سایت تحلیلی خبری عصر امروز - پربيننده ترين عناوين تاريخ و حماسه :: rss_full_edition http://asremrooz.ir/history Sun, 15 Sep 2019 10:22:29 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 {FILE_SERVER_DOMAIN}/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهیه شده توسط سایت عصر امروز http://asremrooz.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام سایت عصرامروز آزاد است. Sun, 15 Sep 2019 10:22:29 GMT تاريخ و حماسه 60 تصاويري از تنبيه بدني(فلك بستن) در تهران قديم http://asremrooz.ir/vglcaoq482bq1.5s22.la,.html ]]> تاريخ و حماسه Sat, 30 Apr 2011 10:12:15 GMT http://asremrooz.ir/vglcaoq482bq1.5s22.la,.html ابالفضل یعنی که مولا علی // صد و سی و سه مرتبه یاعلی http://asremrooz.ir/vdcd9j0xnyt09k6.2a2y.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز شب تاسوعای حسینی رسید. تاسوعا متعلق به باب الحوایج الی الله عباس ابن علی علیهما السلام می باشد. عباسی که امام  سجاد علیهما السلام در وصفش چنین فرموده اند: رَحِمَ‏ اللَّهُ‏ الْعَبَّاسَ‏ فَلَقَدْ آثَرَ وَ أَبْلَی وَ فَدَی أَخَاهُ بِنَفْسِهِ حَتَّی قُطِعَتْ یَدَاهُ فَأَبْدَلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ‏ بِهِمَا جَنَاحَیْنِ یَطِیرُ بِهِمَا مَعَ الْمَلَائِکَةِ فِی الْجَنَّةِ کَمَا جَعَلَ لِجَعْفَرِ بْنِ أَبِی طَالِبٍ وَ إِنَّ لِلْعَبَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی مَنْزِلَةً یَغْبِطُهُ بِهَا جَمِیعُ الشُّهَدَاءِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ.خدا حضرت عباس را رحمت کند! حقا که امام حسین را بر خویشتن مقدم داشت و جان خود را فدای آن حضرت نمود تا اینکه دستهای مبارکش قطع شد. خدای مهربان در عوض دستهای عباس‏ علیه السّلام دو بال‏ به وی عطا کرد تا بوسیله آنها در بهشت با ملائکه پرواز نماید. کما اینکه این نعمت را نیز به جعفر بن ابی طالب عطا کرد. عبّاس را نزد خداوند منزلتی‏ است ‏که در روز قیامت همه‏ شهیدان بر آن رشک‏ می ‏برند. حضرت اباالفضل العباس(علیه السلام)  🔻حسن لطفی  علیُ مع‌الحق و حق با علیست که ماکو ولی ، بعدش الا علیست محمد علی است و زهرا علیست که کارِ خدا دستِ مولا علیست  علی گویم و گفته‌ام بارها چه کم باشد اینگونه بسیارها   علی جلوه‌ای کرد و تکرار شد علی عازمِ قلبِ پیکار شد علی بارِ دیگر که کرّار شد علی شد جوان و علمدار شد  ابالفضل یعنی که مولا علی صد و سی و سه مرتبه یاعلی   فقط اوست تیغّ دو دَم میزند و مانندِ حیدر عَلم میزند همینکه به میدان قدم میزند چپ و راست را هِی بهم میزند  به پیشانیش نقشِ زردِ علیست که این دستمالِ نبرد علیست   اگر اینچنین عزمِ میدان کُنَد پیشمان شوند و پریشان کُنَد حرم را پِیِ خود رجز خوان کُنَد زَنَد ضربه و یاحسن جان کُنَد  زَنَد باحسین و زَنَد باحسن کِشد یاحسین و کِشد یاحسن   میانِ حرم مرکبِ کودکان به میدان ولی کوهِ آتشفشان میانِ حرم خادم این و آن به میدان ولی مَردِ تیغ و کمان  رقیه از این دوش سر برنداشت که از دوشِ او جایِ بهتر نداشت   امیر است و آواره زینب است کفیل است و بیچاره زینب است ولی او فقط چاره زینب است بگو که همه کاره زینب است  همیشه حرم را بهم میزند  که دل میبرد تا قدم میزند   اگر خیلِ مژگانِ گیرا نبود اگر برقِ چشمانِ آقا نبود و اینقدر خوش قدّ و بالا نبود چه میشُد که اینقدر زیبا نبود  ببین آخر از دور چشمش زدند خدایا چه بدجور چشمش زدند   نشان داد چشمانِ خود را به آب لبِ خشک و سوزانِ خود را به آب و نوزادِ بی جانِ خود را به آب فرو کرد دستانِ خود را به آب  پُر از آب شد مَشکِ آب آورش خجالت کشید از دو دستِ تَرَش   به سویِ حرم راه طفلان گرفت که از بارشِ تیر باران گرفت دو بازویِ او تیغِ بُران گرفت ولی مَشک را او به دندان گرفت  نَفَس زد به تاب آمدم صبر کن که خانم رُباب آمدم صبر کن   شد از تیرها خریدار پشت که خَم شد به مَشک و پدیدار پشت شده زیرِ رگبار خونبار پشت به مقتل نوشتند شد خار پشت  ولی حیف تیری به مَشکش نشست و تیرِ دگر قابِ چشمش شکست   چه شد حرمله روی زانو نشست که تیرش میانِ دو اَبرو نشست نوکِ نیزه‌ای سمتِ پهلو نشست عمودی به سر خورد و بر او نشست  عمو از سرِ زین زمین ریخت ریخت  سپاهی سرش از کمین ریخت ریخت   سر و وضعِ او را بِهَم ریختند به نیزه عمو را بِهَم ریختند به تیغی گلو را بِهَم ریختند کشیدند و مو را بِهَم ریختند  حرامی همه پشتِ هم آمدند پس از او ارازل حرم آمدند   پس از او دلِ زارِ خواهر شکست یتیمی زمین خورد و از پَر شکست و سیلی چنان خورد که سر شکست که دندان شیریِ دختر شکست  یتیمی عمو گفت او را زدند چه کج رویِ نیزه عمو را زدندحضرت اباالفضل العباس(علیه السلام)  🔻محسن عرب خالقی  عطش از خشکی لب‌های تو سیراب شده آب از هُرم ترک‌های لبت آب شده  بعد از آنی که تو لب‌تشنه عطش را کشتی تشنه لب ماندن ساقی همه‌جا باب شده  بعد افتادن عکس تو در آیینۀ آب برکه از شوق رخت خانۀ مهتاب شده  این فرات است که از درد غمت ای دریا بس که پیچیده به خود یکسره، گرداب شده  تب و تاب حرم از تشنگی و گرما نیست دل اهل حرم از داغ تو بی‌تاب شده  تیرها رو به سوی چشم تو خواندند نماز همه گفتند که ابروی تو محراب شده  صحنه‌ای که کمر کوه شکست از غم آن عکس تیری‌ست که در دیدۀ تو قاب شده#حضرت_عباس    کارِ ما شد از جفایِ خارها پیچیده تر در دلم شد حسرتِ دیدارها پیچیده تر  بعدِ تو طوفان به سمتِ خیمه ها خواهد رسید می شود حالِ همه گلزارها پیچیده تر  کوچکت کردند بدرها شمشیر و تیغ و نیزه ها پس گره خورده به کلِّ کارها پیچیده تر  رفتی و اصلأ نگفتی باخودت..وضعِ حسین می شود بی یار وبی سردارها پیچیده تر  نوکری کردی..نصیبت شد برادر گفتنم مادرم آمد..شد این اسرارها پیچیده تر  بعدِ از این سبِّ علی و فاطمه خواهند کرد بعد از این قطعاً شود انکارها پیچیده تر  می کند با دستِ خود رَختِ اسارت را به تن سهمِ خواهر می شود آزارها پیچیده تر  بر سرِ نیزه من وتو شاهدِ غم می شویم کارِ زینب بر سرِ بازارها پیچیده تر  الامان از چشمِ نامحرم..امان از بیکسی دردِ ناموس ست در انظارها پیچیده تر  ای علمدارِ رشیدم باز یک قولی بده تا شوی بر نی چنان قهّارها پیچیده تر  چشمِ خود را لحظه ای هم بر رخِ زینب نبود باز هم اعجاز کن چون یارها پیچیده تر  رویِ نی یا که سلامت،حفظِ زینب با شماست هست کار ِ حیدرِ کرّار ها پیچیده تر #حضرت_عباس    شرمنده ام نشد که بمانم کنارِ تو تسکین شوم برایِ دلِ بی قرارِ تو  اشکِ رقیه دیدم و گفتم که میشوم  مرهم به زخم های دلِ غُصِّه دارِ تو  رفتم فُرات را به حضورت بیاورم  تیری به مَشک خورد و شدم شرمسارِ تو  این نیزه ها نذاشت که با خود بیاورم  آبی برایِ کودکِ چَشم انتظارِ تو  تا پایِ دشمنان نرود سمتِ خیمه ها  دست و سر و تمامِ تَنم شد حصارِ تو  با ذکر یا أخا تو به بالینم آمدی  با این حساب من شده ام از تبارِ ت#حضرت_عباس نه آن طاقت که برگردم تنت بر جای بگذارم نه قوت تا که جسمت را ز روی خاک بردارم  الا ای مونس تنهائیم در بین دشمنها چگونه در میان دشمنان تنهات بگذارم  مخور غم گر قیامت متصل گردیده بر سجده که پیش تیر دشمن من رکوعش را بجا آرم  تو بعد از من نماندی تا تنم از خاک برداری مرا مهلت نباشد تا تو را بر خاک بسپارم  اگر تا صبح محشر در کنار کشته ات باشم به هر زخمت هزاران بار جای اشک خون بارم  جراحات تنت آنقدر بسیارند، عبّاسم که ممکن نیست زخمت را بشویم یا که بشمارم  چنان بی تو به چشمم ملک هستی تیره گردیده که گوئی روز روشن آسمان را دود پندارم ]]> تاريخ و حماسه Sun, 08 Sep 2019 13:56:52 GMT http://asremrooz.ir/vdcd9j0xnyt09k6.2a2y.html گل نازم بخواب لالالالایی // بخواب عمر رباب لالالالایی http://asremrooz.ir/vdchv6niw23n-md.tft2.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز هفتم محرم حزن عجیبی دارد زیرا به نام شش ماه ای خورده است که با دستان کوچکش گره های بزرگی را باز می کند.علی اصغر یعنی بزرگترین سند مظلومیت  باب الحوائج حضرت علی اصغر علیه السلام، یعنی درخشانترین چهره کربلا، بزرگترین سند مظلومیت و معتبرترین زاویه شهادت ...چشم تاریخ، هیچ وزنه ‏ای را در شهادت، به چنین سنگینی ندیده است.حضرت علی اصغر علیه السلام گر چه طفل رضیع و کودک کوچکی است، اما او را «باب الحوائج» می ‏دانند، زیرا مقامش نزد خدا والاست.و در زیارت ناحیه مقدسه از قول امام زمان عجل الله تعالی درباره این کودک شهید آمده است: «السلام على عبد الله بن الحسین،الطفل الرضیع،المرمى الصریع،المتشحط دما،المصعد دمه فى السماء،المذبوح بالسهم فى حجر ابیه،لعن الله رامیه حرملة بن کاهل الأسدى وذویه...» سلام بر عبد الله پسر حسین، کودک شیر خوار تیر خورده‌، به زمین افتاده‌، به خون غلتیده، که خونش به آسمان بالا رفت و در آغوش پدرش به وسیله‌ تیر ذبح شد...#حضرت_علی_اصغر   چه رخ داده بین سپاه عدو که هر کس به شکلی کند گفتگو  یکی گفت آمد چها بر سرش حسین آمده با علی اصغرش  یکی گفت ریزد سرشک از دوعین  به زانو در آمد در آخر حسین  یکی گفت معلوم شد بر همه غریب است خیلی گل فاطمه  یکی گفت ماه تراب آمده به دنبال یک جرعه آب آمده  یکی گفت با حرمله اینچنین سپیدی زیر گلو را ببین  یکی گفت این غنچه پژمرده است لبش از عطش بد ترک خورده است  یکی گفت نشکفته پرپر شده یکی گفت این جوجه بی سر شده  یکی گفت پاشیده شد حنجرش یکی گفت وای از دل مادرش   یکی گفت قلبم شد از غم کباب دم خیمه استاده مامش رباب  یکی گفت شه از چه حیران شده ؟ عزیز پیمبر پریشان شده  یکی گفت رنگ از رخ او پرید حسین از عیالش خجالت کشید  یکی گفت آتش به دلها زنم سر کوچکش را به نی ها زنم  🔸شاعر: #محمود_اسدی#حضرت_علی_اصغر   چشم آسمانی اش هزار قمر داشت زیر پا به جای خاک دُر و‌گهر داشت   شاهزاده بود و در برابر دشمن در نگاه خود نوید صبح ظفر داشت  سینه سپر کرده بود در دل میدان او نوه ی شیر بود و میل خطر داشت  مثل علی بی زره به معرکه می رفت حیدر کرار دگر بود ....جگر داشت  مثل عمو رفت به دیدار سه شعبه  باز هر چه بود علمدار سپر داشت   حرمله ای کاش تو را ذبح نمی کرد کاش که از غربت حسین خبر داشت  🔸شاعر: #احسان_نرگسی_رضاپور #حضرت_علی_اصغر   زندگی برگشته؛ با هوی مسیحایی که نیست آب، آورد از فراتِ خشک، سقایی که نیست  چشم‌هایش گرم شد؛ گهواره می‌خواهد چه کار ؟! طفلکم خوابیده، روی دست بابایی که نیست  دوختم پیراهنِ یک‌سالگی را پیش پیش دلخوشم امروز، با رویای فردایی که نیست  تا بغل وا می‌کنم، با شوق، سویم می‌دَود ایستاده روی پای خویش، آن پایی که نیست  لای‌لایی؛ خنده؛ بابا گفتنش؛ یا گریه‌اش گوش‌هایم پر شده با این صداهایی که نیست  باز هم باران گرفت و مشک‌هایم آب شد از عطش می‌ترسم از روز مبادایی که نیست  اشک‌هایم رود‌ شد تا که نمیرد ماهی‌ام می‌رود این رود، در آغوشِ دریایی که نیست   هر شبم با فکر مادر بودنم سر می‌شود خون شده چشمانم از کابوسِ رویایی که نیست  زندگی بعد از علی دیگر برایم مردگی‌ست قبر این بی‌شیرخوار آنجاست، هر جایی که نیست  مرده‌ام در کربلا؛ در روز عاشورای سرخ زنده‌ در دنیای رویاهام، دنیایی که نیست  🔸شاعر: #رضا_قاسمی #حضرت_علی_اصغر   ازحرم طفل رباب ِتازه ای برخاسته شال بسته، با نقابِ تازه ای برخاسته  گرچه افتادند رویِ خاک ها خورشیدها تازه مغرب، آفتابِ تازه ای برخاسته  باد دارد از مسیر ِ چشمهایش می وَزَد لاجرم بویِ شرابِ تازه ای برخاسته  بیشتر شد تشنگی ها، او خودش  آب، آب بود پشتِ پایش آب…آبِ تازه ای برخاسته  با همه پیغمبران، پیغمبری ام فرق کرد رویِ دستم یک کتابِ تازه ای برخاسته  آن همه لبیک گفتن یکطرف، این یکطرف پرسش ِ ما راجوابِ تازه ای برخاسته  ریخت برهم لشگری را تاکه بر دستم رسید با حضورش بوترابِ تازه ای برخاسته  زود یا خوابش کنید و یا مُراعاتش کنید تازه این کودک زخوابِ تازه ای برخاسته  این بلاتکلیفی ام ازناتوانی نیست نیست تیر با یک پیچ و تابِ تازه ای برخاسته  گردنی که خشک باشد آخرش این میشود تیر هم که باشتابِ تازه ای برخاسته  روی این دستم تنش؛ برروی این دستم سرش آه بفرستم کدامش را برای مادرش  🔸شاعر: #علی_اکبر_لطیفیانزمزمه  شیرازی  تو خیمه ها گشتم ولی نمونده آبی چه کار کنم مادر برات یه کم بخوابی  پسرکم      آروم بگیر      لالالالایی من ندارم یه  قطره شیر   لالالالایی  گل     نازم بخواب         لالالالایی بخواب     عمر رباب      لالالالایی  لالالالا  لالا   لالایی اصغر  بیهوش شدی یا بازی  چشماتو بستی ناخن بکش معلوم بشه که زنده هستی   چه آرزوهایی  داره تو  سینه مادر  بزرگ بشی  دومادیتو  ببینه مادر  گل   نازم   بخواب      لالالالایی بخواب  عمر  رباب      لالالالایی  لالالالا  لالا  لالایی اصغر   غصه نخور علی عموت یه پهلوونه میره و ان شاالله برات آب میرسونه  پسرکم‌    آروم بگیر    لالالالایی من ندارم یه قطره شیر لالالالایی  لالالالا   لالا   لالایی اصغر ]]> تاريخ و حماسه Sat, 07 Sep 2019 07:15:45 GMT http://asremrooz.ir/vdchv6niw23n-md.tft2.html شد شمر ز قتلگه برون، فهمیدم // آمد بسرم از آنچه می ترسیدم http://asremrooz.ir/vdch-6nii23n--d.tft2.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز عاشورای اهل بیت پیامبر اکرم صلی الله و علیه و آله از امروز تازه شروع می شود که اوج آن با غارت و اسارت خاندان امام حسین علیه السلام می باشد.و در این میان قلم و زبان از بیان داغ رفته بر دختر علی علیه السلام و صبر و تحمل این غافله سالار هر چه بگوید کم گفته است، چرا که مقام ایشان آن اندازه بلند است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) با آن عظمت و رفعت، ایشان را زینب به معنای آبروی پدر نام نهاده است.درد دل زینب   شد شمر ز قتلگه برون، فهمیدم آمد بسرم از آنچه می ترسیدم   با رفتن او به جستجویت رفتم دیدم تن بی سر ترا نالیدم   در قتلگهت قرار من رفت زدست رو سوی مدینه بی امان گرییدم   درد دل من زحد فزون شد وقتی انگشت بریده ات برادر دیدم   جای رخ چون مهت عزیز زهرا خونین رگ گردن ترا بوسیدم   تو گرمی جان من به دنیا بودی برخیز بتاب بر من ای خورشیدم   از بعد تو شد هجوم بر اهل حرم صد طعنه زدشمنان تو بشنیدم   آتش بزدند خیمه های حرمت باران شدم وبه خیمه ها باریدم   جان پسرت علی بیفتاد خطر مردانه برای حفظ او جنگیدم   در یاری کودکان وزنهای حرم بر طبق سفارشات تو کوشیدم   ای کاش به زیر نعل مرکبهاشان جای تن بی سر تو می خوابیدم   با اینکه مرا تو داده بودی خبرش صحبت زاسارت آمدو ترسیدم   سخت است اسارتم ولیکن باشد همراهی تو زروی نی امیدم   شاعر : اسماعیل تقوایی #حضرت_زینب   مانند سایه از سرم ای تاج سر ، مرو ما با هم آمدیم و تو بی همسفر ، مرو  تنها نه این که خواهر تو ، مادر توام از رفتنت به خاطر من درگُذر ، مرو  از کودکی برای تو بودم سپر ، حسین میدان جنگ می روی و بی سپر ، مرو  حالا که می روی کمی آهسته تر برو آتش به جان مزن تو از این بیشتر ، مرو  طفلت به خواب رفته و بیدار اگر شود بیچاره میکند همه را بی خبر ، مرو  لبها دو چوب خشک شده میخورد به هم این گونه از مقابل چشمان تر ، مرو  از آب هم مضایقه کردند کوفیان ای از تمام اهل حرم تشنه تر ، مرو  باشد نگاه تو به من اما دلت کجاست؟ هستی به یاد مادر و دیوار و در ، مرو  🔸شاعر: #سعید_خرازی بی سرپناه ، سایهٔ بر سر کجا روم با شمر و با سنانِ ستمگر کجا روم   همراه خواهرت شده چشمان پستِشان از ترس دستِ دشمن و معجر کجا روم   با گریهاش آخرش از دست می رود من با ربابِ بی علی اصغر کجا روم   درآتش خیام به صحرا دویده ایم از بغض شهر شام، برادر کجا روم   زد تازیانه لحظه محمل سواری است وقتی که نیست شانه اکبر کجا روم   #حامد_آقاییحضرت_زینب_س_ یاسر_مسافر  آنجا که اشک پای غمت پا گرفت و بعد  بغضی میان سینه من جا گرفت و بعد  وقتی که ذوالجناح بدون تو بازگشت این دخترت بهانه بابا گرفت و بعد  ابری سیاه بر سر راهم نشسته بود  ابری که روی صورت من را گرفت و بعد  انگار صدای مادری دلخسته می رسید  آری صدای گریه ی زهرا گرفت و بعد   همراه آن صدا تمامیِّ کودکان  ذکر محمدا و خدایا گرفت و بعد  هر کس که زنده بود از اهل خیام تو  مویه کنان شد و ره صحرا گرفت و بعد  دور از نگاه علمدار لشگرت آتش به خیمه های تو بالا گرفت و بعد  سرمست انتقام ولی بی نصیب تر پس معجر از سر زنها گرفت وبعد * ((پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل)) #حضرت_زینب_س_ نترس دختر خوبم  خداکه هست هنوز کنار عمه برای تو جا که هست هنوز  نترس عزیز دلم گرچه راه تاریک است سر حسین تو بر نیزه ها که هست هنوز  ببین که بر سر آن نیزه یک قمر بالاست سر عمو است نگهبان ما که هست هنوز  برای پیکر بر خاک مانده ی بابات کفن اگر که نشد بوریا که هست هنوز  خدا کند به همین نیزه ها بماند سر تنور مانده و تشت طلا که هست هنوز  گلایه میکنی از درد گوش و سیلی ها بدان که آبله و زخم پا که هست هنوز  به شام می روی عمه خدا به خیر کند خرابه مانده و ظرف غذا که هست هنوز  تو دختر زهرایی قوی بمان عمه به پیش روی تو صد کربلا که هست ]]> تاريخ و حماسه Wed, 11 Sep 2019 05:43:55 GMT http://asremrooz.ir/vdch-6nii23n--d.tft2.html اخطار به یک فوتبالی برای اذان گفتن با صدای بلند! + عکس http://asremrooz.ir/vdcgu79x7ak9374.rpra.html به گزارش عصر امروز، نخبگان در هر کشوری، قطعا از سرمایه‌های بسیار گرانقدر و بی‌نظیر آن کشور محسوب می‌شوند. سرمایه‌هایی که موجب پیشرفت و تعالی جامعه، هموطنان و کشورشان خواهند شد. به همین دلیل برای مردم و مسئولین هرکشوری مورد احترام هستند...  اما آیا باید همیشه زمینه و امکانات برای فرد نخبه فراهم باشد تا بتواند فعالیت و کار کند؟ آیا اگر شرایط فراهم نبود، فرد نخبه می‌تواند از فعالیت و خدمت به کشور دست بردارد و حتی جلای وطن کند؟  آیا نخبگان جوانی در تاریخ معاصر ایران بوده‌اند که با عدم وجود شرایط و امکانات مناسب، وجود موانع بسیار بر سر راه و اهدافشان، دست از تلاش و فعالیت برنداشته باشند و موجب پیشرفت کشور هم شده باشند؟... و اینکه چگونه می‌توان به تصحیح تفکر غلط برخی از نخبگان جوان کشور درباره «ناامیدی به علت قدر نخبه‌ها را ندانستن!!!» و «آماده بودن شرایط و امکانات شرط فعالیت کردن نخبگان!» اقدام کرد؟  اینها سؤالاتی است که پاسخ آن را می‌توان به راحتی از دل زندگینامه سردار شهید «حسن غازی» استخراج کرد....  نخبه ورزشی شورای عالی انقلاب فرهنگی در «سند راهبردی کشور در امور نخبگان»، تعریف نخبه را این چنین بیان کرده است: «به فردی برجسته و کارآمد اطلاق می‌شود که در خلق و گسترش علم، فناوری، هنر، ادب، فرهنگ و مدیریت کشور در چارچوب ارزش‌های اسلامی اثرگذاری بارز داشته باشد و همچنین فعالیت‌های وی بر پایه هوش، خلاقیت، انگیزه و توانمندی‌های ذاتی از یک سو و خبرگی، تخصص و توانمندی‌های اکتسابی از سوی دیگر، موجب سرعت بخشیدن به پیشرفت و تعالی کشور شود، نخبه گفته می‌شود.» کتابی با محوریت زندگی شهید حسن غازی با نام «وقت اضافه» از سوی نشر نارگل منتشر شده است  یکی از شهدایی که می‌توان او را مصداق بارز فرد نخبه، آن هم با تعریف بالا دانست سردار شهید «حسن غازی» است.  او در سال ۱۳۳۸ در شهر اصفهان متولد شده بود. خانواده‌ای مذهبی داشت و دانش‌آموز درس‌خوانی بود. در کنار درس خوان بودن، به فوتبال هم خیلی علاقه داشت و بازیکن بسیار قابلی بود. در دوره دبیرستان ابتدا کاپیتان تیم فوتبال مدرسه شان شد و به دلیل برنده شدن تیم شان در مسابقات منطقه‌ای و استانی، و مهم‌تر از آن به نمایش گذاشتن قابلیت‌های فنی خود در این رشته، به تیم فوتبال نوجوانان سپاهان دعوت شد.  بعد از انجام چند بازی در تیم نوجوانان سپاهان، آنچنان درخشید که ابتدا کاپیتان تیم شد و سپس در جریان مسابقات قهرمانی تیم‌های نوجوان کشور، برای حضور در تیم ملی جوانان انتخاب شد.  البته حضور در لیگ حرفه‌ای و مشغول شدن به تمرینات، او را از سایر فعالیت‌هایش غافل نمی‌کرد. یکی از آن فعالیت‌ها رسیدگی به درس‌هایش بود. اما فعالیت دیگرش پیگیری امور مذهبی و مبارزاتی علیه رژیم پهلوی بود.  از آنجا که حسن آقا در خانواده‌ای مذهبی متولد شده بود، حضور در محافل مذهبی و مبارزاتی را از کودکی آغاز کرده بود، برای همین در همان سن نوجوانی برای سایر هم تیمی‌های خود، جلسات مخفی تشکیل می‌داد و ضمن دادن آموزش‌های قرآنی و مذهبی به دوستانش روحیه مبارزه با حکومت پهلوی را هم در آنها ایجاد می‌کرد.  مثلا رئیس شهربانی دزفول به سرپرست تیم نوجوانان اصفهان به‌خاطر اینکه «حسن آقا» صبح با صدای بلند اذان می‌گفت و دوستانش را برای نماز صبح از خواب بیدار می‌کرد، اخطار داده بود...  نخبه علمی توجه جدّی به درس‌ها و خوب درس خواندن در کنار سایر فعالیت‌ها، باعث شد که حسن آقا بعد از پایان دوره دبیرستان و بعد از شرکت در کنکور در رشته پزشکی دانشگاه اصفهان قبول شود.  اما قبول شدن او در دانشگاه با روزهای پیروزی انقلاب اسلامی همزمان شده بود. او در عین حال که حضور در کلاس‌های درس و یادگیری مطالب رشته پزشکی برایش خیلی مهم بود ولی حوادث کشور و نیاز انقلاب به حضور فعالانه در دفاع از نظام اسلامی را مهم می‌دانست. برای همین با شروع تحرکات ضدانقلاب در غرب کشور در سال ۵۸ درحالی‌که تازه سال اول دانشگاه بود، درس را رها کرد و بعد از طی یک دوره امدادگری در بیمارستان دکتر شریعتی اصفهان، برگه مأموریت گرفت و برای کمک به پاسداران و رزمندگان راهی کردستان شد. و اینها یعنی «حسن آقا» تشخیص می‌داد که برای تحصیل در رشته پزشکی، باید شرایط امنیت و آرامش برای همه فراهم باشد؛ و چون فراهم نبود، به جبهه رفت تا در حدّ توان خود شرایط را برای پیشرفت کشور آماده کند...  نخبه نظامی با شروع جنگ تحمیلی و تجاوز ارتش بعث صدام به خاک کشور، حضور او در جبهه‌ها تداوم پیدا کرد. اما به دلیل تغییر شرایط از بخش امدادگری به فاز نظامی وارد شد. آن‌وقت در یکی از عملیات‌ها مقادیر بسیار زیادی از توپ وتانک بعثیون به غنیمت نیروهای اسلام درآمد. اتفاقی که باعث شد، «حسن آقا» به فکر راه انداختن یک گردان توپخانه و ادوات جنگی برای سپاه بیفتد. عابدزاده در کنار شهید غازی  هوش سرشار او باعث شده بود که به فکر بیفتد با مهندسی معکوس روش عملکرد و حتی ساخت آن توپ وتانک‌ها را به دست بیاورد. کار را با حضور چند جوان نخبه و دغدغه‌مند مانند خودش شروع کرد. جوانانی چون «محمد آقایی»، «حسن طهرانی مقدم»، «محمدرحیم احمدی» و...  اینچنین توپخانه «جوادالائمه(ع)» که بعدها به گروه توپخانه و موشکی ۱۵ خرداد معروف شد، توسط حسن آقا شکل گرفت.  اما اینجا تازه اول ماجرا بود، آموزش فشرده ادوات موشکی در دو ماه و در سوریه؛ آموزشی که در حالت عادی دوره یک‌ساله دارد. برگشت به ایران و شروع به طراحی، ساخت و عملیات... در این مقطع حسن آقا به‌عنوان یک نخبه نظامی به سختی شرایط کار، حجم بالای کار و وظایف، نبود امکانات و بودجه و.... هیچ اهمیتی نمی‌داد و فقط به تکلیفش برای بالا بردن سطح دفاعی کشور فکر می‌کرد و برایش تلاش شبانه‌روزی می‌کرد...  تلاش‌های او و دوستانش، به علاوه کسب موفقیت‌های جدید در بخش توپخانه‌ای سپاه پاسداران ادامه داشت تا زمان به روز ۱۱ اسفند ۱۳۶۲.ش رسید. روزی که حسن آقا برای پاسخ دادن به حملات توپخانه‌ای دشمن، در عملیات خیبر در منطقه طلائیه حضور داشت و با اصابت‌ترکش‌های موشکی که در نزدیکی گروه آنها منفجر شد، به شهادت رسید. اما چون بعثی‌ها شکست را نزدیک می‌دیدند، منطقه طلائیه را به زیر آب بردند و به این شکل جسد سردار شهید «حسن غازی» مفقود شد و به عقب برنگشت.  شهید حسن غازی به‌عنوان یک جوان نخبه که در سه بخش ورزشی، علمی و نظامی درخشیده بود؛ هیچگاه منتظر فراهم شدن شرایط و حمایت مسئولان نمی‌ماند. بلکه با روحیه جهادی و انرژی فوق‌العاده‌اش شرایط را برای رسیدن به اهدافش تغییر می‌داد و زمینه را برای پیشرفت کشور فراهم می‌کرد.  به گزارش کیهان آنچنان‌که شهید طهرانی مقدم در وصف خصوصیات و روحیات او گفته است: «ماشاءالله از این انرژی! شهید [حسن] غازی که اصلا ما مسخ ایشان بودیم در اخلاق، در قدرت فرماندهی، در اخلاق محمدی(ص)، در آن سجایا با کرامت‌های بالای انسانی، یک گنج مخفیه بود ایشان. درّی بودند که در روی زمین می‌درخشیدند و زمین برای‌شان خیلی کوچک بود...ما در جنگ با شهید غازی تا لحظات آخر با هم بودیم که ما بی‌لیاقت بودیم و در واقع برگشت داده شدیم. البته «محمد آقایی» که در آنجا شهید زنده[شد]، «اعتصامی» جانباز شد و «حسن غازی» هم شهید شد.»  قسمتی از وصیت نامه شهید حسن غازی باید بنده خدا شد. بنده خدا شدن تو را از بند همه بندگی‌ها و از بندگی همه بنده‌ها آزاد می‌سازد. چون عبادت خدا آزادیبخش است و عبودیت او حریت می‌آورد. ببین اسیر چه هستی؟ شکم و غذا؟ شهوت و شهرت؟ خانه و خادم؟ نام و نان؟ زن و فرزند؟ زر و سیم؟ وابسته به هر چه که باشی به همان اندازه قیمت داری.  منابع: ۱- «با دستهای خالی»- خاطراتی از شهید حسن طهرانی مقدم- ، به کوشش مهدی بختیاری، نشر یازهرا(س)، چاپ اول ۱۳۹۴.ش ۲- «شقایق عاشق»- روایتهایی از زندگی سردار شهید حسن غازی»، نوشته زینب عطایی، نشر ستارگان، چاپ اول ۱۳۹۴.ش ۳- سند راهبردی کشور در امور نخبگان، شورای عالی انقلاب فرهنگی، مصوبه جلسه ۲۴۸، مورخ ۱۱/مهر/ ۱۳۹۱.ش ]]> تاريخ و حماسه Sun, 15 Sep 2019 05:26:53 GMT http://asremrooz.ir/vdcgu79x7ak9374.rpra.html دستمو رها کن عمّه / بذار تا برم تو گودال / عمو بی یاور و یاره / ببین که سرش هست جنجال http://asremrooz.ir/vdcaaanui49nie1.k5k4.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز شب پنجم ماه محرم شب عبدالله یتیم حسن ابن علی علیهم السلام است.حضرت عبدالله، فرزند امام حسن علیه‌السلام و برادر حضرت قاسم بن‌الحسن است. سن او را از 9 تا 11 سال نوشته‌اند. در زمان شهادت حضرت، اختلاف است. بعضی نیز گفته‌اند زمانی که ابی عبدالله علیه‌السلام از اسب به زمین افتاد و هنوز مشغول نبرد پیاده بود که برای رفع خستگی، اندکی ایستاد. لشکر هم چند دقیقه صبر کردند ولی با نهیب شمر ملعون دوباره بر آن حضرت حمله‌ور شدند و محاصره‌اش کردند. در این حال عبدالله بن حسن علیه‌السلام که خُردسال بود از خیمه خارج شد. حضرت زینب علیها سلام دوید و دستش را گرفت، اما هرچه خواست او را در خیمه نگه دارد، عبدالله آرام نمی‌گرفت و راضی نمی‌شد و می‌گفت: «به خدا دست از عمویم برنمی‌دارم. هر جا که او رفته، من هم می‌روم.» صدای شیون از حرم بلند شد. امام علیه‌السلام که بر اثر عطش و جراحات و سختی نبرد، دچار ضعف شده بود، روی خاک نشست. عبدالله دستش را از دست عمّه‌ کشید و دوان دوان خود را به عمو رساند. وقتی رسید که دید ابجر بن کعب از بالای زین خم شده با شمشیر قصد قتل عمویش را دارد. فریاد زد و فرمود: «وَیْلَکْ یَابْنَ الْخَبیثَهُ، أتَقْتُلُ عَمِّی؟ وای بر تو ای حرامزاده! آیا می‌خواهی عموی مرا بکشی؟» آن نانجیب شمشیر را فرود آورد و به دست عبدالله رسید و دستش قطع شد و به پوست آویخت. عبدالله فریاد کشید: «یااُمَّاه» ای مادرم و بعد گفت: «عموجان! مرا دریاب.» امام علیه‌السلام او را در آغوش كشيد و به سينه چسباند و فرمود: «فرزند برادرم! بر آنچه پیش می‌آید صبر کن. این سختی‌ها را به حساب خدا بگذار و خدا تو را به پدران صالحت ملحق می‌سازد.»رها کن عمه مرا باید امتحان بدهم  رسیده موقع آنکه خودی نشان بدهم   رها کن عمه مرا تا شجاعت علوی  نشان حرمله و خولی و سنان بدهم   دلم قرار ندارد در این قفس باید  کبوتر دل خود را به آسمان بدهم   عمو سپاه حسن می رسد به یاری تو  من آمدم که حسن را نشانتان بدهم   عمو شلوغی گودال بیش از اندازه است  خدا کند بتوانم نجاتتان بدهم   سپر برای تو با سینه می شوم هیهات  اگر به نیزه و شمشیرها امان بدهم   مگر که زنده نباشم که در دل گودال  اجازهء زدنت را به کوفیان بدهم   من آمدم که شوم حائل تو با عمه  مباد فرصت دیدن به عمه جان بدهم   عمو ببین شده دستم ز پوست آویزان  جدا شود چو علمدار اگر تکان بدهم   کسی ندیده به گودال آنچه من دیدم  عمو خدا نکند من ز دستتان بدهم   صدای مرکب و نعل جدید می آید  عمو چگونه خبر را به استخوان بدهم   فقط نصیب من و شیرخواره شد این فخر  که روی سینۀ مولای خویش جان بدهم   عزیز فاطمه انگشتر تو را ای کاش  بگیرم و خودم آن را به ساربان بدهم   برای آنکه جسارت به پیکرت نشود  خودم لباس تنت را به این و آن بدهم   #حضرت_عبدالله_بن_حسن علیه السلام #مهدی_مقیمیحضرت عبدالله بن الحسن (علیه السلام)  🔻علی اکبر لطیفیان  کشته‌ی دوست شدن در نظر مردان است  پس بلا بیشترش دور و بر مردان است   یازده ساله ولی شوق بزرگان دارد  در دل کودک این‌ها جگر مردان است   همه اصحابِ حرم طفل غرورش هستند  این پسربچّه‌ی خیمه پدر مردان است   بست عمّامه همه یاد جمل افتادند  این پسر هرچه که باشد پسر مردان است   نیزه بر دست گرفتن که چنان چیزی نیست  دست بر دست گرفتن هنر مردان است   بگذارید «حسن» بودن او جلوه کند  حبس در خیمه شدن بر ضرر مردان است   گرچه «ابنُ‌الحسنم»؛ پُر شدم از ثارالله  بنویسید مرا «یابنَ‌اباعبدالله» #شب_پنجم_محرم_حضرت_عبدالله_ابن_الحسن_علیه‌السلام   *غزل اول پیش از شهادت   بر رویِ خاک بال و پَرِ خویش میزند  دارد دوباره او به سرِ خویش میزند   طفلِ یتیم حسِ یتیمی نداشته  حالا عجیب بر جگرِ خویش میزند   جانِ عمو نه ، جانِ پدر او شنیده بود  خود را به خاطرِ پدرِ خویش میزند   عمه رها نمی‌کند و طفل دائما  بوسه به دستِ همسفرِ خویش میزند   عمه هم از حرارتِ او داد می‌کشید  از آتشش به دور و بَرِ خویش میزند   با التماس گفت ببین خورد بر زمین  دارد به خاکها کمرِ خویش میزند   صیاد آمده است و با هرچه نیزه هست  بر رویِ صیدِ محتضرِ خویش میزند   از هر قبیله طایفه‌ای ریخت بر سرش  یک پیرمرد با پسرِ خویش میزند   عمه نگاه کن چقدر روی صورتش  یک نانجیب با سپرِ خویش میزند   عمه حریفِ بی کسی او نمی‌شود  از بسکه ناله از جگرِ خویش میزند - -  از دور دید دست سپر شد ولی کسی  دارد به دست او تبرِ خویش میزند  (حسن لطفی ۹۵/۰۷/۱۵)   **غزل دوم بعد از اُفتادن در آغوش عمو       ‌‌‌‌‌* * * چسبیده است سینه به سینه به دلبرش  اُفتاده است پیکرِ او رویِ پیکرش   رویِ هزار و نُهصد و پنجاه زخم بود  از تیغ و داس و نیزه و خنجر سراسرش   اُفتاد و نیزه‌ها همه رفتند در تَنَش  بیرون زدند یک یکَش از سمتِ دیگرش   یک بال که جدا شده اُفتاده یک طرف  یک بال هم که سخت شکسته است با پرش   در گوشِ او عمو چقدر گفت جانِ من  او هم جواب داد عمو جان با سرش   اُفتاده است رویِ عمو ، باز می‌زنند  دَرهَم کنند تا دو بدن را در آخرش   اینبار هم سه‌شعبه و ای وای حرمله  نزدیک شد درست زَنَد زیرِ حنجرش   پاشید خونِ گرمِ گلو وای بر عمو  می‌ریخت از محاسنِ سرخِ مطهرش   از سمت پا گرفت کسی طفل را کشید  از سمت سر نشست حرامی ، به خنجرش   تاکه حسین زجر کِشَد پیشِ چشم او  اول زدند و بعد نشستند بر سرش  - -  فهمیده‌اند مادرِ او بین خیمه هاست  سر را گرفت و رفت به دنبالِ مادرش  ‌  حسن لطفیغزل مصیبت حضرت عبدالله بن الحسن(ع) #شاعر_مجتبی_صمدی_شهاب   من آمدم عمو نگرانی برای چه؟ فکر خیام و فکر زنانی برای چه؟  من آمدم تا که نگویند بی کسی  در زیر تیغ و نیزه نهانی برای چه؟  گویند زینت سَرِ دوش پیمبری  بر روی خاک و رمل روانی برای چه؟  من آمدم به نام حسن جلوه ای کنم  خواهی مرا ز خویش برانی برای چه؟  برخیز مثل ظهر نمازت اقامه کن  اینجا نماز عصر بخوانی برای چه؟  درگیر عقل و عشق شدم تا که آمدم  با من مگو تو تازه جوانی برای چه؟...  اینجا رسیده ای بخدا عشق من توئی  هستی شکار نیزه پَرانی برای چه؟  از شعلهء لبت جگرم سوخت چون پدر  مانند تشنهء رمضانی برای چه؟    فوّاره میزند زتنت خون چه سازمت؟ از هم گسیخته شریانی برای چه؟  این دست ها به درد من اصلا نمیخورد  از علقمه تو خون به دهانی برای چه؟  شمشیر و تیر و نیزه و زخم زبان و سنگ بر کشتن تو کرده تبانی برای چه؟  با نیزه جسم تو به زمین دوخته مگر؟ آخر نمیخوری تو تکانی برای چه؟  یک نیزه در گلوی تو بد گیر کرده است  خون میرود ز تو فَوَرانی برای چه؟  اجزای پیکرت به زمین ریخته شده  چون برگِ پای دارِ خزانی برای چه؟  دُزدیدن سرِ تو زده بر سر کسی  اسباب خنده های سنانی برای چه؟ ]]> تاريخ و حماسه Wed, 04 Sep 2019 13:16:04 GMT http://asremrooz.ir/vdcaaanui49nie1.k5k4.html کیان ایرانی چگونه شمر را به درک واصل می کند؟ http://asremrooz.ir/vdcakun0149na.5k4.html به گزارش عصرامروز به نقل از مشرق ،«شمر بن ذی الجوشن»، این جانی شماره یک حادثه کربلا، در رأس لیست سیاه مختار بود، باید به هر قیمتی این جنایتکار دستگیر و مجازات می‌شد. وی پس از واقعه جنگ شورشیان کوفه با مختار، که فرماندهی چند گروه را به عهده داشت متواری شد. (۱)گرچه «دینوری» ماجرای فراری شدن شمر و هلاکت او را طور دیگری نگاشته که با نقل طبری، و دیگران متفاوت است، او می‌نویسد:«شمر با جمعی از دوستان و بستگان خود متواری شد و مختار همچنان در تعقیب او بود. «شمر» خجالت می‌کشید که با آن ذلت و سرشکستگی وارد بصره شود و مانند دیگر فراریان کوفه، در پناه سپر زبیر قرار گیرد، او مدتی با افرادش در «دشت میشان» مخفیانه بسر می‌برد و منتظر فرصت مناسب بود و پس از آن که خبر حرکت نیروهای بصره، برای جنگ با مختار را شنید، با همراهان خود، به نزدیکی بصره آمد و وارد شهر نشد و در یکی از روستاهای ساحل دجله، مخفی بود، «احمر بن شمیط»، فرمانده سپاه مختار، که برای جنگ با مصعب، در نزدیکی ساحل دجله اردو زده بود، از مخفیگاه شمر باخبر شد و دویست مرد مسلح را مأمور دستگیری وی نمود. این گروه شمر را غافلگیر کردند و شمر و همراهانش در آن درگیری مسلحانه به قتل رسید و احمر بن شمیط سر بریده وی را برای مختار به کوفه فرستاد. (۲)این نقل دینوری بود، اما طبری ماجرای تعقیب و شمر و کشتن او را طور دیگری یادآور شده است که نقل خواهیم کرد. سوابق و پرونده سیاه شمرشمربن ذی‌الجوشن ضبابی از سران و شجاعان مردم کوفه بود، وی در زمان علی(ع) جزء شیعیان و طرفداران حضرتش به شمار می‌آمد، او در جنگ صفین از افراد تحت فرمان امیرمؤمنان بود و در جنگ با معاویه شرکت داشت و شجاعتی از خود نشان داد، وی در یکی از روزهای جنگ صفین، که آتش جنگ سخت زبانه می‌کشید، وارد میدان شد و مبارز طلبید، از میان لشکریان معاویه مردی به نام «ادهم بن محرز» به مقابله با او شتافت و به هم حمله‌ور شدند، ادهم، شمشیری محکم بر سر «شمر» فرود آورد که به شدت او را مجروح کرد و شمر نیز شمشیری بر رقیب خود فرود آورد، که چندان اثر نکرد، «شمر» به لشکر برگشت و به شدت تشنه بود، کمی آب خورد و مجدداً به میدان رفت، و در حالی که رجز می‌خواند، رقیب را به مبارزه طلبید، وی به مقابل ادهم آمد و او را خوب می‌شناخت و در حالی که او نیز بدون ترس در مقابل او ایستاده بود، شمر با نیزه ضربتی بر او فرود آود که او را از اسب بر زمین افکند و شمر با شادی فریاد زد: این ضربت، به جای آن ضرتی که بر من زدی و به لشکرگاه برگشت. (۳)اما شمر هم همانند بسیاری از مردم کوفه، در راه خود استوار نماند و بعداً به خاطر روح نفاقی که در او بود، به جرگه دشمنان درآمد و از حامیان سرسخت حکومت اموی شد، و اما موارد جرائم شمر، بدین ترتیب است: موارد جرم۱- شمر، در جریان شهادت مسلم بن عقیل در کوفه، نقش مهمی داشت . او وعده‌ای از سران جنایتکار کوفه مانند: «شبث بن ربعی» و حجاربن ابجر و قعقاع بن شور، از طرف ابن زیاد مأموریت یافتند که قیام مسلم و یاران او را درهم بکوبند. شمر از مشاوران مخصوص ابن زیاد در واقعه خروج مسلم بن عقیل بود. (۴)۲- هنگامی که عمر سعد از کربلا نامه‌ای مسالمت‌آمیز برای ابن زیاد نوشت که کار به جنگ نکشد، شمر در جلسه ابن زیاد بود گفت: حسین هرگز تسلیم نمی‌شود و جز جنگ راهی باقی نمانده و ابن زیاد را تشویق در جنگ با امام حسین(ع) نمود. (۵)۳- شمر نامه‌ای از ابن زیاد گرفت و در رأس گروهی مسلح، وارد کربلا شد و مأمور بود اگر عمر سعد با امام حسین(ع) نجنگد او را عزل و خود فرماندهی کل نیروها را به عهده بگیرد. (۶)۴- شمر به محض ورود به کربلا، در روز تاسوعا عمر سعد را تهدید کرد که در کار امام حسین(ع) مسامحه نکند و بین او و عمر سعد مشاجره لفظی تندی پیش آمد.۵- بنا بر نقلی، ام‌البنین دختر خرام (مادر ابوالفضل العباس(ع) و سه برادر دیگرش از طایفه شمر به حساب می‌آمد، و شمر امان‌نامه‌ای برای ابی‌الفضل العباس(ع) و برادرانش آورد و می‌خواست آنان را از امام حسین(ع) جدا کند که با جواب تند حضرت عباس روبرو شد. (۷)۶- شمر عجله داشت که همان شب عاشورا با نیروهایشان به امام حسین(ع) و اصحابش حمله کنند، که این کار انجام نشد.(۸) و از سخنان و اعمال او می‌توان دریافت که شمر از کینه‌توزترین دشمنان امام حسین(ع) بود. و قساوت و بی‌رحمی او حتی برای فرمانده‌اش «عمر سعد» تعجب‌آور بود.۷- شمر در فاجعه کربلا، به دستور عمر سعد، فرماندهی میسره لشکر کوفه و شام را به عهده داشت. (۹)۸- شمر در روز عاشورا مورد خطاب امام حسین(ع) واقع شد و حضرت، او و دیگر سران کوفه را با نام، مخاطب قرار داد و فرمود: مگر شما نبودید که نامه و دعوت برای من نوشتید؟! و آنان کمترین عکس‌العمل و جوابی ندادند. (۱۰)۹- در روز عاشورا صحبت تندی بین شمر و زهیر بن قین، از اصحاب امام حسین(ع) واقع شد و هنگامی که زهیر، خطاب به لشکر عمر سعد سخن می‌گفت، شمر او را هدف گرفت و تیری به سوی او پرتاب نمود و فریاد زد: بس است، دیگر سخن نگو. و زهیر جواب داد: ای فرزند آنکه بر پاشنه پا بول می‌کرد، تو چه می‌گویی؟ من با تو سخنی ندارم؟ تو حیوان (پستی) هستی که باید منتظر عذاب خدا باشی. شمر، پاسخ داد: خدا بزودی تو و آقایت را خواهد کشت؟! زهیر گفتک ای خبیث! تو مرا از مرگ می‌ترسانی؟! و حال آنکه لذت‌بخش‌تر از شهادت برایم چیزی نیست و سپس به سخنانش ادامه داد. (۱۱)۱۰- در حمله دسته‌جمعی لشکر عمر سعد، در روز عاشورا به امام حسین(ع) و یارانش، «شمر» فرمانده جناح چپ لشکر ابن سعد بود و به شدت با امام حسین و اصحابش درگیر شد. (۱۲)۱۱- «نافع بن هلال» از یاران مخلص و شجاع امام حسین(ع) بود، وی در روز عاشورا با نیزه خود که آن را مسموم کرده بود، دوازده نفر از لشکریان عمر سعد را کُشت (بغیر از مجروحین). وی بعد از جنگ نمایان، دو بازویش شکسته و اسیر شد، شمر او را گرفت و درحالی که خون از چهره هلال، سرازیر بود، وی را به نزد عمر سعد برد و او فریاد می‌زد: من دوازده نفر از شما را کشتم، غیر از آنانی که زخمی نمودم و اگر دست و بازوی سالمی داشتم، نمی‌توانستید مرا اسیر کنید. شمر شمشیر را کشید که او را به قتل برساند. وی گفت: خدا را شکر که شهادت من بدست بدترین خلق خداست و شمر این اسیر بی‌دفاع را به شهادت رساند. آنگاه برگشت و به جنگ با یاران امام حسین(ع) پرداخت. (۱۳)۱۲- روز عاشورا هنگامی که امام حسین(ع)، تمام یارانش به شهادت رسیده بودند و حضرتش پس از جنگ نمایانی که با دشمن نمود، به شدت مجروح شد، به طوری که دیگر توان حمله نداشت، شمر از این فرصت استفاده کرد و با دوازده نفر از اوباشان لشکر به طرف خیمه‌گاه امام حسین(ع) حمله‌ور شد و امام خطاب به آنان، این جمله معروف را فرمود: «اگر دین ندارید و از قیامت نمی‌ترسید (لااقل) آزادمرد باشید!» چرا به طرف زن و بچه‌هایم حمله می‌کنید. (۱۴)۱۳- روز یازدهم محرم پس از فاجعه عاشورا، لشکر عمر سعد، به طرف کوفه، همراه اُسراء و سرهای شهداء حرکت کردند و شمر، مسئول حمل سر بریده امام حسین(ع) و سرهای یارانش بود و قیس بن اشعث و عمروبن حجاج و عروه بن قیس او را همراهی می‌کردند. (۱۵)۱۴- بعضی گفته‌اند: مسئول حمل سرهای شهداء از کوفه به شام، شمر بن ذی‌الجوشن بود. (۱۶)۱۵- شمر علاوه بر فماندهی جناح چپ لشکر عمر سعد در روز عاشورا، گروهی از طایفه هوازن را نیز در جنگ رهبری می‌کرد، و در هنگام تقسیم سرهای شهداء، ۲۰ سر از شهداء تحویل شمر و طایفه هوازن شد. (۱۷) تا در قبال آن جایزه خو درا دریافت دارند.۱۶- در واقعه قیام مختار در کوفه، در آغاز جنگ شهری بین نیروهای مختار و ابن مطیع، شمر از فرماندهان ابن مطیع بود که با نیروهای مختار جنگید. (۱۸)۱۷- در جریان شورش اشراف کوفه، شمر از سرکرده‌های اشرار و شورشیان بود و برای بار دوم با نیروهای مختار جنگید. (۱۹)۱۸- درگیری با مأموران مختار و به شهادت رساندن «زربی» غلام مختار. (۲۰)این موارد، خلاصه‌ای از اعمال و جنایات شمر بن ذی‌الجوشن بود.با توجه به همه موارد فوق، شمر یکی از افرادی بود که مختار اهتمام زیادی برای دستگیری و مجازات او داشت و حال که قرار است قاتلان امام حسین(ع) و مسبّبان فاجعه کربلا به حسابشان رسیدگی شود، قطعاً شمر در رأس این افراد خواهد بود و شمر خود نیز متوجه این مطلب بود، بنابراین هنگامی که دید تمام توطئه‌ها بر علیه مختار با شکست روبرو شده و دیگر توان مقابله با نیروهای مختار را ندارد به دنبال مخفیگاه، از کوفه متواری شد. تعقیب شمرشمر توانست از معرکه کوفه، جان سالمی بدر بَرَد و از شهر کوفه خارج شود. مختار غلامی داشت به نام «زِربیّ». این شخص ظاهراً ایرانی‌الاصل و از هواداران اهل‌بیت(ع) و از شیعیان بود، وی جوانی زیرک و باهوش بود. مختار، زربیّ را همراه گروهی که حدود ده نفر می‌شدند، مأمور پیدا کردن شمر نمود.مسلم‌بن عبدالله ضبابی گوید: «من نیز جزء فراریان، همراه شمر، از کوفه متواری شدم. و زربی همچنان به دنبال ما بود تا از کوفه خارج شدیم و اسب‌های ما لاغر و ناتوان بودند ولی اسب زربی چابک و زیرک. بالاخره خود را به ما رساند، هنگامی که او نزدیک ما شد، شمر به ما گفت: شما از من دور شوید شاید منظور این غلام کسی جز من نباشد. ما اسب‌هایمان را تاختیم و دور شدیم و زربی به قصد جان شمر به سوی او تاخت، شمر با تاکتیکی خاص او را به دنبال خود کشاند تا او از یارانش جدا شد.شمر، هنگامی که زربی را تنها یافت به او حمله برد و ضربتی محکم بر پشتش وارد کرد که پشتش شکست و زربی به شهادت رسید. (۲۰) و بدین سان، شمر از مهلکه جان سالم بدر برد. خبر ناکام ماندن مأموریت زربی به مختار رسید. مختار با ناراحتی گفت: بیچاره زربی، اگر با من مشورت کرده بود، به او توصیه می‌کردم که تنها به دنبال «ابوالسابغه» (مقصودش شمر بود) نرود.»مسلم ضبابی گوید: ما و شمر توانستیم، خودمان را به محلی به نام «ساتیدما» برسانیم و بعد از کمی استراحت، رفتیم تا به نزدیک دهکده‌ای به نام «کلتانیه» رسیدیم، کنار ساحل رودخانه‌ای که نزدیک تپه‌ای بود، پیاده شدیم، شمر فردی از اهالی همان روستا را گرفت و با تهدید گفت: «نامه‌ای دارم و باید آن را به سرعت به بصره به نزد مصعب بن زبیر ببری.»گویا آن روستایی قبول نمی‌کرد، شمر او را کتک زد و او هم از ترس جانش، این مأموریت را پذیرفت و نامه را گرفت و برای مقدمات سفرع به همان دهکده رفت و این دهکده چند خانه بیشتر نداشت و بعد معلوم شد که ابوعمره(کیان) رئیس پلیس مختار، با گروهی مسلح در آنجا مستقر شده‌اند و در آن محل پاسگاهی جهت کنترل راه کوفه به بصره قرار داده‌اند مخصوصاً به خاطر این که فراریان کوفی از این راه خود را به بصره می‌رسانند و تحت حمایت مصعب بن زبیر که استاندار عبدالله زبیر در آنجا بود قرار می‌گرفتند.لازم به توضیح است که ابوعمره(کیان) از افراد بسیار ارزنده و از یاران صمیمی مختار بود و چنان نسبت به قاتلان امام حسین(ع) حساسیت و کینه داشت که هرجا به آن جانیان برخورد می‌کرد با شدت و حدّت تمام، به حساب آنان می‌رسید.آن روستایی در بین راه به یک هم‌روستایی خود برخورد کرد و ماجرای کتک خوردن خود از دست شمر را برای وی تعریف کرد. در همان حال که این دو روستایی با هم صحبت می‌کردند، یکی از افراد گروه ابوعمره(کیان)، از صحبت آنان متوجه مطلب شد و مطلع گردید که این روستایی، حامل نامه‌ای از شمر برای مصعب بن زبیر است و قصد بصره را دارد. این مأمور باهوش، آدرس دقیق محل ملاقات شمر و آن روستایی را از او تحقیق کرد و معلوم شد از انجا تا محلی که شمر در آنجا بود حدود سه فرسخ راه است. این مأمور، جریان را به ابوعمره(کیان) گزارش داد و ابوعمره(کیان)، بلافاصله با گروه مسلح خود، به سوی محل استقرار و اختفاء شمر، حرکت کردند. (۲۱) مسلم‌بن عبدالله که خود از فراریان و همراهان شمر بود گوید: به خدا سوگند آن شب، با شمر بودیم من به او گفتم: «اینجا جای خوبی نیست بهتر بود از اینجا می‌رفتیم و ما در اینجا می‌ترسیم.»شمر گفت: «آیا سایه وحشت آن کذّاب در همه‌جا گسترده؟ حتی اینجا هم می‌ترسید؟ نه، به خدا قسم من تا سه روز هم اینجا بمانم، ترس ندارم و کسی به اینجا نخواهد آمد و سپپس با ناراحتی به ما گفت: خدا دل‌هایتان را از ترس آکنده کند.» (۲۲) شمر کشته می‌شودمسلم‌بن عبدالله ضبابی گوید: «محلی که ما همراه شمر اطراق کرده بودیم بچه ملخ زیادی داشت و شب را صدا می‌دادند. ناگهان همان شب من از خواب پریدم و صدای پای اسب‌هایی را شنیدم، با خود گفتم: این موقع شب، خبری نیست، حتماً سر و صدای بچه‌ملخ‌ها است، اما لحظه‌ای بعد، صدا را واضح‌تر شنیدم و هوا تاریک بود و دور را درست نمی‌توانستم ببینم، خودم را جمع و جور کردم و چشم‌هایم را مالیدم و خوب دقت کردم و با خود گفتم: نه به خدا صدای بچه ملخ نبود. خواستم از جایم بلند شود که ناگهان از پشت تپه، گروهی ظاهر شدند و تا چشمشان به خیمه‌های ما افتاد فریاد تکبیرشان بلند شد. آری ما محاصره و کاملاً غافلگیر شده بودیم، به طوری که وقت دفاع و یا مقابله‌ای برای ما نبود. ما همه دسته‌جمعی فرار کردیم و حتی موفق نشدیم با اسب‌هایمان سواره فرار کنیم، اسب‌ها را جا گذاشتیم و پیاده فرار کردیم. اما شمر را دیدم که جامه‌ای خوشباف به تن داشت و بدنش ابرص بود و گویا سفیدی دو پهلوی او را از کنار جامه‌اش دیدم زیرا شمر پیس بود و بدنش لکه‌های سفیدی داشت. او حتی فرصت پیدا نکرد که لباس رزمش را بپوشد و حتی وقت برداشتن سلاح هم نبود، ما فرار کردیم اما شمر گویا فرار را بی‌نتیجه می‌دید، قصد مقاومت داشت و ماند. مسلم گوید آنان درگیر شدند و الله اکبر که خود دیدم شمر کشته شد.عبدالرحمان بن عبید گوید: آن کس که خبر نامه شمر و ماجرای آن روستایی را به ابوعمره(کیان) داد، من بودم و من از افراد ابوعمره(کیان) بودم که شمر را محاصره کردیم وی مدعی است که شمر را خود او کشته است.» (۲۳) ابوعمره (کیان ایرانی) روایت دیگردر امالی شیخ طوسی، نحوه اعدام شمر را چنین نوشته است:«...ابوعمره(کیان) با گروهی به تعقیب شمر رفتند و طی یک درگیری مسلحانه او را زخمی کردند و سپس به اسارت درآمد. او را به نزد مختار آوردند، مختار دستور داد او را گردن زدند و جسد او را در دیگ روغن جوشیده افکندند و یکی از اطرافیان مختار، سرِ شمر را با پای خود لگد‌کوب کرد. (۲۴)شاید جمع بین این دو روایت این باشد که شمر در ماجرای فرار و درگیری مجروح شد و او را زنده به نزد مختار آوردند و مختار دستور داد گردنش را زدند و بدنش را در روغن جوش انداختند.از عبدالرحمان پرسیدند: ماجرای درگیریش با شمر و کشته شدن او را تعریف کند، و آیا شمر در آخرین لحظات چه می‌گفت: عبدالرحمان گوید: «بله آن شب، ما چادر شمر و همراهانش را محاصره کردیم و شمر را یافتیم. او با نیزه به ما حمله‌ور شد و بعد نیزه را بینداخت و به سرعت وارد خیمه شد و شمشیر را برگرفت و روبروی ما ایستاد و آماده حمله شد و این رجز را می‌خواند.نبهتم لیث عرین باسلاجهما محیاه یدق الکاهلالم یریوما عن عدونا کلاالا کذا مقاتلا او قاتلاشیر دلیر را بیدار کردید که عبوس است و پشت را می‌لرزاندهرگز از دشمن روگردان نبوده و پیوسته مرد جنگ و نبرد بوده استعبدالرحمان گوید: «من شمر را کشتم.»مسلم بن ضمری گوید: «الله اکبر، خدا آن خبیث را کشت.» (۲۵)آری، شمر این جانی پست، به دست پرتوان ابوعمره(کیان) به هلاکت رسید و چند تن از یارانش نیز کشته شدند و سرهای بریده آنان را به نزد مختار آوردند، مختار تا نظرش به سر بریده شمر افتاد، سجده شکر به جای آورد و دستور داد، سرهای نحس آنان را در مقابل مسجد جامع، بالای نیزه نصب کنند تا عبرت دیگران شود.» (۲۶) ]]> تاريخ و حماسه Fri, 29 Apr 2011 10:47:58 GMT http://asremrooz.ir/vdcakun0149na.5k4.html آنچه در روز چهارم محرم بر کاروان کربلا گذشت http://asremrooz.ir/vdcfccd0yw6dvma.igiw.html به گزارش عصر امروز، مسعود حیدری کارشناس علوم قرآنی پیرامون وقایع و رخدادهای روز چهارم ماه محرم گفت: روز چهارم محرم امام حسین(ع) تلاش کردند تا لشکریان عمر بن سعد را به راه راست هدایت کنند و از آنان خواستند تا با ایشان همراه شوند و به لشکر سیدالشهداء(ع) ملحق شوند.  وی در همین راستا ادامه داد: در روز چهارم ماه محرم عبیدالله طی حرکتی مزدورانه خود را شبیه به «امام حسین (ع)» درآورد و وارد شهر کوفه شد، مردم با دیدن وی به ‌اشتباه افتاده و فکر کردند «امام حسین(ع)» به کوفه آمده و از او استقبال کردند، اما عبیدالله هنگامی‌ که وارد مسجد کوفه شد نقاب از چهره برداشت و برای همه مردم مشخص شد فردی که به استقبالش رفته‌اند عبیدالله بن زیاد بوده نه «امام حسین(ع)»، بدین ترتیب عبیدالله دو مسیر را پیش گرفت، اول اینکه افرادی را که ترسو بودند را تهدید و مال‌پرستان را مطیع خود کرد و آنان را از یاری «امام حسین(ع)» بازداشت. وی پیرامون نام‌گذاری روز چهارم ماه محرم که به نام فرزندان نوجوان «حضرت زینب (س)» اشاره و ابراز کرد: روز چهارم به نام فرزندان «حضرت زینب (س)» نام‌گذاری شده است، زیرا فرزندان ایشان همواره تلاش داشتند تا در مقام دفاع از «اهل‌بیت (ع)» و «امام حسین (ع)» از جان خود بگذرند و در روز عاشورا از «سیدالشهدا (ع)» درخواست می‌کنند تا پیش از فرزندان «امام حسین (ع)» به میدان بروند، ولی «امام حسین (ع)» مخالفت می‌کنند.  این کارشناس علوم قرآنی در خصوص تلاش و از خودگذشتگی فرزندان «حضرت زینب (س)» بیان می‌کند: فرزندان «حضرت زینب (س)» برای اینکه بتوانند در رکاب «امام حسین (ع)» به شهادت برسند از مادر گرامی‌شان درخواست می‌کنند تا وساطت ایشان را در برابر «سیدالشهدا (ع)» انجام دهند و با دریافت اذن «اباعبدالله (ع)» به میدان می‌روند به جنگ می‌پردازند.  وی در خصوص الگو بودن فرزندان «حضرت زینب (س)» برای نسل امروز ابراز کرد: وجود شهدایی مانند شهید حججی و یا سایر شهیدان و رزمندگان مدافع حرم الگوهایی چون «ائمه معصومین (ع)» و فرزندان «حضرت زینب (س)» را پیش رو داشته‌اند و با تأسی به «امام حسین (ع)» و یاران باوفای ایشان قدم در راه دفاع از سرزمین‌های اسلامی گذاشته‌اند  حیدری در مورد دفاع فرزندان دلیر «حضرت زینب (س)» خاطرنشان کرد: عون و محمد که هر دو فرزندان «حضرت زینب (س)» بودند دلیرانه به صحنه جنگ رفتند و شجاعانه صحنه‌های جذابی از حقیقت واقعی کربلا را به معرض نمایش گذاشتند. ]]> تاريخ و حماسه Wed, 04 Sep 2019 12:35:51 GMT http://asremrooz.ir/vdcfccd0yw6dvma.igiw.html دختران شام ميگردند همراه پدر // كاش بابا تا تو هم با خود بگردانی مرا http://asremrooz.ir/vdcewv8wpjh8pxi.b9bj.html به گزارش سرویس تاریخ و حماسه عصر امروز رسم است روز سوم محرام الحرام از سه ساله ابی عبدالله علیه السلام حضرت رقیه خاتون سلام الله علیها ذکر مصیبت خوانده می شود.بانویی که با دستان کوچکش گره های بزرگی را باز می کند و دل خاندان اهل بیت علیهم السلام را با شهادت جانگدازش در خرابه شام به درد آورد.ضمن سلام و صلوات به روح مطهره اش و زمزمه زیارت نامه اش اشعاری را در این حزن عظیم تقدیم شما خوبان می نماییم:درود بر تو اي بزرگ ما رقيه كه بر تو باد احترام و سلام و عنايات و بركات خداوندگار ما. به تو اداي احترام مي‌كنم اي دخت امير المومنين علي بن ابي طالب، در برابر عظمتت تعظيم مي نمايم اي دختر فاطمه زهرا كه مادرت بزرگ زنان دو جهان است، تسليم مقام توام اي دختر يادگار خديجه كبري، كه سمت مادري داشت بر مردان و زنان با ايمان. سلام بر تو اي دختر ولي خدا. درود بر تو اي خواهر دوست خدا. سلامتي بر تو اي دخت حسين شهيد . دعا نثارت اي كه هستي راستگو و حاضر در دينت . سلام بر تو اي كه از راهت راضي بودي و خدا از مسيرت خشنود. در برابرت خاضعم اي پرهيزكار و پاكيزه‌تن ف تحيت بر تو اي تزكيه شده برتر، تسليم مقام توام، اي كه بودي در مظالم و با ارزشت همه را تحمل كرده افشا نمودي . صلوات خداوند بر تو و بر روح تو و جسمت . خداوند تبارك و تعالي خانه و زندگي تو را در بهشت قرار داده در كنار پدران و اجداد پاك و گرامي معصومت . درود بر شما به آنچه كه صبر كرديد. پس چه زندگي زيبايي در انتظار شماست . و نيز به فرشتگان پاسدار حرمت كه نگهبان مقامات مي‌باشند كرنش مي‌كنم و در خاتمه با تمام وجود به خاندان معظم رسول خدا محمد (صل الله عليه وآله و سلم) دعا كرده و الطاف و مراحم الهي را مسئلت مي‌كنم.#سوم_محرم_حضرت_رقیه_سلام‌الله   مِنَت ویرانه‌اش را خِیلِ مُژگان می‌کِشند گنج‌ها را غالبا شاهان به ویران می‌کِشند  زحمتِ زائرِ نوازی‌هایِ او را از قدیم جبرئیل و آدم و نوح و سلیمان می‌کِشند  او شبیهِ زینب و فرمان پذیرش عالم است بارِ او را آسمانی‌ها به قرآن می‌کِشند  در خرابه ماند اما کاخ را ویرانه کرد اَمرِ او را آفتاب و باد و طوفان می‌کِشند   گریه را از فاطمه آموخت تا زهرا شود از دو چشمانش خجالت اَبر و باران می‌کِشند  آنکه دختر دارد این را زودتر حس می‌کند دختران نازِ پدر را با پدرجان می‌کِشند  پایِ او عادت ندارد بر زمین باشد اگر عمه‌ها جایِ عمو او  را به دامان می‌کِشند  موقعِ خوابش فرشته‌های غمگینی فقط بالِشان را را رویِ تاولهای سوزان می‌کِشند  عمه‌هایش نیمه‌شب وقتی که خوابش می‌بَرد یک به یک از پایِ او خارِ مغیلان می‌کِشند  دیگر از بازی بدش می‌آید از وقتی که دید چادرش را هرطرف با دستِ طفلان می‌کِشند  با طنابی که به دستش داشت مشکل می‌رود با طنابی که به گردن داشت آسان می‌کِشند  سنگ بود و چنگ بود و شعله اما هیچ یک طفل را دنبالِ بابا  نیزه‌داران می‌کِشند  خواست با پایش بیاید زجر اما گفت نه  طفلِ خواب آلوده را بِینِ بیابان می‌کِشند  خیره خیره بر سرِ بابا نگاهی کرد و گفت از تنورِ گرم  مردم بیشتر نان می‌کِشند  قسمتی از گیسویش با پیرزنها مانده است بسکه در این کوچه‌ها مویِ پریشان می‌کِشند  گفت دیگر عمه دندانهای شیری‌ام نماند وای با سیلی چرا در شام دندان می‌کِشند  حسن لطفی#حضرت_رقیه_سلام_الله_علیها   پیر شد! از حال او بابا خبر دارد فقط در دلِ بی طاقتش داغ پدر دارد فقط  با مشقّت راه می رفت و امان از آبله از غم این ماجرا صحرا خبر دارد فقط  راه، طولانی و تیغِ آفتاب و در دلش اضطرابِ تازیانه بیشتر دارد فقط  اکثراً دستِ بزن دارند و با دلواپسی چشم هایی خیره سمت دور و بر دارد فقط  بیشتر اهل کمینند و تمام ِ راه را- واهمه از حمله هایِ پشت سر دارد فقط  جای سیلی سرخ بود امّا دوباره می زَدَش زجر(لع) زجرش داده! دائم دردسر دارد فقط  گریه میکرد و حرامی بُرد پیش ِ او گذاشت غرقِ خون! در تشت! بابایی که سر دارد فقط  دید و قدری درد دل کرد و سپس از حال رفت عمّه زینب(س) از غمش خونِ جگر دارد فقط!  #السلام_علیک_یا_رقیه #من_الذی_أیتمني #مرضیه_عاطفی#سوم_محرم_حضرت_رقیه_سلام‌الله   آمدم ویران کنم این کاخها را بر سرش شام را میکوبم این شامِ بلا را بر سرش   من به زیرِ پای زینب می‌کشانم شام را  مثل این خاکِ خرابه  می‌تکانم شام را    شعله دیدم لیک از عشقِ تو تب کردم خودم مردمانِ نانجیبش را ادب کردم خودم   سِیرِ معراجی جمالی را جلالی آمدم تا در آغوشت کِشَم با دستِ خالی آمدم   تا شنیدم در تنوری  زخم رویم خشک شد مثل خشکیِ گلویِ تو  گلویم خشک شد   "چند شب بی بوسه خوابیدم دهانم تلخ شد" زجر زد رویِ لبم شیرین زبانم تلخ شد     عمه‌ام میگفت با او راه می‌آید نزن ناله‌اش خاموش شد کوتاه می‌آید نزن   بچه است از داد می‌ترسد نزن اما زدند دختر از فریاد می‌ترسد نزن اما زدند   فرشِ راهت می‌شود این موی درهَم ریخته بوسه می‌گیرم زِ تو ای رویِ درهَم ریخته    عمه جان حس میکنم مژگانِ بابا کم شده خیزران ای داد یک دندان بابا کم شده   حسن لطفی#حضرت_رقیه_سلام_الله_علیها #سوم_محرم   روی پیکر سری داشتی یادته رگای حنجری داشتی یادته من ی روز بابایی داشتم یادمه تو ی روز دختری داشتی یادته؟  ناخنام شکسته پام زخمی شده خیلی داد زدم صدام زخمی شده نمیشه برات بابا بابا کنم حق بده آخه لبام زخمی شده  بدتر از حال همه حال منه قاتلت با نیزه دنبال منه دختری که میکشه پیرهنمو چادر روی سرش مال منه  چشم زمزمو دیگه میخوام چیکار موی درهمو دیگه میخوام چیکار وقتی دستم به سرت نمیرسه این قد خمو دیگه میخوام چیکار  دختر معصومتو که حد زدن بعد اون حرفای خیلی بد زدن گریه مسیحیا هم دراومد به تنم تبرکا  لگد زدن  نمیدونی که چیا دیدم بابا داد زدن بدجوری ترسیدم بابا خودشون کباب بره خوردنو من شبا گرسنه خوابیدم بابا  به دلم هی داره درد و غم میاد با عذاب پلکای من رو هم میاد بالا پایین کردنش کشته منو دیگه اصلا از شتر بدم میاد  دختر تورو با دعوا میبرن دیگه جون نداره اما میبرن نکنه کنیزامون خبر بشن مارو بازار کنیزا میبرن  یزیدو وقتی دیدم آماده بود باغرور جلوی ما لم داده بود نمیگم هیچی فقط اینو بدون دلقکش خنده کنان وایساده بود  نه مسلمون بود و نه نماز میخوند با چوبش روضه رو باز باز میخوند  آدمی که مسته بی حیا میشه وقت قرآن خوندنت آواز میخوند  یکی روی ماذنه اذون میداد عمه داشت از ی قضیه جون میداد بشکنه دستش دیگه بلند نشه نانجیب سکینه رو نشون میداد  #سید_پوریا_هاشمی#حضرت_رقیه_سلام_الله_علیها #سوم_محرم  روزگاری بالش از بال و پَر قو داشتم بر سرم تاج گلی از یاسِ شب‌بو داشتم  دختر شامی! نبین حالا تمامش سوخته تو کجا بودی ببینی تا کمر مو داشتم ؟!  زخم‌های صورتم با نیش‌خندت باز شد کاش بودی آن زمانی که بَر و رو داشتم  فخر نفروش و کنارم آستین بالا نکش روزگاری مثل تو، من هم النگو داشتم  زل نزن در چشم‌های نیمه‌باز و سرخ من قبل از اینجا چشم‌هایی مثل آهو داشتم  غارتش کن مثل مویم؛ شانه می‌خواهم چه کار ؟! آه، روزی دستِ بابا را به گیسو داشتم  دست بر دیوار می‌گیرم شبیه پیرزن قبل از آوارِ کتک من نیز، نیرو داشتم  معجری که داشتم را دختری دزدید و رفت خواستم آن را بگیرم؛ دردِ زانو داشتم  چشم‌هایم خواب را فریاد زد دیشب؛ ولی مثل شب‌های گذشته دردِ پهلو داشتم  عاقبت جای دوا، جام اجل را می‌خورم  کاش در ویرانه قدری نوش‌دارو داشتم  رضا قاسمی ]]> تاريخ و حماسه Tue, 03 Sep 2019 07:13:42 GMT http://asremrooz.ir/vdcewv8wpjh8pxi.b9bj.html تعامل امام صادق (ع) با عامه مردم اهل سنت http://asremrooz.ir/vdcg3t9xuak93t4.rpra.html به گزارش عصر امروز، یکی از توصیه‌های مهم امام صادق (ع) به شیعیان که همواره مورد بحث و بررسی بوده و در شرایط حال حاضر جهان اسلام از اهمیت دوچندانی برخوردار است، توصیه این امام بزرگوار در مورد وحدت و مواجهه با مخالفین شیعه است. آن حضرت در روایتی که در کتاب شریف کافی و همچنین تحف العقول آمده، فرمودند: به عیادت مریض‌های اهل تسنن بروید! امانت آنها را ادا کنید! به نفع آنان در دادگاه شهادت دهید! در تشییع جنازه مردگان آنها حضور پیدا کنید! در مساجد آنها نماز بگذارید! تا بگویند که فلانی جعفری است بگویند فلانی شیعی است که این گونه عمل می‌کند و این من را خوشنود می‌سازد!  پس با این توصیف بعد از قرآن و پیامبر اسلام (ص)، امام صادق (ع) را به حقیقت می‌توان اولین منادی وحدت نامید. چرا که برای همدلی بین مسلمانان فرمودند: «من صلی معهم فی الصف الأول کان کمن صلی خلف رسول الله» یعنی کسی که به همراه برادران اهل تسنن در صف اول نماز جماعت شرکت کند مانند کسی است که پشت سر رسول خدا صلی الله علیه وآله نماز خوانده و به او اقتدا کرده باشد.  به مناسبت شهادت امام صادق به بازخوانی سیره آن حضرت در مورد مواجهه با مخالفین و اهل سنت خواهیم پرداخت:  نحوه تعامل امام صادق (ع) با علمای غیر شیعه و اهل سنت  حجت الاسلام مسائلی در مورد نحوه تعامل امام صادق (ع) با علمای غیر شیعه و اهل سنت گفت: امام صادق (ع) آن‌قدر رفتار پسندیده ای با علمای اهل سنت داشتند و با آن‌ها هم‌نشینی داشتند که این افراد احساس نمی‌کردند با شخصیتی روبرو هستند که ریاست یک مذهب مخالف آن‌ها را به عهده دارد. تا جایی که این افراد مرید و هم‌نشین امام صادق (ع) می‌شدند. همواره با حضرت بودند و سفرهای بسیاری با حضرت رفتند و در منزل امام صادق (ع) حضور پیدا می‌کردند.  وی ادامه داد: این علما، اهل‌بیت (ع) و به‌خصوص امام صادق (ع) را به‌خوبی می‌شناختند و به فضل و علم و منزلت اهل‌بیت (ع) پی برده بودند. ابو زهره عالم سنی می‌نویسند که «ما أجمع علما الاسلام علی اختلاف طوائفهم فی أمر کما أجمعوا علی فضل الامام الصادق و علمه»؛ هیچ‌کدام از علمای اسلام در هیچ امری اجماع ندارند این‌گونه که بر فضل و علم امام صادق (ع) اجماع دارند.  وی افزود: اگر کتاب‌های اهل سنت را بررسی کنیم کتابی را پیدا نمی‌کنیم که در آن از امام صادق (ع) معارفی را منتقل کرده باشد و به‌واسطه آن به امام صادق (ع) بدگویی کرده باشند. معاشرت‌ها و اخلاق پسندیده امام صادق (ع) موجب شده بود آن‌ها انصاف را رعایت کنند.  حجت الاسلام مسائلی گفت: مالک بن انس هم یک گفتار خیلی معروف در مورد امام صادق (ع) دارد که «ما رأت عین و لا سمعت أذن و لا خطر علی قلب بشر افضل من جعفر بن محمد الصادق فضلا و علما و عبادتا و ورعا»؛ هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و بر دل هیچ بشری خطور نکرده است؛ کسی که از جهت فضل و علم و عبادت و ورع برتر از امام جعفر صادق (ع) باشد. این امر به‌واسطه این بوده است که با امام صادق (ع) برخورد داشته‌اند و درب خانه امام صادق (ع) بر روی آن‌ها باز بود. برای مثال مالک بن انس کسی است که با امام صادق (ع) سفر حج می‌رود، از امام صادق (ع) روایت نقل می‌کند.  وی ادامه داد: او بیان می‌کند که مدتی خدمت جعفر بن محمد مشرف می‌شدم، او اهل مزاح بود و همواره تبسم ملایمی بر لب‌هایش نقش می‌بست. آنگاه که در محضر او نامی از حضرت رسول خدا (ص) برده می‌شد رنگ به کبودی و سپس زردی می‌گرایید. مدتی با او رفت‌وآمد داشتم و او را خارج از سه حالت ندیدم، یا نماز می‌گذارد یا روزه بود و یا به قرائت قرآن اشتغال داشت. هرگز بدون وضو از حضرت رسول (ص) نقل حدیث نمی‌کرد و سخنی به‌گزاف نمی‌گفت. ایشان به تعبیر قرآن از آن دسته از علمای زاهدی بود که ترس از خدا سراسر وجودش را فراگرفته بود. هرگز به خدمت او شرفیاب نشدم جز اینکه زیرانداز خود را از زیر پای خود برمی‌داشت و زیر پای من می‌گذاشت.  وی افزود: در نقلی دیگر از مالک بن انس آمده است که وقتی به محضر امام صادق (ع) وارد می‌شدم برای من پشتی و تکیه‌گاه می‌گذاشتند و برای من ارج و منزلت قائل می‌شدند. او از امام صادق (ع) نقل می‌کند که می‌فرمودند: «یَا مَالِکُ إِنِّی أُحِبُّک»؛ ای مالک من حقاً تو را دوست دارم و مالک ادامه می‌دهد که من در برابر این سخن مسرور می‌شدم و حمد خدا را به‌پاس این محبت حضرت به‌جا می‌آوردم.  نحوه تعامل امام صادق (ع) با عامه مردم اهل سنت  حجت الاسلام مسائلی در مورد نحوه تعامل امام صادق (ع) با عامه مردم اهل سنت و انتظار امام از شیعیان در مورد تعامل با اهل سنت گفت: سیره و رفتار امام صادق (ع) در دید عمومی و کلان نسبت به همه مسلمانان همچون تعاملشان با علمای اهل سنت بود. درِ خانه امام صادق (ع) بر روی همه مسلمانانی که نیازمند بودند و مشکلی داشتند باز بود. از حضرت سوال می‌کردند، کمک می‌خواستند و امام صادق (ع) نیز به‌قدر توان کمکشان می‌کردند. از طرف دیگر حضرت (ع) شیعیان خود را به خوش‌رفتاری توصیه می‌کردند. این توصیه آن‌قدر بسیار است که خود می‌تواند کتابی مفصل درباره امام صادق (ع) شود.  وی ادامه داد: به عنوان مثال در توصیه به پیروان، امام صادق (ع) می‌فرمایند: «اقْرَأْ عَلی مَنْ تَری أَنَّهُ یُطِیعُنِی مِنْهُمْ وَ یَأْخُذُ بِقَوْلِیَ السَّلَام»؛ به هر کس مواجه شدی و فکر کردی از من اطاعت می‌کند، سلام مرا به او برسان و سپس از توصیه‌های خود را بیان می‌کنند که با اهل سنت بهترین رفتار را داشته باشید، «صَلُّوا عَشَائِرَکُمْ، وَ اشْهَدُوا جَنَائِزَهُمْ، وَ عُودُوا مَرْضَاهُمْ، وَ أَدُّوا حُقُوقَهُم»؛ در میان این‌ها نماز بخوانید، در تشییع جنازه‌شان شرکت کنید، مریض‌هایشان را عیادت کنید و توصیه‌های فراوان دیگر. در انتها می‌فرمایند به‌گونه‌ای رفتار کنید که وقتی این افراد شما را با این رفتار پسندیده می‌بینند بگویند او شیعه است و پیروی امام صادق (ع) است.  مسائلی در پاسخ به این سوال که آیا این رفتار امام ناشی از تقیه بوده است گفت: تقیه‌ای که این افراد از آن یاد می‌کنند تقیه‌ای است که به‌واسطه آن جان و اموال خود را از دیگران حفظ کنیم. اگر ما نگاه دوباره ای به روایات تقیه و تفسیر علما از تقیه داشته باشیم متوجه می‌شویم که ما دو نوع تقیه داریم. یک نوع تقیه خوفی که عاملش ترس و برای حفظ جان و مال است. اما نوع دیگر تقیه، تقیه مداراتی است. در تقیه مداراتی، طرف مقابل می‌داند که شما شیعه هستی، اما شما به‌گونه‌ای رفتار می‌کنی که عدم تعصب و خصومت خودت را بیان کنی.  وی ادامه داد: در تقیه مداراتی بیان می‌کنیم که تعصبی در اندیشه دینی خودمان نداریم بدین معنا که برخورد تند و ناشایست با دیگران نمی‌کنیم، طرف مقابل را به‌عنوان مسلمان می‌شناسیم اگرچه اختلاف‌مان در بحث ولایت اهل بیت (ع) پابرجاست. اگر ما این‌گونه رفتار کنیم دیگران خواهند گفت این قرائتی که امام صادق (ع) از اسلام بیان کرده است چه قرائت پسندیده و درستی است و این بهترین تبلیغ است.  وی افزود: انسان هرچه از فضیلت تشیع صحبت کند اما رفتارش ناشایست باشد نمی‌تواند دیگران را مجذوب تشیع کند، بلکه دور می‌کند. اما اگر حرف‌های پسندیده و حق بودن مکتب تشیع را در گفتار بیان کند و در عمل هم آن را نشان دهد، بالاترین تأثیرها را بر مسلمانان خواهد داشت و آن‌ها را جذب خواهد کرد. حتی اگر سخنان حق اهل‌بیت (ع) هم بیان نشود اما از طرف مقابل دستگیری شود، با آن‌ها حسن معاشرت داشته باشد و زبان را از توهین به مقدسات آن‌ها نگه دارد می‌تواند بهترین هدایت برای آن‌ها باشد.  این کارشناس دینی گفت: بنابراین تقیه مداراتی که از روی خوف و ترس نیست می‌تواند در کشور ما هم که اکثریت شیعه هستند و اساس حکومت با شیعیان است جاری باشد و این‌گونه اهل سنت را به سمت افراط‌گرایی به معنای دشمنی با تشیع نکشانیم. امروزه دشمنان شیعه ازجمله وهابیت و داعش و غیره می‌خواهند از میان اهل سنت جذب داشته باشند و مستمسکشان این است که شیعه دشمن شماست.  حجت الاسلام مسائلی افزود: در بین شیعیان هم ممکن است اختلاف نظری و فکری و روایی وجود داشته باشد ولی نمی‌گوییم که باقی شیعیان برادر ما نیستند و دشمن ما هستند. بنابراین ما باید حد و مرز دشمنی را بشناسیم. ما با کسانی دشمن هستیم که در اصول اسلامی نمی‌توانیم جمع بشویم برای مثال کسی که نبوت و توحید را قبول نداشته باشد و با اهل‌بیت (ع) دشمن باشد. این در حالی است که بسیاری از اهل سنت نسبت به اهل بیت (ع) ارادت دارند. بسیاری از ایشان اهل بیت (ع) را جزو اولیای الهی، صاحب کرامت و صاحب منزلت‌های معنوی بالا می‌دانسته‌اند. برای مثال اهل سنت کرامات و فضائل زیادی از حضرت زهرا (س) نقل می‌کنند که شاید برخی از شیعیان از نقل این فضائل انگشت‌به‌دهان بمانند.  وی ادامه داد: بسیاری از هم‌نشینان امام صادق (ع) و کسانی که به خانه ایشان رفت‌وآمد داشتند اهل سنت بودند. مالک بن انس می‌گوید که اگر کسی به خلفا توهین و لعن کند کافر و فاسق است. با در نظر گرفتن این امر اگر حتی یک گزارش ضعیفی از امام صادق (ع) مبنی بر اینکه ایشان لعن می‌کنند وجود داشت؛ آیا مالک بن انس چنین بیان و مدح والایی را در مورد حضرت بیان می‌کرد که «ما رأت عین و لا سمعت أذن و لا خطر علی قلب بشر افضل من جعفر بن محمد الصادق فضلا و علما و عبادتا و ورعا». آیا این مدح‌های والا را بیان می‌کرد!؟ هرگز! او چنین رفتارهایی ولو در خصوصی‌ترین مجالس امام صادق (ع) نمی‌دیدند.  وی در پایان گفت: امام صادق (ع) و اصحابشان گاهی برای اینکه توجه این افراد را جلب کنند و تعصبات مذهبی برانگیخته نشود مدح‌هایی ظاهری را از این افراد و حتی خلفای بعد از پیامبر بیان کرده‌اند که در کتاب‌های آن‌ها هم آمده است. هرچند ما می‌توانیم از این موارد برداشت تقیه کنیم اما پی می‌بریم که می‌توانیم از اهل سنت به نیکی نام ببریم. بعضی از متعصبین ناآگاه به کسانی که مثلاً از لفظ «جناب عمر» یا «جناب ابوبکر» استفاده می‌کنند اعتراض می‌کنند. درحالی‌که ائمه ما این‌گونه رفتار می‌کردند هرچند انتقادات را هم بیان می‌کردند. باید در نظر داشته باشیم اگر مبنا را بر توهین قراردادیم انتقادات شنیده نمی‌شود و حجاب مذهبی مانع شنیدن حرف‌ها می‌شود.  فرقه‌ها و گروه‌های انحرافی در زمان امام صادق (ع)  حجت الاسلام جباری نیز در پاسخ به سوالی در مورد اینکه امام صادق (ع) در دوره حیات خودشان با چه مخالفین و چه فرقه و گروه‌های انحرافی روبه رو بودند؟ به خبرنگار مهر گفت: عصر امام صادق (ع) دوره بروز و رشد نحله ها و مکاتب فکری، اعتقادی و مذاهب فقهی است. در دوره این امام هنوز خوارج به عنوان یک گروه سیاسی و فکری فعالیت می‌کردند. همچنین در دوره امام صادق (ع)، گروه مرجئه هم بود که پیشینه اش به قرن اول برمی گشت و این گروه در راستای اهداف دستگاه خلافت بنی امیه فعالیت می‌کرد. معتزله هم در قرن دوم از دل گروه مرجئه پدید آمد.  وی افزود: همچنین در دوره امام صادق (ع) کم کم گروه‌های فقهی هم به وجود آمدند، گروه‌هایی که البته پیشینه شان به قرن اول و انحراف ایجادشده از خط امامت پس از رسول اکرم (ص) بر می گشت. در دوره امام صادق (ع) افرادی همچون ابوحنیفه و مالک بن انس در عرصه فقه خود نمایی کردند. این دو هنوز هم پیروان زیادی را در میان مسلمانان اهل سنت دارند و با وجود اینکه مخالف امام صادق (ع) بودند، اما با ایشان ارتباط داشتند. محمد ادریس شافعی و احمد بن حنبل از امامان مذاهب اهل سنت هم گرچه معاصر امام صادق (ع) نبودند، اما از شاگردان این امام حدیث آموختند.  این کارشناس دینی ادامه داد: در زمان امام صادق (ع) افرادی بودند که جزو مادی گراها به شما می‌رفتند و خدا را قبول نداشتند، آنها اصطلاحاً جزو زنادقه به حساب می‌آمدند، مثلاً ابن ابی العوجاء یکی از زندیق‌های معروف عصر امام صادق (ع) بود.  مواجهه امام با مخالفین  جباری در پاسخ به سوالی مبنی بر اینکه امام صادق (ع) چگونه با مخالفین خود رفتار می‌نمود، گفت: یک اصل کلی که امام صادق (ع) در برخورد با مخالفان فکری و اعتقادی داشتند، بحث تبیین، روشن گری و ارتباط بود تا با این راه بتوانند حداکثر هدایت و ارشاد را در شخص مقابل داشته باشند. امام صادق (ع) این شیوه را هم در برابر غیر شیعه و هم در برابر غیر مسلمانان و زنادیق داشتند.  وی ادامه داد: به عنوان مثال مالک بن انس از شیعیان امام صادق (ع) نبود، اما او که در مدینه ساکن بود، با امام صادق (ع) ارتباط داشت و به خانه ایشان می‌رفت. خود این رفت و آمد مالک به خانه امام صادق (ع) نشان می‌دهد که امام به او روی خوش نشان می‌داد. مالک بن انس می‌گوید که من به صورت مستمر به محضر امام صادق (ع) می‌رسیدم و ایشان به من احترام می‌گذاشت و امام صادق (ع) به من می‌گفت که من، تو را دوست دارم.  مدیر گروه تاریخ مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره) گفت: امام صادق (ع) از این برخورد اسلامی و قرآنی برای جذب اخلاقی مخالف استفاده می‌کند. مالک بن انس گرچه جزو سران مخالفین بود، اما از لحاظ اخلاقی تحت تأثیر امام صادق (ع) قرار گرفت و مدح ایشان را می‌کرد. مالک می‌گوید که من هرگاه من بر امام صادق (ع) وارد می‌شدم، ایشان با من گرم می‌گرفت و مرا در جای خوبی می‌نشاند. مالک همچنین در سفر حجی با امام صادق (ع) بود و حالات عرفانی ایشان را پس از این سفر برای دیگران توضیح داد.  رفتار نرم امام صادق (ع) با ابوحنیفه  وی افزود: شبیه این رفتارها را در مناظرات امام صادق (ع) با ابوحنیفه هم شاهد هستیم که امام تا آن جایی که ممکن بود، رفتار نرمی را با ابوحنیفه داشتند. همینطور در رفتار امام صادق (ع) با زنادقه و مخالفان غیرمسلمان هم شاهد چنین برخوردهایی هستیم. البته باید توجه داشته باشیم که رفتار امام صادق (ع) همیشه اینگونه نبود. در مواردی هم امام در عین داشتن رفتار نرم با طرف مقابل، حجت را بر او تمام کرد و پس از آن لازم بود که امام صادق (ع) یک برخورد تند و تشر به طرف مقابل بزند تا او بیدار شود.  جباری با اشاره به مناظرات امام صادق (ع) گفت: امام صادق (ع) با ابوحنیفه مناظره کرد، ایشان همچنین با فقهای زمان خود و حتی زندیق‌ها هم مناظراتی داشته اند. امام صادق (ع) علاوه بر اینکه خودشان مناظره می‌کردند، فن مناظره را به اصحاب خود همچون مفضل و هشام بن حکم تعلیم دادند، هشام بن حکم یکی از مناظره کننده‌های قوی در عصر خودش بود. البته امام صادق (ع) برخی از اصحاب خودشان که توانایی مناظره نداشتند را از این کار نهی می‌کردند.  وی ادامه داد: یک اصل در برخورد امام صادق (ع) با مخالفان، تبیین حقیقت مذهب از سوی ایشان بود. امام صادق (ع) در مناظرات از شیوه بیان نرم و استدلالی استفاده می‌کردند و این مناظرات تأثیرگذار بود و حتی مواردی هم به تشیع مخالفان منجر شد، به عنوان مثال می‌توان در این خصوص به مناظره امام صادق (ع) با مرد شامی اشاره کرد. شام در آن زمان تحت تأثیر بنی امیه بود، یکی از مردان شهر شام با سفر به مدینه از امام صادق (ع) خواست که با او مناظره کند. امام در نزد اصحاب برجسته خود همچون هشام بن حکم نشسته بود و به آن مرد شامی گفت که بیا با اصحاب من مناظره کن، اگر بر آنها غالب شدی، بر من هم غلبه خواهی کرد. سپس امام صادق (ع) به او گفت که در چه زمینه‌ای می‌خواهی مناظره کنی، امام اصحاب خود را در زمینه‌های مختلف از جمله فقه، متخصص بار آورده بود. در نهایت آن مرد شامی در مناظره با اصحاب امام صادق (ع) مغلوب شد و پس به امام گفت که من را از اصحاب خود قرار بده و امام صادق (ع) هم به اصحاب خودشان گفتند که این مرد شامی را تعلیم بدهید.  درس‌هایی از سیره امام صادق (ع)  این کارشناس دینی در مورد درس‌های سیره امام صادق (ع) گفت: اصل اول در برخورد با مخالفان که یک اصل قرآنی است و از سیره معصومان گرفته شده، ارتباط بیشتر است. ما باید بین مخالفان فکری و معاندین تفاوت قائل شویم، در برخورد با دشمنان و معاندین مجال بحث، مناظره و گفت گو نیست و باید به صورت عملی با او برخورد کنیم، به عنوان مثال داعش به خون شیعه تشنه است و در برخورد با داعش مناظره مطرح نیست. اما در برخورد با مخالف فکری و اعتقادی باید با او نرم سخن گفت. امام علی (ع) تا زمانی که خوارج دست به سلاح نبردند، با آنها گفتگو می‌کرد. امام صادق (ع) هم با مخالفان فکری و اعتقادی خود به نرمی سخن می‌گفتند و با آنها مناظره می‌کردند و استدلال‌های امام در وجود این مخالفان تأثیر می‌گذاشت. بخشی از مناظرات امام صادق (ع) را مرحوم طبرسی در کتاب احتجاج جمع آوری کرده است. ]]> تاريخ و حماسه Sat, 29 Jun 2019 18:49:25 GMT http://asremrooz.ir/vdcg3t9xuak93t4.rpra.html