا کرد. عبّاس را نزد خداوند منزلتی‏ است ‏که در روز قیامت همه‏ شهیدان بر آن رشک‏ می ‏برند. حضرت اباالفضل العباس(علیه السلام)  🔻حسن لطفی  علیُ مع‌الحق و حق با علیست که ماکو ولی ، بعدش الا علیست محمد علی است و زهرا علیست که کارِ خدا دستِ مولا علیست  علی گویم و گفته‌ام بارها چه کم باشد اینگونه بسیارها   علی جلوه‌ای کرد و تکرار شد علی عازمِ قلبِ پیکار شد علی بارِ دیگر که کرّار شد علی شد جوان و علمدار شد  ابالفضل یعنی که مولا علی صد و سی و سه مرتبه یاعلی   فقط اوست تیغّ دو دَم میزند و مانندِ حیدر عَلم میزند همینکه به میدان قدم میزند چپ و راست را هِی بهم میزند  به پیشانیش نقشِ زردِ علیست که این دستمالِ نبرد علیست   اگر اینچنین عزمِ میدان کُنَد پیشمان شوند و پریشان کُنَد حرم را پِیِ خود رجز خوان کُنَد زَنَد ضربه و یاحسن جان کُنَد  زَنَد باحسین و زَنَد باحسن کِشد یاحسین و کِشد یاحسن   میانِ حرم مرکبِ کودکان به میدان ولی کوهِ آتشفشان میانِ حرم خادم این و آن به میدان ولی مَردِ تیغ و کمان  رقیه از این دوش سر برنداشت که از دوشِ او جایِ بهتر نداشت   امیر است و آواره زینب است کفیل است و بیچاره زینب است ولی او فقط چاره زینب است بگو که همه کاره زینب است  همیشه حرم را بهم میزند  که دل میبرد تا قدم میزند   اگر خیلِ مژگانِ گیرا نبود اگر برقِ چشمانِ آقا نبود و اینقدر خوش قدّ و بالا نبود چه میشُد که اینقدر زیبا نبود  ببین آخر از دور چشمش زدند خدایا چه بدجور چشمش زدند   نشان داد چشمانِ خود را به آب لبِ خشک و سوزانِ خود را به آب و نوزادِ بی جانِ خود را به آب فرو کرد دستانِ خود را به آب  پُر از آب شد مَشکِ آب آورش خجالت کشید از دو دستِ تَرَش   به سویِ حرم راه طفلان گرفت که از بارشِ تیر باران گرفت دو بازویِ او تیغِ بُران گرفت ولی مَشک را او به دندان گرفت  نَفَس زد به تاب آمدم صبر کن که خانم رُباب آمدم صبر کن   شد از تیرها خریدار پشت که خَم شد به مَشک و پدیدار پشت شده زیرِ رگبار خونبار پشت به مقتل نوشتند شد خار پشت  ولی حیف تیری به مَشکش نشست و تیرِ دگر قابِ چشمش شکست   چه شد حرمله روی زانو نشست که تیرش میانِ دو اَبرو نشست نوکِ نیزه‌ای سمتِ پهلو نشست عمودی به سر خورد و بر او نشست  عمو از سرِ زین زمین ریخت ریخت  سپاهی سرش از کمین ریخت ریخت   سر و وضعِ او را بِهَم ریختند به نیزه عمو را بِهَم ریختند به تیغی گلو را بِهَم ریختند کشیدند و مو را بِهَم ریختند  حرامی همه پشتِ هم آمدند پس از او ارازل حرم آمدند   پس از او دلِ زارِ خواهر شکست یتیمی زمین خورد و از پَر شکست و سیلی چنان خورد که سر شکست که دندان شیریِ دختر شکست  یتیمی عمو گفت او را زدند چه کج رویِ نیزه عمو را زدندحضرت اباالفضل العباس(علیه السلام)  🔻محسن عرب خالقی  عطش از خشکی لب‌های تو سیراب شده آب از هُرم ترک‌های لبت آب شده  بعد از آنی که تو لب‌تشنه عطش را کشتی تشنه لب ماندن ساقی همه‌جا باب شده  بعد افتادن عکس تو در آیینۀ آب برکه از شوق رخت خانۀ مهتاب شده  این فرات است که از درد غمت ای دریا بس که پیچیده به خود یکسره، گرداب شده  تب و تاب حرم از تشنگی و گرما نیست دل اهل حرم از داغ تو بی‌تاب شده  تیرها رو به سوی چشم تو خواندند نماز همه گفتند که ابروی تو محراب شده  صحنه‌ای که کمر کوه شکست از غم آن عکس تیری‌ست که در دیدۀ تو قاب شده#حضرت_عباس    کارِ ما شد از جفایِ خارها پیچیده تر در دلم شد حسرتِ دیدارها پیچیده تر  بعدِ تو طوفان به سمتِ خیمه ها خواهد رسید می شود حالِ همه گلزارها پیچیده تر  کوچکت کردند بدرها شمشیر و تیغ و نیزه ها پس گره خورده به کلِّ کارها پیچیده تر  رفتی و اصلأ نگفتی باخودت..وضعِ حسین می شود بی یار وبی سردارها پیچیده تر  نوکری کردی..نصیبت شد برادر گفتنم مادرم آمد..شد این اسرارها پیچیده تر  بعدِ از این سبِّ علی و فاطمه خواهند کرد بعد از این قطعاً شود انکارها پیچیده تر  می کند با دستِ خود رَختِ اسارت را به تن سهمِ خواهر می شود آزارها پیچیده تر  بر سرِ نیزه من وتو شاهدِ غم می شویم کارِ زینب بر سرِ بازارها پیچیده تر  الامان از چشمِ نامحرم..امان از بیکسی دردِ ناموس ست در انظارها پیچیده تر  ای علمدارِ رشیدم باز یک قولی بده تا شوی بر نی چنان قهّارها پیچیده تر  چشمِ خود را لحظه ای هم بر رخِ زینب نبود باز هم اعجاز کن چون یارها پیچیده تر  رویِ نی یا که سلامت،حفظِ زینب با شماست هست کار ِ حیدرِ کرّار ها پیچیده تر #حضرت_عباس    شرمنده ام نشد که بمانم کنارِ تو تسکین شوم برایِ دلِ بی قرارِ تو  اشکِ رقیه دیدم و گفتم که میشوم  مرهم به زخم های دلِ غُصِّه دارِ تو  رفتم فُرات را به حضورت بیاورم  تیری به مَشک خورد و شدم شرمسارِ تو  این نیزه ها نذاشت که با خود بیاورم  آبی برایِ کودکِ چَشم انتظارِ تو  تا پایِ دشمنان نرود سمتِ خیمه ها  دست و سر و تمامِ تَنم شد حصارِ تو  با ذکر یا أخا تو به بالینم آمدی  با این حساب من شده ام از تبارِ ت#حضرت_عباس نه آن طاقت که برگردم تنت بر جای بگذارم نه قوت تا که جسمت را ز روی خاک بردارم  الا ای مونس تنهائیم در بین دشمنها چگونه در میان دشمنان تنهات بگذارم  مخور غم گر قیامت متصل گردیده بر سجده که پیش تیر دشمن من رکوعش را بجا آرم  تو بعد از من نماندی تا تنم از خاک برداری مرا مهلت نباشد تا تو را بر خاک بسپارم  اگر تا صبح محشر در کنار کشته ات باشم به هر زخمت هزاران بار جای اشک خون بارم  جراحات تنت آنقدر بسیارند، عبّاسم که ممکن نیست زخمت را بشویم یا که بشمارم  چنان بی تو به چشمم ملک هستی تیره گردیده که گوئی روز روشن آسمان را دود پندارم ]]> تاريخ و حماسه Sun, 08 Sep 2019 13:56:52 GMT http://asremrooz.ir/vdcd9j0xnyt09k6.2a2y.html گل نازم بخواب لالالالایی // بخواب عمر رباب لالالالایی http://asremrooz.ir/vdchv6niw23n-md.tft2.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز هفتم محرم حزن عجیبی دارد زیرا به نام شش ماه ای خورده است که با دستان کوچکش گره های بزرگی را باز می کند.علی اصغر یعنی بزرگترین سند مظلومیت  باب الحوائج حضرت علی اصغر علیه السلام، یعنی درخشانترین چهره کربلا، بزرگترین سند مظلومیت و معتبرترین زاویه شهادت ...چشم تاریخ، هیچ وزنه ‏ای را در شهادت، به چنین سنگینی ندیده است.حضرت علی اصغر علیه السلام گر چه طفل رضیع و کودک کوچکی است، اما او را «باب الحوائج» می ‏دانند، زیرا مقامش نزد خدا والاست.و در زیارت ناحیه مقدسه از قول امام زمان عجل الله تعالی درباره این کودک شهید آمده است: «السلام على عبد الله بن الحسین،الطفل الرضیع،المرمى الصریع،المتشحط دما،المصعد دمه فى السماء،المذبوح بالسهم فى حجر ابیه،لعن الله رامیه حرملة بن کاهل الأسدى وذویه...» سلام بر عبد الله پسر حسین، کودک شیر خوار تیر خورده‌، به زمین افتاده‌، به خون غلتیده، که خونش به آسمان بالا رفت و در آغوش پدرش به وسیله‌ تیر ذبح شد...#حضرت_علی_اصغر   چه رخ داده بین سپاه عدو که هر کس به شکلی کند گفتگو  یکی گفت آمد چها بر سرش حسین آمده با علی اصغرش  یکی گفت ریزد سرشک از دوعین  به زانو در آمد در آخر حسین  یکی گفت معلوم شد بر همه غریب است خیلی گل فاطمه  یکی گفت ماه تراب آمده به دنبال یک جرعه آب آمده  یکی گفت با حرمله اینچنین سپیدی زیر گلو را ببین  یکی گفت این غنچه پژمرده است لبش از عطش بد ترک خورده است  یکی گفت نشکفته پرپر شده یکی گفت این جوجه بی سر شده  یکی گفت پاشیده شد حنجرش یکی گفت وای از دل مادرش   یکی گفت قلبم شد از غم کباب دم خیمه استاده مامش رباب  یکی گفت شه از چه حیران شده ؟ عزیز پیمبر پریشان شده  یکی گفت رنگ از رخ او پرید حسین از عیالش خجالت کشید  یکی گفت آتش به دلها زنم سر کوچکش را به نی ها زنم  🔸شاعر: #محمود_اسدی#حضرت_علی_اصغر   چشم آسمانی اش هزار قمر داشت زیر پا به جای خاک دُر و‌گهر داشت   شاهزاده بود و در برابر دشمن در نگاه خود نوید صبح ظفر داشت  سینه سپر کرده بود در دل میدان او نوه ی شیر بود و میل خطر داشت  مثل علی بی زره به معرکه می رفت حیدر کرار دگر بود ....جگر داشت  مثل عمو رفت به دیدار سه شعبه  باز هر چه بود علمدار سپر داشت   حرمله ای کاش تو را ذبح نمی کرد کاش که از غربت حسین خبر داشت  🔸شاعر: #احسان_نرگسی_رضاپور #حضرت_علی_اصغر   زندگی برگشته؛ با هوی مسیحایی که نیست آب، آورد از فراتِ خشک، سقایی که نیست  چشم‌هایش گرم شد؛ گهواره می‌خواهد چه کار ؟! طفلکم خوابیده، روی دست بابایی که نیست  دوختم پیراهنِ یک‌سالگی را پیش پیش دلخوشم امروز، با رویای فردایی که نیست  تا بغل وا می‌کنم، با شوق، سویم می‌دَود ایستاده روی پای خویش، آن پایی که نیست  لای‌لایی؛ خنده؛ بابا گفتنش؛ یا گریه‌اش گوش‌هایم پر شده با این صداهایی که نیست  باز هم باران گرفت و مشک‌هایم آب شد از عطش می‌ترسم از روز مبادایی که نیست  اشک‌هایم رود‌ شد تا که نمیرد ماهی‌ام می‌رود این رود، در آغوشِ دریایی که نیست   هر شبم با فکر مادر بودنم سر می‌شود خون شده چشمانم از کابوسِ رویایی که نیست  زندگی بعد از علی دیگر برایم مردگی‌ست قبر این بی‌شیرخوار آنجاست، هر جایی که نیست  مرده‌ام در کربلا؛ در روز عاشورای سرخ زنده‌ در دنیای رویاهام، دنیایی که نیست  🔸شاعر: #رضا_قاسمی #حضرت_علی_اصغر   ازحرم طفل رباب ِتازه ای برخاسته شال بسته، با نقابِ تازه ای برخاسته  گرچه افتادند رویِ خاک ها خورشیدها تازه مغرب، آفتابِ تازه ای برخاسته  باد دارد از مسیر ِ چشمهایش می وَزَد لاجرم بویِ شرابِ تازه ای برخاسته  بیشتر شد تشنگی ها، او خودش  آب، آب بود پشتِ پایش آب…آبِ تازه ای برخاسته  با همه پیغمبران، پیغمبری ام فرق کرد رویِ دستم یک کتابِ تازه ای برخاسته  آن همه لبیک گفتن یکطرف، این یکطرف پرسش ِ ما راجوابِ تازه ای برخاسته  ریخت برهم لشگری را تاکه بر دستم رسید با حضورش بوترابِ تازه ای برخاسته  زود یا خوابش کنید و یا مُراعاتش کنید تازه این کودک زخوابِ تازه ای برخاسته  این بلاتکلیفی ام ازناتوانی نیست نیست تیر با یک پیچ و تابِ تازه ای برخاسته  گردنی که خشک باشد آخرش این میشود تیر هم که باشتابِ تازه ای برخاسته  روی این دستم تنش؛ برروی این دستم سرش آه بفرستم کدامش را برای مادرش  🔸شاعر: #علی_اکبر_لطیفیانزمزمه  شیرازی  تو خیمه ها گشتم ولی نمونده آبی چه کار کنم مادر برات یه کم بخوابی  پسرکم      آروم بگیر      لالالالایی من ندارم یه  قطره شیر   لالالالایی  گل     نازم بخواب         لالالالایی بخواب     عمر رباب      لالالالایی  لالالالا  لالا   لالایی اصغر  بیهوش شدی یا بازی  چشماتو بستی ناخن بکش معلوم بشه که زنده هستی   چه آرزوهایی  داره تو  سینه مادر  بزرگ بشی  دومادیتو  ببینه مادر  گل   نازم   بخواب      لالالالایی بخواب  عمر  رباب      لالالالایی  لالالالا  لالا  لالایی اصغر   غصه نخور علی عموت یه پهلوونه میره و ان شاالله برات آب میرسونه  پسرکم‌    آروم بگیر    لالالالایی من ندارم یه قطره شیر لالالالایی  لالالالا   لالا   لالایی اصغر ]]> تاريخ و حماسه Sat, 07 Sep 2019 07:15:45 GMT http://asremrooz.ir/vdchv6niw23n-md.tft2.html دستمو رها کن عمّه / بذار تا برم تو گودال / عمو بی یاور و یاره / ببین که سرش هست جنجال http://asremrooz.ir/vdcaaanui49nie1.k5k4.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز شب پنجم ماه محرم شب عبدالله یتیم حسن ابن علی علیهم السلام است.حضرت عبدالله، فرزند امام حسن علیه‌السلام و برادر حضرت قاسم بن‌الحسن است. سن او را از 9 تا 11 سال نوشته‌اند. در زمان شهادت حضرت، اختلاف است. بعضی نیز گفته‌اند زمانی که ابی عبدالله علیه‌السلام از اسب به زمین افتاد و هنوز مشغول نبرد پیاده بود که برای رفع خستگی، اندکی ایستاد. لشکر هم چند دقیقه صبر کردند ولی با نهیب شمر ملعون دوباره بر آن حضرت حمله‌ور شدند و محاصره‌اش کردند. در این حال عبدالله بن حسن علیه‌السلام که خُردسال بود از خیمه خارج شد. حضرت زینب علیها سلام دوید و دستش را گرفت، اما هرچه خواست او را در خیمه نگه دارد، عبدالله آرام نمی‌گرفت و راضی نمی‌شد و می‌گفت: «به خدا دست از عمویم برنمی‌دارم. هر جا که او رفته، من هم می‌روم.» صدای شیون از حرم بلند شد. امام علیه‌السلام که بر اثر عطش و جراحات و سختی نبرد، دچار ضعف شده بود، روی خاک نشست. عبدالله دستش را از دست عمّه‌ کشید و دوان دوان خود را به عمو رساند. وقتی رسید که دید ابجر بن کعب از بالای زین خم شده با شمشیر قصد قتل عمویش را دارد. فریاد زد و فرمود: «وَیْلَکْ یَابْنَ الْخَبیثَهُ، أتَقْتُلُ عَمِّی؟ وای بر تو ای حرامزاده! آیا می‌خواهی عموی مرا بکشی؟» آن نانجیب شمشیر را فرود آورد و به دست عبدالله رسید و دستش قطع شد و به پوست آویخت. عبدالله فریاد کشید: «یااُمَّاه» ای مادرم و بعد گفت: «عموجان! مرا دریاب.» امام علیه‌السلام او را در آغوش كشيد و به سينه چسباند و فرمود: «فرزند برادرم! بر آنچه پیش می‌آید صبر کن. این سختی‌ها را به حساب خدا بگذار و خدا تو را به پدران صالحت ملحق می‌سازد.»رها کن عمه مرا باید امتحان بدهم  رسیده موقع آنکه خودی نشان بدهم   رها کن عمه مرا تا شجاعت علوی  نشان حرمله و خولی و سنان بدهم   دلم قرار ندارد در این قفس باید  کبوتر دل خود را به آسمان بدهم   عمو سپاه حسن می رسد به یاری تو  من آمدم که حسن را نشانتان بدهم   عمو شلوغی گودال بیش از اندازه است  خدا کند بتوانم نجاتتان بدهم   سپر برای تو با سینه می شوم هیهات  اگر به نیزه و شمشیرها امان بدهم   مگر که زنده نباشم که در دل گودال  اجازهء زدنت را به کوفیان بدهم   من آمدم که شوم حائل تو با عمه  مباد فرصت دیدن به عمه جان بدهم   عمو ببین شده دستم ز پوست آویزان  جدا شود چو علمدار اگر تکان بدهم   کسی ندیده به گودال آنچه من دیدم  عمو خدا نکند من ز دستتان بدهم   صدای مرکب و نعل جدید می آید  عمو چگونه خبر را به استخوان بدهم   فقط نصیب من و شیرخواره شد این فخر  که روی سینۀ مولای خویش جان بدهم   عزیز فاطمه انگشتر تو را ای کاش  بگیرم و خودم آن را به ساربان بدهم   برای آنکه جسارت به پیکرت نشود  خودم لباس تنت را به این و آن بدهم   #حضرت_عبدالله_بن_حسن علیه السلام #مهدی_مقیمیحضرت عبدالله بن الحسن (علیه السلام)  🔻علی اکبر لطیفیان  کشته‌ی دوست شدن در نظر مردان است  پس بلا بیشترش دور و بر مردان است   یازده ساله ولی شوق بزرگان دارد  در دل کودک این‌ها جگر مردان است   همه اصحابِ حرم طفل غرورش هستند  این پسربچّه‌ی خیمه پدر مردان است   بست عمّامه همه یاد جمل افتادند  این پسر هرچه که باشد پسر مردان است   نیزه بر دست گرفتن که چنان چیزی نیست  دست بر دست گرفتن هنر مردان است   بگذارید «حسن» بودن او جلوه کند  حبس در خیمه شدن بر ضرر مردان است   گرچه «ابنُ‌الحسنم»؛ پُر شدم از ثارالله  بنویسید مرا «یابنَ‌اباعبدالله» #شب_پنجم_محرم_حضرت_عبدالله_ابن_الحسن_علیه‌السلام   *غزل اول پیش از شهادت   بر رویِ خاک بال و پَرِ خویش میزند  دارد دوباره او به سرِ خویش میزند   طفلِ یتیم حسِ یتیمی نداشته  حالا عجیب بر جگرِ خویش میزند   جانِ عمو نه ، جانِ پدر او شنیده بود  خود را به خاطرِ پدرِ خویش میزند   عمه رها نمی‌کند و طفل دائما  بوسه به دستِ همسفرِ خویش میزند   عمه هم از حرارتِ او داد می‌کشید  از آتشش به دور و بَرِ خویش میزند   با التماس گفت ببین خورد بر زمین  دارد به خاکها کمرِ خویش میزند   صیاد آمده است و با هرچه نیزه هست  بر رویِ صیدِ محتضرِ خویش میزند   از هر قبیله طایفه‌ای ریخت بر سرش  یک پیرمرد با پسرِ خویش میزند   عمه نگاه کن چقدر روی صورتش  یک نانجیب با سپرِ خویش میزند   عمه حریفِ بی کسی او نمی‌شود  از بسکه ناله از جگرِ خویش میزند - -  از دور دید دست سپر شد ولی کسی  دارد به دست او تبرِ خویش میزند  (حسن لطفی ۹۵/۰۷/۱۵)   **غزل دوم بعد از اُفتادن در آغوش عمو       ‌‌‌‌‌* * * چسبیده است سینه به سینه به دلبرش  اُفتاده است پیکرِ او رویِ پیکرش   رویِ هزار و نُهصد و پنجاه زخم بود  از تیغ و داس و نیزه و خنجر سراسرش   اُفتاد و نیزه‌ها همه رفتند در تَنَش  بیرون زدند یک یکَش از سمتِ دیگرش   یک بال که جدا شده اُفتاده یک طرف  یک بال هم که سخت شکسته است با پرش   در گوشِ او عمو چقدر گفت جانِ من  او هم جواب داد عمو جان با سرش   اُفتاده است رویِ عمو ، باز می‌زنند  دَرهَم کنند تا دو بدن را در آخرش   اینبار هم سه‌شعبه و ای وای حرمله  نزدیک شد درست زَنَد زیرِ حنجرش   پاشید خونِ گرمِ گلو وای بر عمو  می‌ریخت از محاسنِ سرخِ مطهرش   از سمت پا گرفت کسی طفل را کشید  از سمت سر نشست حرامی ، به خنجرش   تاکه حسین زجر کِشَد پیشِ چشم او  اول زدند و بعد نشستند بر سرش  - -  فهمیده‌اند مادرِ او بین خیمه هاست  سر را گرفت و رفت به دنبالِ مادرش  ‌  حسن لطفیغزل مصیبت حضرت عبدالله بن الحسن(ع) #شاعر_مجتبی_صمدی_شهاب   من آمدم عمو نگرانی برای چه؟ فکر خیام و فکر زنانی برای چه؟  من آمدم تا که نگویند بی کسی  در زیر تیغ و نیزه نهانی برای چه؟  گویند زینت سَرِ دوش پیمبری  بر روی خاک و رمل روانی برای چه؟  من آمدم به نام حسن جلوه ای کنم  خواهی مرا ز خویش برانی برای چه؟  برخیز مثل ظهر نمازت اقامه کن  اینجا نماز عصر بخوانی برای چه؟  درگیر عقل و عشق شدم تا که آمدم  با من مگو تو تازه جوانی برای چه؟...  اینجا رسیده ای بخدا عشق من توئی  هستی شکار نیزه پَرانی برای چه؟  از شعلهء لبت جگرم سوخت چون پدر  مانند تشنهء رمضانی برای چه؟    فوّاره میزند زتنت خون چه سازمت؟ از هم گسیخته شریانی برای چه؟  این دست ها به درد من اصلا نمیخورد  از علقمه تو خون به دهانی برای چه؟  شمشیر و تیر و نیزه و زخم زبان و سنگ بر کشتن تو کرده تبانی برای چه؟  با نیزه جسم تو به زمین دوخته مگر؟ آخر نمیخوری تو تکانی برای چه؟  یک نیزه در گلوی تو بد گیر کرده است  خون میرود ز تو فَوَرانی برای چه؟  اجزای پیکرت به زمین ریخته شده  چون برگِ پای دارِ خزانی برای چه؟  دُزدیدن سرِ تو زده بر سر کسی  اسباب خنده های سنانی برای چه؟ ]]> تاريخ و حماسه Wed, 04 Sep 2019 13:16:04 GMT http://asremrooz.ir/vdcaaanui49nie1.k5k4.html آنچه در روز چهارم محرم بر کاروان کربلا گذشت http://asremrooz.ir/vdcfccd0yw6dvma.igiw.html به گزارش عصر امروز، مسعود حیدری کارشناس علوم قرآنی پیرامون وقایع و رخدادهای روز چهارم ماه محرم گفت: روز چهارم محرم امام حسین(ع) تلاش کردند تا لشکریان عمر بن سعد را به راه راست هدایت کنند و از آنان خواستند تا با ایشان همراه شوند و به لشکر سیدالشهداء(ع) ملحق شوند.  وی در همین راستا ادامه داد: در روز چهارم ماه محرم عبیدالله طی حرکتی مزدورانه خود را شبیه به «امام حسین (ع)» درآورد و وارد شهر کوفه شد، مردم با دیدن وی به ‌اشتباه افتاده و فکر کردند «امام حسین(ع)» به کوفه آمده و از او استقبال کردند، اما عبیدالله هنگامی‌ که وارد مسجد کوفه شد نقاب از چهره برداشت و برای همه مردم مشخص شد فردی که به استقبالش رفته‌اند عبیدالله بن زیاد بوده نه «امام حسین(ع)»، بدین ترتیب عبیدالله دو مسیر را پیش گرفت، اول اینکه افرادی را که ترسو بودند را تهدید و مال‌پرستان را مطیع خود کرد و آنان را از یاری «امام حسین(ع)» بازداشت. وی پیرامون نام‌گذاری روز چهارم ماه محرم که به نام فرزندان نوجوان «حضرت زینب (س)» اشاره و ابراز کرد: روز چهارم به نام فرزندان «حضرت زینب (س)» نام‌گذاری شده است، زیرا فرزندان ایشان همواره تلاش داشتند تا در مقام دفاع از «اهل‌بیت (ع)» و «امام حسین (ع)» از جان خود بگذرند و در روز عاشورا از «سیدالشهدا (ع)» درخواست می‌کنند تا پیش از فرزندان «امام حسین (ع)» به میدان بروند، ولی «امام حسین (ع)» مخالفت می‌کنند.  این کارشناس علوم قرآنی در خصوص تلاش و از خودگذشتگی فرزندان «حضرت زینب (س)» بیان می‌کند: فرزندان «حضرت زینب (س)» برای اینکه بتوانند در رکاب «امام حسین (ع)» به شهادت برسند از مادر گرامی‌شان درخواست می‌کنند تا وساطت ایشان را در برابر «سیدالشهدا (ع)» انجام دهند و با دریافت اذن «اباعبدالله (ع)» به میدان می‌روند به جنگ می‌پردازند.  وی در خصوص الگو بودن فرزندان «حضرت زینب (س)» برای نسل امروز ابراز کرد: وجود شهدایی مانند شهید حججی و یا سایر شهیدان و رزمندگان مدافع حرم الگوهایی چون «ائمه معصومین (ع)» و فرزندان «حضرت زینب (س)» را پیش رو داشته‌اند و با تأسی به «امام حسین (ع)» و یاران باوفای ایشان قدم در راه دفاع از سرزمین‌های اسلامی گذاشته‌اند  حیدری در مورد دفاع فرزندان دلیر «حضرت زینب (س)» خاطرنشان کرد: عون و محمد که هر دو فرزندان «حضرت زینب (س)» بودند دلیرانه به صحنه جنگ رفتند و شجاعانه صحنه‌های جذابی از حقیقت واقعی کربلا را به معرض نمایش گذاشتند. ]]> تاريخ و حماسه Wed, 04 Sep 2019 12:35:51 GMT http://asremrooz.ir/vdcfccd0yw6dvma.igiw.html دختران شام ميگردند همراه پدر // كاش بابا تا تو هم با خود بگردانی مرا http://asremrooz.ir/vdcewv8wpjh8pxi.b9bj.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز رسم است روز سوم محرام الحرام از سه ساله ابی عبدالله علیه السلام حضرت رقیه خاتون سلام الله علیها ذکر مصیبت خوانده می شود.بانویی که با دستان کوچکش گره های بزرگی را باز می کند و دل خاندان اهل بیت علیهم السلام را با شهادت جانگدازش در خرابه شام به درد آورد.ضمن سلام و صلوات به روح مطهره اش و زمزمه زیارت نامه اش اشعاری را در این حزن عظیم تقدیم شما خوبان می نماییم:درود بر تو اي بزرگ ما رقيه كه بر تو باد احترام و سلام و عنايات و بركات خداوندگار ما. به تو اداي احترام مي‌كنم اي دخت امير المومنين علي بن ابي طالب، در برابر عظمتت تعظيم مي نمايم اي دختر فاطمه زهرا كه مادرت بزرگ زنان دو جهان است، تسليم مقام توام اي دختر يادگار خديجه كبري، كه سمت مادري داشت بر مردان و زنان با ايمان. سلام بر تو اي دختر ولي خدا. درود بر تو اي خواهر دوست خدا. سلامتي بر تو اي دخت حسين شهيد . دعا نثارت اي كه هستي راستگو و حاضر در دينت . سلام بر تو اي كه از راهت راضي بودي و خدا از مسيرت خشنود. در برابرت خاضعم اي پرهيزكار و پاكيزه‌تن ف تحيت بر تو اي تزكيه شده برتر، تسليم مقام توام، اي كه بودي در مظالم و با ارزشت همه را تحمل كرده افشا نمودي . صلوات خداوند بر تو و بر روح تو و جسمت . خداوند تبارك و تعالي خانه و زندگي تو را در بهشت قرار داده در كنار پدران و اجداد پاك و گرامي معصومت . درود بر شما به آنچه كه صبر كرديد. پس چه زندگي زيبايي در انتظار شماست . و نيز به فرشتگان پاسدار حرمت كه نگهبان مقامات مي‌باشند كرنش مي‌كنم و در خاتمه با تمام وجود به خاندان معظم رسول خدا محمد (صل الله عليه وآله و سلم) دعا كرده و الطاف و مراحم الهي را مسئلت مي‌كنم.#سوم_محرم_حضرت_رقیه_سلام‌الله   مِنَت ویرانه‌اش را خِیلِ مُژگان می‌کِشند گنج‌ها را غالبا شاهان به ویران می‌کِشند  زحمتِ زائرِ نوازی‌هایِ او را از قدیم جبرئیل و آدم و نوح و سلیمان می‌کِشند  او شبیهِ زینب و فرمان پذیرش عالم است بارِ او را آسمانی‌ها به قرآن می‌کِشند  در خرابه ماند اما کاخ را ویرانه کرد اَمرِ او را آفتاب و باد و طوفان می‌کِشند   گریه را از فاطمه آموخت تا زهرا شود از دو چشمانش خجالت اَبر و باران می‌کِشند  آنکه دختر دارد این را زودتر حس می‌کند دختران نازِ پدر را با پدرجان می‌کِشند  پایِ او عادت ندارد بر زمین باشد اگر عمه‌ها جایِ عمو او  را به دامان می‌کِشند  موقعِ خوابش فرشته‌های غمگینی فقط بالِشان را را رویِ تاولهای سوزان می‌کِشند  عمه‌هایش نیمه‌شب وقتی که خوابش می‌بَرد یک به یک از پایِ او خارِ مغیلان می‌کِشند  دیگر از بازی بدش می‌آید از وقتی که دید چادرش را هرطرف با دستِ طفلان می‌کِشند  با طنابی که به دستش داشت مشکل می‌رود با طنابی که به گردن داشت آسان می‌کِشند  سنگ بود و چنگ بود و شعله اما هیچ یک طفل را دنبالِ بابا  نیزه‌داران می‌کِشند  خواست با پایش بیاید زجر اما گفت نه  طفلِ خواب آلوده را بِینِ بیابان می‌کِشند  خیره خیره بر سرِ بابا نگاهی کرد و گفت از تنورِ گرم  مردم بیشتر نان می‌کِشند  قسمتی از گیسویش با پیرزنها مانده است بسکه در این کوچه‌ها مویِ پریشان می‌کِشند  گفت دیگر عمه دندانهای شیری‌ام نماند وای با سیلی چرا در شام دندان می‌کِشند  حسن لطفی#حضرت_رقیه_سلام_الله_علیها   پیر شد! از حال او بابا خبر دارد فقط در دلِ بی طاقتش داغ پدر دارد فقط  با مشقّت راه می رفت و امان از آبله از غم این ماجرا صحرا خبر دارد فقط  راه، طولانی و تیغِ آفتاب و در دلش اضطرابِ تازیانه بیشتر دارد فقط  اکثراً دستِ بزن دارند و با دلواپسی چشم هایی خیره سمت دور و بر دارد فقط  بیشتر اهل کمینند و تمام ِ راه را- واهمه از حمله هایِ پشت سر دارد فقط  جای سیلی سرخ بود امّا دوباره می زَدَش زجر(لع) زجرش داده! دائم دردسر دارد فقط  گریه میکرد و حرامی بُرد پیش ِ او گذاشت غرقِ خون! در تشت! بابایی که سر دارد فقط  دید و قدری درد دل کرد و سپس از حال رفت عمّه زینب(س) از غمش خونِ جگر دارد فقط!  #السلام_علیک_یا_رقیه #من_الذی_أیتمني #مرضیه_عاطفی#سوم_محرم_حضرت_رقیه_سلام‌الله   آمدم ویران کنم این کاخها را بر سرش شام را میکوبم این شامِ بلا را بر سرش   من به زیرِ پای زینب می‌کشانم شام را  مثل این خاکِ خرابه  می‌تکانم شام را    شعله دیدم لیک از عشقِ تو تب کردم خودم مردمانِ نانجیبش را ادب کردم خودم   سِیرِ معراجی جمالی را جلالی آمدم تا در آغوشت کِشَم با دستِ خالی آمدم   تا شنیدم در تنوری  زخم رویم خشک شد مثل خشکیِ گلویِ تو  گلویم خشک شد   "چند شب بی بوسه خوابیدم دهانم تلخ شد" زجر زد رویِ لبم شیرین زبانم تلخ شد     عمه‌ام میگفت با او راه می‌آید نزن ناله‌اش خاموش شد کوتاه می‌آید نزن   بچه است از داد می‌ترسد نزن اما زدند دختر از فریاد می‌ترسد نزن اما زدند   فرشِ راهت می‌شود این موی درهَم ریخته بوسه می‌گیرم زِ تو ای رویِ درهَم ریخته    عمه جان حس میکنم مژگانِ بابا کم شده خیزران ای داد یک دندان بابا کم شده   حسن لطفی#حضرت_رقیه_سلام_الله_علیها #سوم_محرم   روی پیکر سری داشتی یادته رگای حنجری داشتی یادته من ی روز بابایی داشتم یادمه تو ی روز دختری داشتی یادته؟  ناخنام شکسته پام زخمی شده خیلی داد زدم صدام زخمی شده نمیشه برات بابا بابا کنم حق بده آخه لبام زخمی شده  بدتر از حال همه حال منه قاتلت با نیزه دنبال منه دختری که میکشه پیرهنمو چادر روی سرش مال منه  چشم زمزمو دیگه میخوام چیکار موی درهمو دیگه میخوام چیکار وقتی دستم به سرت نمیرسه این قد خمو دیگه میخوام چیکار  دختر معصومتو که حد زدن بعد اون حرفای خیلی بد زدن گریه مسیحیا هم دراومد به تنم تبرکا  لگد زدن  نمیدونی که چیا دیدم بابا داد زدن بدجوری ترسیدم بابا خودشون کباب بره خوردنو من شبا گرسنه خوابیدم بابا  به دلم هی داره درد و غم میاد با عذاب پلکای من رو هم میاد بالا پایین کردنش کشته منو دیگه اصلا از شتر بدم میاد  دختر تورو با دعوا میبرن دیگه جون نداره اما میبرن نکنه کنیزامون خبر بشن مارو بازار کنیزا میبرن  یزیدو وقتی دیدم آماده بود باغرور جلوی ما لم داده بود نمیگم هیچی فقط اینو بدون دلقکش خنده کنان وایساده بود  نه مسلمون بود و نه نماز میخوند با چوبش روضه رو باز باز میخوند  آدمی که مسته بی حیا میشه وقت قرآن خوندنت آواز میخوند  یکی روی ماذنه اذون میداد عمه داشت از ی قضیه جون میداد بشکنه دستش دیگه بلند نشه نانجیب سکینه رو نشون میداد  #سید_پوریا_هاشمی#حضرت_رقیه_سلام_الله_علیها #سوم_محرم  روزگاری بالش از بال و پَر قو داشتم بر سرم تاج گلی از یاسِ شب‌بو داشتم  دختر شامی! نبین حالا تمامش سوخته تو کجا بودی ببینی تا کمر مو داشتم ؟!  زخم‌های صورتم با نیش‌خندت باز شد کاش بودی آن زمانی که بَر و رو داشتم  فخر نفروش و کنارم آستین بالا نکش روزگاری مثل تو، من هم النگو داشتم  زل نزن در چشم‌های نیمه‌باز و سرخ من قبل از اینجا چشم‌هایی مثل آهو داشتم  غارتش کن مثل مویم؛ شانه می‌خواهم چه کار ؟! آه، روزی دستِ بابا را به گیسو داشتم  دست بر دیوار می‌گیرم شبیه پیرزن قبل از آوارِ کتک من نیز، نیرو داشتم  معجری که داشتم را دختری دزدید و رفت خواستم آن را بگیرم؛ دردِ زانو داشتم  چشم‌هایم خواب را فریاد زد دیشب؛ ولی مثل شب‌های گذشته دردِ پهلو داشتم  عاقبت جای دوا، جام اجل را می‌خورم  کاش در ویرانه قدری نوش‌دارو داشتم  رضا قاسمی ]]> تاريخ و حماسه Tue, 03 Sep 2019 07:13:42 GMT http://asremrooz.ir/vdcewv8wpjh8pxi.b9bj.html ماجرای حضور "عماد مغنیه" در هیئت شیخ حسین انصاریان! http://asremrooz.ir/vdcfmcd0ew6dv0a.igiw.html به گزارش عصر امروز، حمید داودآبادی از جمله نویسندگان دفاع مقدس است که به مانند یک شکارچی ماهر به دنبال شکار لحظه‌هاست. روایت های ناب و شنیدنی که آدم را به وجد می‌آورد. به خصوص برای نسل جوان که خارج از آن چارچوب های مرسوم مطالب شیرین به جانشان می‌نشیند. ***  امروز عصر که خواستم بروم خانه، همین که موتور را روشن کردم، متوجه شدم پیرمردی عصا به دست و خسته، صدایم می‌کند. جلو که رفتم، نشناختمش. خودش را که معرفی کرد، جا خوردم. خوب می شناختمش.   یکی از اساتید شهید عماد مغنیه در دهه 60 در پادگان امام حسین (ع) تهران بود.  برگشتیم دفتر و نشستم پای صحبت‌های نابش که حتی یازده سال پیش که رفتیم پیشش و خاطراتش را از عماد گرفتیم، برایمان نگفته بود.   اصلا نمی دانم چی شد که روز اول ماه محرم، این عزیز به یکباره سر راهم سبز شد و آمد که دو سه خاطره ناب را بگوید و برود!   آن عزیز تعریف کرد:  "اولین روزهای ماه محرم 1362 بود که در پادگان امام حسین (ع) در دفترم نشسته بودم. ناگهان متوجه شدم عماد مغنیه (که آن روزها او را به نام مستعار "احمد" صدا می‌کردیم) به همراه دو جوان لبنانی وارد اتاق شدند. برخاستم و با آنها روبوسی کردم.   دم غروب بود که عماد با فارسی دست و پا شکسته، درخواست کرد تا به یک هیئت روضه خوانی برویم.  آن شب‌ها، حاج شیخ حسین انصاریان در حسینیه زیبا در خیابان زیبا نزدیک میدان خراسان، هیئت داشت که رزمنده‌های اهل تهران، قرارشان آن جا بود.   سوار ماشین شدیم و همراه دو جوان که اتفاقا آنها را طی ماه‌های گذشته در دوره آموزشی دیده بودم و می شناختم، به حسینیه زیبا رفتیم.   دم در همه را بازرسی بدنی می‌کردند. عماد و آن دو نفر اسلحه های کمری خود را تحویل دادند و رفتیم یک گوشه نشستیم به عزاداری برای حضرت اباعبدالله الحسین (ع).   یک ماه بیشتر نگذشت که عماد از لبنان آمد تهران و یک راست آمد سراغ من در پادگان. اما این بار تنها بود. از آن دو جوان خبری نبود.   وقتی از او پرسیدم از (...) و (...) چه خبر؟!  ناگهان بغضش ترکید و زد زیر گریه.  کمی که آرام شد، گفت:  (...) و (...) در عملیات شهادت طلبانه علیه دشمن اشغالگر به شهادت رسیدند.  آن دو جوان شهید لبنانی، همچنان گمنامند و نام و ذکری ازشان نیست!  و طراح آن عملیات ها، خود عماد بود. ]]> تاريخ و حماسه Sun, 01 Sep 2019 13:46:58 GMT http://asremrooz.ir/vdcfmcd0ew6dv0a.igiw.html بوی اسپند کرده مدهوشم // دارم آقا سیاه می پوشم http://asremrooz.ir/vdcaaanua49ni61.k5k4.html سلام ما به بیرق و پرچم، سلام ما به روضه ی ماتم، سلام ما سلام ما سلام ما به محرم به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز ضمن عرض تسلیت فرار رسیدن ایام سوگواری سید و سالار شهیدان به محضر قطب عالم امکان حضرت بقیه الله العظم روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداه و استدعای دعای خیر از محضر شما خوبان اشعار زیر را تقدیم شما خوبان می نماییم:بوی محرم  🔻مهدی رحیمی (زمستان)  بوی اسپند کرده مدهوشم دارم آقا سیاه می پوشم  اشک ریز غروب گودالم از همین ابتدای چاووشم  آه ارباب اذن گریه بده نکند کرده ای فراموشم؟  سینه با نیتت زدم،یک عمر بوی گل می پرد از آغوشم  اشک هایم جوابگویت نیست پس برایت فرات می جوشم  دارد آقا سپید می گردد با غم کربلا بناگوشم  عهد کردم فروختم هرچه به کسی گوشواره نفروشم  به فدای اسیری زینب  هرچه زنجیر خورده بر دوشم دل مهیای پیشواز شده ناز ارباب را نیاز شده  آسمان ها به سینه می کوبند باد در کوچه نوحه ساز شده  تکیه ی ما به نام ثارالله قد علم کرده سرفراز شده  دست، تا رزق اشک را بدهد سوی آقای خود دراز شده  پس برای تمام هیئت ها نام ارباب امتیاز شده  ذاکر و چای ریز در هیئت؛ جای هر نوکری لحاظ شده  آه آقا برای قاسم تو اشک در چشم ما جهاز شده  تا علی را به تیر بسپارد دستهای حسین باز شده گل به وقت گلاب نزدیک است لحظه ی اضطراب نزدیک است  لحظه ای که عمو به خود می گفت مشک بردار،آب نزدیک است  بی گمان بین آب و شش ماهه لحظه ی انتخاب نزدیک است  لحظه ی رو گرفتن ارباب  از نگاه رباب نزدیک است  آی خفاش های بی مقدار کشتن آفتاب نزدیک است  لحظه‌های ی کشیدن دست و روسری و نقاب نزدیک است  لحظه ی رقص خیزران پلید با شراب و کباب نزدیک است  #مهدی_رحیمیمناجات با امام حسین علیه السام  🔻 حسن لطفی  ای انتهای توبه‌ی آدم حسین جان ای ابتدای سوره مریم حسین جان  این روز‌ها شبیه پدر مادرت شدیم با این لباسِ مشکی ماتم حسین جان  ما با بهشت کار نداریم تا که هست شش گوشه‌ات میان دو عالم حسین جان  آنجا بهشت هست که زهرا نشسته است پس کنج هیاتیم از این دَم حسین جان  ما دلخوشیم با تو و شالِ عزای تو هرآنچه غیر تو به جهنم حسین جان  تا مرحمِ جراحت لبهای تو شَویم آورده‌ایم اینهمه زمزم حسین جان  خرج تو می‌کنیم تمامِ گلوی خویش تا جان دهیم ماه محرم حسین جان  با هر هزار و نهصد و پنجاه زخمِ تو  فریاد می‌زنیم دَمادم حسین جان  دَرهم بخر تمامی ما را...شنیده‌ایم دَرهَم شدی بخاطر دِرهَم حسین جان طلیعه محرم (سیاهپوشی)  🔻محسن ناصحی  عشق است مرا که در عزایت رنگ بدنم سیاه باشد از لطمه ی روضه ی غم تو، عشق است تنم سیاه باشد  از بسکه مرا همیشه مادر از کودکیم سیاه پوشاند پایان وصیتم نوشته م ؛ حتی کفنم سیاه باشد  من کیسه ای از گناه دارم در سینه دلی سیاه دارم گفتی که بیا ، چه عیب دارد؟ گر سینه زنم سیاه باشد  انگشتر تو بلای جان شد انگشت تو سهم ساربان شد پس حق بده روی دست از این پس سنگ یمنم سیاه باشد  در روضه ی چوب خیزرانت از بسکه گزیده ام لب از غم دیگر چه تعجب است اگر من دور دهنم سیاه باشد هلال محرم  🔻محمد حسین رحیمیان  ماه عاشق شدن رسید از راه همه جا مثل کربلا شده است  بوی اسفند روضه می آید همه ی دردها دوا شده است  علم و بیرق حسین سلام دل ما را به وجد آوردید  علم و بیرق حسین سلام خستگی از تنم در آوردید  علم و بیرق آمدم ده شب چون ملائک کنارتان باشم  کاش من هم همیشه مثل شما  وقف آقای مهربان باشم  آمدم مثل حر پشیمان و کوله بار گناه ، بر شانه  یعنی این شمع با وفا دارد مثل من پرشکسته پروانه ؟  روسیاهم بَدَم ولی هستم نوکر مهربان ترین آقا  من به دردش نمیخورم اصلا او جوانم نمی کند اما  مهربان است و در حسینیه اش همه را راه می دهد هرسال  مهربان است و سفره اش حتی پهن شد در قیامت گودال  مو به مو ماجرای آن گودال شرح داده قدیم الاحسان را  او دعا کرده زیر خنجر شمر  همه ی ما گناهکاران را #امام_حسین_علیه_السلام #اول_مجلسی #غزل  هر چه صدای گریه شود بیشتر بلند  در هیئت بهشت شود این خبر بلند  بر درب خانه ها همه پرچم گذاشتند جانم ، که نام تو شده از هر گذر بلند  پوسیده است پرچم کفر و هزار سال این پرچم عزای حسین است سربلند  زهرا دم حسینیه چشم انتظار ماست پس ناله های او شود از پشت در بلند  نوحو علی الحسین دم روضه های ماست فابک علی الحسین شد از چشم تر بلند  هرشب به روی تربت تو سجده کرده ایم با گریه میکنیم سر خود سحر بلند  نوکر زمین فتاده ولی اهل روضه را از خاک کرده فاطمه با یک نظر بلند   جان را میان صفحه ی مقتل گذاشتیم آنجا که روی نیزه شده چند سر بلند  زهرا نشسته بود دم قتلگاه و بعد میشد عصا ز دامن چندین نفر بلند  #احمد_ایرانی_نسب ]]> تاريخ و حماسه Sat, 31 Aug 2019 14:52:43 GMT http://asremrooz.ir/vdcaaanua49ni61.k5k4.html «حسن» و «حسین» و «عباس» چگونه رفتند http://asremrooz.ir/vdceff8wpjh8poi.b9bj.html به گزارش عصر امروز، هنگامی که روحیه شهادت‌طلبی در خانواده‌ای حاکم شود، فرق نمی‌کند در چه زمانه و دوره‌ای متولد شوید. تفاوتی نمی‌کند در کدام جغرافیا زیست می‌کنید و شرایط روز جامعه و کشورتان چه چیزی را طلب می‌کند، با همان روحیه در جست‌وجوی حقیقت و سعادت حرکت می‌کنید و باکی از سختی‌های راه ندارید. جان را برای رسیدن به مقصود فدا خواهید کرد و مطمئن خواهید بود آن خون سرخی که بر زمین می‌ریزد، چراغ راه بسیاری دیگر می‌شود.  خانواده صابری سه پسر به نام‌های حسن، حسین و عباس داشت؛ سه برادر که با فاصله چند سال از همدیگر به دنیا آمدند و هر کدام مثل کوه پشت یکدیگر بودند. روزهای انقلاب، مبارزه با ضدانقلاب و دفاع مقدس از این سه برادر سه مرد بزرگ ساخت.  حسن و حسین با هم در کردستان مبارزه می‌کردند و حضورشان قوت قلبی برای سایر نیروها بود. حسین، برادر بزرگ‌تر برای اولین بار در ۱۳۶۲ از سوی پایگاه شهید بهشتی به کردستان اعزام شد و یک سال در مناطق عملیاتی کردستان خدمت کرد. دومین اعزام وی در سال ۱۳۶۶ به جبهه سومار بود که به عنوان مسئول پشتیبانی فعالیت‌هایی انجام داد. تخصص او در جبهه‌های نبرد توپخانه، پدافند، تک‌تیرانداز، تیربارچی و تخریب‌چی بود. تقدیر او چنین بود تا در مناطق عملیاتی دفاع مقدس به شهادت نرسد و سال‌ها بعد در جبهه دیگری به وصال معبود برسد. پس از جنگ یکی از اعضای گروه تفحص در کمیته جست‌وجوی مفقودین جنوب شد. هنوز ۱۱ ماه از فعالیتش نگذشته بود که در ۲۸ خرداد ۱۳۷۶ بر اثر انفجار مین «والمری» در منطقه «فکه» اجر صابران را دریافت کرد و آسمانی شد.  برادر دوم، حسن از نیروهای گردان عمار بود. سن زیادی نداشت که عازم جبهه شد. شهیدحسن صابری در عملیات‌های کربلای ۵ و بیت‌المقدس ۲ و عملیات‌های منطقه کردستان (۱۵ /۲/ ۱۳۶۵) فعالانه حضور یافت. او بیش از ۱۵ ماه در جبهه جنگید و برای مدتی در گردان عمار لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص) قرار گرفت. شهید صابری سرانجام در سمت بیسیم‌چی گردان در عملیات بیت‌المقدس ۲ در منطقه ماووت عراق عاشقانه به دیار جاوید شتافت.  مجاهدت‌های دو برادر تأثیر عمیقی روی عباس گذاشته بود. او نیز در ۱۳ سالگی رخت رزمندگی بر تن کرد و در سال ۱۳۶۴ در عملیات آبی- خاکی در منطقه فاو عراق شرکت نمود و مجروح شیمیایی شد. عباس در عملیات‌های کربلا ۵، بیت‌المقدس ۲، ۴ و ۷ شرکت کرد و ولی شهادت برای او نیز همچون برادرش در جای دیگری قسمتش شد. با وجود سن کمش خود را به مناطق عملیاتی رساند و تجربه دفاع در کنار رزمندگان را به دست آورد. عباس پیوسته دعا می‌کرد تا به برادر شهیدش «حسن» بپیوندد.  با پایان جنگ، شهید عباس صابری به تفحص شهدا پرداخت. می‌خواست باقی عمرش را در خدمت شهدا و خانواده شهدا باشد. زندگی برای عباس بدون یاد و خاطره شهدا و دفاع مقدس معنایی نداشت. پنجم خرداد ۱۳۷۵ عباس به همراه دیگر رزمندگان مشغول تفحص در منطقه عملیاتی والفجریک مشغول کار شدند. عباس در طول مسیر می‌گفت: امروز به عشق حضرت عباس کار می‌کنیم و به من الهام شده که امروز یک شهید پیدا می‌کنیم. گویی او از قبل، خود را برای شهادت آماده کرده است. روز پنج‌شنبه برای غسل شهادت به دوکوهه می‌رود و در نواری که از او باقی مانده نیز می‌گوید: من در حمام حاج‌همت هستم و غسل شهادت می‌کنم. عباس در نوار از حالات خود می‌گوید و از شهدا، حاج همت و حاج‌عباس کریمی استمداد می‌کند که دیگر به عاشورای آن سال نکشد. می‌گفت آرزو دارم در عاشورای امسال در محضر امام‌حسین (ع) باشم.  به گزارش جوان سرانجام شهید عباس صابری در روز هفتم محرم برای پیدا کردن شهدا در کانالی معروف به «والمری» مشغول به کار شد و پس از لحظاتی، او همچون مولایش ابوالفضل العباس (ع) با دست و پاهای قطع شده و صورتی در داغ شقایق سوخته بر اثر انفجار مین در منطقه عملیاتی والفجر یک (فکه) به وصال حق رسید و پیکرش در قطعه ۴۰ بهشت زهرا (س) در جوار برادران شهیدش آرام گرفت. ]]> تاريخ و حماسه Wed, 28 Aug 2019 04:54:00 GMT http://asremrooz.ir/vdceff8wpjh8poi.b9bj.html